پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما
پیوندهای روزانه

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ورزنه» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

عدالت عابدینی

کف اصلاح را به صورت می زنم. تیغ ژیلت را از بالا به پایین و از پایین به بالا می کشم. می روم زیر دوش آب سرد. نه سردِ سرد، طراوات و شادابی پوستِ بدنم را حس می کنم. آخرین ته مانده عرق از بدنم خارج می شود و از لوله فاضلاب می رود زیرزمین.
لباس شسته شده دیشب را می پوشم و بعد کتری را پرآب می کنم. با دوچرخه از خانه می زنم بیرون. نزدیک فلکه اصلی شهر مجسمه زنی با چادری سفید و با ارتفاع بلند در وسط آن می  چرخد. دور تا دورش را گُل های رنگارنگ گرفته اند. آن طرف تر  پل قدیمی شهر است. ماشین ها بر روی آن در ترددند. 
از مغازه ای که در گوشه فلکه است یک قالب پنیر و چند تا سیب زمینی می خرم. سر راه برگشتم دو تا نان تازه گِرد کنجدی هم می گیرم. 
اقامتگاه که می رسم اول چایی را دم می کنم. سیب زمینی ها را هم داخل قابلمه ای می گذارم تا آب پز شوند. امشب ضیافت سیب زمینی می خوهم به راه بیاندازم آن هم در داخل چادر.
سفره یک بار مصرف برای صبحانه روی میز می چینم. پنیر و استکان چایی و نان را کنارم می گذارم. نان دیگر را هم می گذارم داخل خورجین برای شب. چند دانه قند می اندازم داخل استکان و هم می زنم. دلِ سیر می خورم و آماده سفر به جایی می شوم که سالها آرزو رفتنش را داشتم. 
همه وسایل را جمع و جور می کنم. اتاق را باز چک می کنم که چیزی از قلم نیافتد. در را قفل می کنم. سه خورجین عقب دوچرخه و کیف دوربین را می گذارم روی دوچرخه. 
به سمت در چوبی اقامتگاه چاپاکر می روم. کلون سنگین و چوبی خانه را می کشم به سمت چپ و دو لنگه در را باز می کنم. 
پیرزنی از جلو در در حال عبور است. سلام می دهم. جواب سلام می دهد و پشت بندش به لهجه شیرین ورزنه ای می گوید: 
-    خانمم هم همرات هست. 
-    نه مادر! 
-    فقط خودتی؟
-    خانم نگرفتم دیگه 
-    انشالا می گیری 
-    دعا کن یه خانم هم بگیریم
خنده کِشداری می کند و در ادامه می گوید: 
-    حالا کجا داری می ری؟ 
-    باتلاق می رم، باتلاق گاوخونی
-    به امید خدا

عدالت عابدینی


با او خداحافظی می کنم. دوباره به همان فلکه مجسمه زن سفیدپوش می رسم. از پل رد می شوم. آب رودخانه شفاف است مثل آینه. چند قایق موتوری هم در گوشه از آن هستند. پرنده ها هم پرزنان در حال جولان دادن و سروصدا کردن هستند. به ظاهر آبش تمیز است ولی این طور نیست. در ادامه مرثیه اش را خواهم گفت.

پل تاریخی ورزنه


درست کنار پل جاده خاکی است که فرهاد توصیه کرده است از آنجا بروم. راه میانبر به گاوخونی است. فرهاد برادر رضا خلیلی صاحب اقامتگاه چاپاکر است. اولین بار با ماشین پیکانش دیدم که مرا تا خود اقامتگاه راهنمایی کرد و کلید آن جا را  داد. 
جاده خاکی است و اطرافش را درختان گز و تاغ و گیاهان سازگار با محیط گرفته اند. جاده جاهایی سنگلاخ می شود و جاهایی دیگر شن های نرم است. 
درختان کوتاه و کوتاه تر می شوند تا اینکه ته می کشند. به جاده آسفالته می رسم. جاده ای است مستقیم تا بی انتها. 
هیچ کس در جاده جز من نیست. فقط صدای باد است که در گوشم می پیچد. هر لحظه سرعتش بیشتر و بیشتر می شود و تکان های شدید به دوچرخه می دهد. 
به حرف های دیشب فرهاد فکر می کنم. از یکی از آشنایانش می گفت. بچه معلولی دارند و مشکلاتی که پشت بندش برایشان پیش آمده است. حرفش را تا حد زیادی درک می کنم چرا که خودم هم در میان آشنایان مورد مشابه دیده ام. 
بعضی ها از همان اول معلول به دنیا می آیند. بعضی ها بعدا معلول می شوند. بعضی از آنها توانمند هستند و بعضی ها کاملا ناتوان. بعضی ها با آن کنار می آیند. بعضی ها از زندگی ساقط می شوند. هر چه هست سخت است. 

شاخ کنار گاوخونی
حواسم پرت شد. به آبشار «شاخ کنار»  که فرهاد آدرسش را داده بود نمی رسم. جی پی اس موبایل هم اصلا نشانش نمی دهد. باور هم نمی کنم که در این منطقه بیابانی آبشاری هم باشد. به فرهاد زنگ می زنم. می فهمم که مسیر رفته را باید برگردم و به یک جاده خاکی بزنم که سر آن تابلوی فاضلاب بین المللی تالاب گاوخونی زده است. هیچ اشاره ای به آبشار نشده است. 
جاده خاکی است و پستی و بلندی دارد. در بین راه ماشین سمندی را می بینم که چند نفر کنارش نشسته اند و گرم صحبت هستند. بعد از یک تپه، آبشار را می بینم. البته آبشار نیست، آب بند است که به آن آبشار می گویند. 
بوی مشمئز کننده ای اطرافش را گرفته است. به رغم اینکه به دنبال طراوت و شادابی آن بودم.
این حجم از آب نسبتا زیاد،  آب باران نیست. بیشتر می توان گفت که آب فاضلاب است. زمانی آب شیرین و گوارا از مسیر چهارصد کیلومتری ارتفاعات زردکوه بختیاری در استان چهار محال بختیاری می آمد و این تالاب را حسابی سیراب می کرد و منظره ای فوق العاده زیبا در آن به وجود می آورد. آب در مسیر راه خود باعث رونق و آبادانی بسیاری از روستاها می شد. یکی از جالب ترین کارها هم که در زمان شاه عباس صفوی و به وسیله شیخ بهائی صورت گرفته بود، تقسیم عادلانه آب بین روستاییان بود که هنوز هم باعث تعجب می شود که چطور این شیخ، تقسیم آبی عادلانه ای به این صورت انجام داده بود. 
در اینجا می خواهم از مرثیه ای بگویم که در ابتدا قولش را دادم. از سالها قبل به خاطر کمبود آب در مرکز ایران و پیش رفتن کشور به سمت صنعتی شدن، آب رودخانه به مسیرهای انحرافی دیگر کشیده شد یا به شهرهای دیگر رفت و یا برای اهداف صنعتی و معدنی از آب استفاده شد. 
یکی از نمونه هاش همین کارخانه فولاد اصفهان است که حسابی آب شیرین می خورد و آب آلوده و کثیف پس می دهد. حالا بماند که چقدر هوا را هم آلوده کرده است و باعث کلی امراض در میان مردم اصفهان و اطراف آن شده است.
بعضی جاها هم معادن این آب شیرین و گوارا را خوردند و آب های زیرزمینی را آلوده کردند. 
کمبود بارندگی چند سال گذشته مزید بر مشکلات مذکور شده است. آبی هم که در ورزنه دیدم  و به ظاهر زلال بود، آب سرچشمه های کوهرنگ نبود، آب فاضلاب بود که به آن شکل زیبا در آمده بود. آب این آبشار هم در واقع آمیخته به آب فاضلاب است که بوی گند هم از آن می آید. 
این کمبود مشکل امروز و فردا نیست. از گذشته هایی دور در ایران بوده است . اما گذشتگان می دانستند چطور قنات ایجاد کنند و از تبخیر بی رویه آب جلوگیری کنند. چطور آب را تقسیم عادلانه کنند که مردم عادی و رنجکش دچار مشکل در کشاورزی نشوند و راه حل های دیگر... 
در این چند روز شعار نوشته های زیادی بر روی دیوار دیدم که نوشته بود: «آب زاینده رود ما کو؟»
کاش چاره ای برای این بحران مهم زیست محیطی اندیشیده شود. 

سیاه کوه

سیاه کوه _ عکس از عدالت عابدینی


راه را ادامه می دهم تا به باتلاق برسم. سمت چپ سیاه کوه دیده می شود.  سیاه کوه، کوه آتشفشانی است که گدازه های  سنگی زیاد در اطراف آن می شود دید. طنز تلخی که رضا در موردش گفته بود که چطور معدن کاران می خواستند آن را با اهداف سودجویانه اشان سر به نیست کنند.

گاوخونی

تالاب گاوخونی - عکس از عدالت عابدینی

 

 یک مسیر پیاده رو برای رفتن به سمت بالای سیاه کوه وجود دارد که از آن بالا می توان به راحتی کلی تالاب را دید. من هم به خاطر دوچرخه و خستگی آن بالا نرفتم. هر دو زدیم به داخل تالاب. اینجا دیگر باد واقعا می خواست هر دو یمان را جابجا کند. 
دیگر باید راهم را ادامه دهم تا به تاریکی و سرگردانی نخورم. 

 

پل تاریخی ورزنه

رودخانه ورزنه - عکس از عدالت عابدینی 

پل تاریخی ورزنه

پل تاریخی ورزنه - عکس از عدالت عابدینی 

 

گاوخونی

آبشار شاخ کنار - عکس از عدالت عابدینی 

سیاه کوه

گدازه های سنگی سیاه کوه - عکس از عدالت عابدینی 

گاوخونی

باتلاق گاوخونی - عکس از عدالت عابدینی

 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

ورزنه

سالها قبل در میان تصاویر آنالوگ که از روستا چاپ کرده بودم، پدر تنها تصویر گاوی در چمن را می پسندد و با ذوق زدگی می گوید: «به این می گن عکس!»  و دیگر هیچ نمی گوید. این هم از تشویق ها پدرجان آن دنیا رفته ام.
تعجب می کنم از میان آن همه عکس، چرا این عکس را انتخاب می کند؟ این همه خانه و منظره و آدم نشانش دادم آخرش گاو!!
البته از یک جهت  این انتخابش بد هم نبود. چرا که گاوها معمولا در جاهای سرسبز هستند و کمتر خشک پسند هستند. 
حال در شهر ورزنه با دو پیشنهاد جانانه روبرو هستم. حتما باید ببینم که اگر نبینم نصف عمرم بر فناست.  گاو چاه و آسیاب شتری که دو حیوان نقش آفرینان اصلی این مکان ها هستند  ولی قبلش یک سرچی در مورد گاو می کنم تا بیشتر در موردش  بدانم و بعد بروم که دست خالی پیشش نباشم. 
گاوها حافظه بسیار قوی ایی دارند مثلا محل روییدن بهترین علف ها در چراگاه ها و محل به دنیا آمدن گوساله خود را به خوبی به یاد می سپارند. آنهایی را که به خانواده و خودشان آسیب رسانده اند را هم فراموش نمی کنند  و حتی قیافه صد نفر از اعضای گروه خود را به خاطر می سپارند. 
گاوها صمیمت خود را نسبت به هم با لیسیدن نشان می دهند. برای مرگ عزیزانشان هم اشک می ریزند. 
فارغ از این سرچ کردن ها، در زمان نادرشاه به کسانی که در جنگ شرکت می کردند، پس از بازنشستگی گاو می دادند،  گاو یعنی گردش کامل یک زندگی روستایی. 
خب این بخشی از اطلاعات در مورد گاو بود. کاملش در این نوشتار جا نمی گیرد. بریم سروقت گاو چاه.
گاو چاه جایی خارج از شهر ورزنه و در جنوب شرق شهر است.

حاج ابراهیم گاوچاه

حاج ابراهیم مردی ریزنفش با کُتی سیاه راه راه، کلاه سبز پشمی و  ژاکتی قهوه است. ابروانی پرپشت دارد و چین و  چروک صورتش سن بالای شصتش  را نشان می دهد.  خیلی رسا و قشنگ صحبت می کند مثل یک سخنران مسلط.  لهجه اش بیشتر از آنکه به اصفهانی ها شباهت داشته باشد به یزدی ها می خورد. 
از دوران کودکی اش می گوید که چطور گاوها در زمین های خشک، آب را از اعماق زمین بیرون می کشیدند و باعث آبیاری و آبادنی بخش عمده ای از زمین های کشاورزی می شدند. 
اما از حدود نیم قرن پیش که موتورهای برقی آمدند، گاوها بیکار شدند. طوری که حتی نسلشان هم منقرض شد مخصوصا گاوهای دوکوهانه. و تنها وسایل باقی مانده از آنها شدند موزه ای برای علاقمندان. 
تا اینکه حاج ابراهیم دست به کار می شود و سعی در احیای این سنت دیرینه می کند. با مشکلات زیاد، گاو سیستانی کوهان دار  از پاکستان به واسطه تهیه می کند. 
بعد از حدود هشت ماه به همراه برادرش گاو وحشی پاکستانی را رام می کند، آن هم  به قول خودش با علف و ناز و نوازش و آواز مثل سنت قدیم. از همان زمان یعنی از 13 سال پیش شروع می کند به آب کشیدن از اعماق چاه مثل گذشتگان. هر دفعه 200 لیتر آب بیرون می کشد و تا 3000 متر زمین را آبیاری می کند. 

گاو چاه حاج ابراهیم ورزنه

در این روش یک سر طناب را به کوهان گاو و سر دیگر را به دلو می بندد. با حرکت گاو، آب از چاه بالا می آید و به سمت زمین های کشاورزی جاری می شود. 
اما گاو فقط با صدای حاج ابراهیم حرکت می کند و نه با صدای دیگری. 
شعرهایی هم که حاج ابراهیم می خواند، بیشتر شعرهای محلی یا شعرهای باباطاهر هستند که با حال و فضای آنجا هم تناسب  دارد.
33 قطعه به گاو بسته شده است که هر کدامشان اسم مخصوص به خود را دارند. 
تفاوت اجرای آن زمان با زمان حال این بوده که در زمان گذشته شاید در روز با 150 تا 200 گاو این کار را انجام می دادند ولی امروز فقط یک نفر انجام می دهد.
 چه شکوه و عظمتی داشت که 150 گاو حرکت می کردند و برای هر گاوی یک نفر می خواند. 

ورزنه

وقتی حاج ابراهیم شروع به خواندن می کند، گاو یک مسیر کانالی به عرض دو متر در طول حدود 5 متر را از یک سطح شیب دار به سمت پایین  حرکت می کند. جالب اینکه در انتهای حرکتش، خیلی دقت می کند که نه یک قدم جلو برود و نه کمتر! اگر جلوتر برود طناب پاره می شود و اگر عقب تر بماند اصلا آبی از دلو جاری نمی شود. 
این گاو چاه در یک محوطه بزرگ قرار گرفته که دور تا دورش خانه های بوم گردی برای گردشگران دارد. مخصوصا جایی هم برای دم کردن چای زغالی قرار داده اند که حال آدم را حسابی خوب می کند. 
بعد از دیدن گاو چاه به آسیاب شتری قدرت می روم. 
آسیاب شتری فاصله چندانی با گاوچاه ندارد. مسئولین آسیاب با «قدرت اله محمدی» است. مردی خوش تیپ با سبیل پرپشت و کلاهی نمدی به سر و لبخندی همیشه بر لب.
 به همراه چند نفر دیگر در اتاقکی نشسته و چایی زغالی هم در حال آماده شدن است. اتاقک را انواع اشیای قدیمی احاطه کرده اند. 
قدرت از خشک شدن آب زاینده رود و از بین رفتن ته مانده کشاورزی در شهر ورزنه و آمدنش به سمت بومگردی و احیاء آسیاب شتری می گوید. 
هر چند که از وضعیت ایجاد شده ناخشنود است اما از شرایط جدید پیش آمده هم ناراضی نیست و خشنودی اش را هم پنهان نمی کند. 

خوشحال است که با توریست های خارجی بسیاری توانسته ارتباط برقرار کند. از کمرویی اولیه اش در ایجاد ارتباط با خارجی ها  می گوید اما وقتی که ارتباطات بیشتر می شود، حتی می تواند جسته و گریخته انگلیسی هم صحبت کند. تلفظ کلمات انگلیسی را خوب بیان می کند. 
به همان خوشرویی، آماده می شود که آسیاب شتری و طرز کارش را نشانم دهد. 
شتر 40 ساله نامش ماشاء اله است. در اتاقکی نزدیک آسیاب استراحت می کند و فقط در زمان ها خاصی به داخل آسیاب آورده می شود که کاملا مدور است در اینجا هم دیوار و سقف کاملا با اشیاء قدیمی پر شده اند. سقف گنبدی آسیاب هم سرما و گرمای آنجا را تنظیم می کند. 
شتر به آرامی دنبال قدرت حرکت می کند. قدرت شتر را با ابزارهای لازم به آسیاب می بندد. . شتری که روزانه 300 کیلوگرم گندم را با حرکت به دور محور آسیاب می کند. شتر اگر بخواهد به مدت طولانی ایی دور آسیاب بچرخد باید که چشمانش بسته باشد تا سرگیجه نگیرد. 
با چرخیدن شتر روزانه 300 کیلو  گندم و  جو آرد می شود. 
آسیاب شتری قدمتی سیصد ساله دارد. همه ابزارهای استفاده شده از چوب عناب هستند که این راز ماندگاری چوب است. 
اینجا هم شتر با آواز خواندن قدرت شروع به حرکت می کند. 
پایان این نمایش زیبا، نوشیدن دوغ محلی از مشک بوده است. 
خلاصه اینکه این شتر و گاو هر چند که مثل سابق کمک حال کشاورزان نیستند، اما با جذب گردشگر و توریست، به نوعی به کشاورزان کمک هم می کنند. 

 

 

آسیاب شتری قدرت ورزنه


ورزنه

 

ورزنه

 

ورزنه

 

ورزنه

 

آسیاب شتری قدرت ورزنه

 

آسیاب شتری قدرت ورزنه

 

گاو چاه ورزنه

 

ورزنه پ

 

ورزنه

 

ورزنه

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

کویر ورزنه

بلااستثنا هر چهار نفرشان چاق  بودند و  با سه ماشین آفرود آمده بودند. شلوارک مامان دوز گُل گُلی و گشاد یکی شان  خیلی به چشم می زد. باد می زند و حسابی شلوارک را تکان می دهد مثل یک ملافه بلند آویزان زیر باد شدید.
به رضا می گویند: مسافرانی که آنها دارند، به دنبال جای لاکچری هستند؛ راحت و دنج و رویایی. 
«لاکچری» از آن دست کلمه هاست که در چند سال اخیر در جامعه عدالت پرورمان به شدت جا خوش کرده است. بد نیست. طرف پول دارد دوست دارد این طور خرج کند. حسابی خوش بگذراند و لابد دوست دارد دارام دوروم و ... هم پشت بندش باشد که صد البته با ذات طبیعت جور در نمی آید.  ولی مشکلش هم اینجاست که در این جامعه خیلی ها هم بند یارانه هستند.
خلاصه اینکه در این بیابان باید رضا تدارک همه جور وسایل رفاهی برای آنها ببیند. پول خوب دارد ولی رضا نم پس نمی دهد. 

رضا به دنبال جلب رضایت آنها با توصیف ظرفیت های منطقه است، اما آنها هنوز محکم و استوار از لاکچری عقب نشینی نمی کنند و نمی کنند.
کودکی هم  در میان آنها هست که اصلا گوشش بدهکار این حرف ها نیست.  دل به دامنه رمل ها زده و با هیجان پرشورش به سمت بالای تپه می رود. باد به شدت می وزد و ماسه بادی ها را تند تند تکان می دهد و ابرهای سفید رقصان  در آسمان آبی با سرعت در حرکتند. 

reza khalili

رضا خلیلی ورزنده |عکس از عدالت عابدینی

 

بعد از رفتن آنها، رضا می گوید این منطقه را بیشتر به نیت جلب توریست های خارجی راه اندازی کرده است؛ منطقه ای کویری در 15 کیلومتری شهر ورزنه. 
مقدمات راه اندازی اقامتگاهی را در همینجا شروع کرده، فعلا کلبه کوچکی ساخته و هنوز مقدار زیادی از کار هم باقی مانده است.  هر چند که اولین و یکی از بهترین اقامتگاه ها را در داخل شهرورزنه دارد که در مورد آن هم خواهم گفت. 

بوم گردی کویر ورزنه

بخشی از اقامتگاه آقای خلیلی در کویر


برنامه هایی هم برای کاشت درختچه های سازگار با محیط مثل گز و تاغ و اسکنبیل و غیره را هم دارد. 
از خاطرات خوبش می گوید که چطور اروپایی ها می آیند و خیلی سریع و راحت با شرایط اینجا خودشان را تطبیق می دهند. سیب زمینیِ کبابی می شود بهترین غذای شان و پیاده روی با پای برهنه در میان رمل ها آخر آرزوی شان.
حالا برویم سر اصل مطلب که این رضا یا «رضا خلیلی ورزنه» را از کجا پیدا کردم.
راستش را بگویم قبل از دیدنش، تعریفش را  خیلی از مردم محلی شنیده بودم. بلاتفاق می گفتند: «اگر اطلاعات دقیقی  در مورد ورزنه می خواهی با خلیلی در ارتباط باش». 
وقتی هم با او تماس می گیرم، پشت تلفن تصنیف « ای مه  من، ای بت  چین » با صدای استاد شنیده می شود. با استاد همخوانی کنم. اولین و مهم ترین نقطه اشتراکم را  پیدا کردم. خوشبختانه با کمی تاخیر رضا جواب می دهد. تاخیر از آن جهت که بیشتر فرصت همخوانی داشته باشم.
محل قرارمان می شود ساختمان شهرداری. به آنجا که می رسم، می گوید ده دقیقه دیگر آنجاست. ولی 5 دقیقه ای می رسد. از این جنس خوش قولی تا حالا ندیده بودم آن هم در این زمانه.
موهایی پرپشت و ته ریشی به صورت و پیرهنی کاموایی به تن دارد. صدای صافی هم دارد. 
دوچرخه را در همان ساختمان شهرداری می گذاریم و با ماشین ال نودش می زنیم به کویر.  پسرش هم صندلی عقب ماشین نشسته است و با مهربانی تمام آمدنم را به ورزنه خیرمقدم می گوید و گرم صحبت می شود. 
رضا مرد عجیبی است. لیسانس زمین شناسی و فوق لیسانس جغرافیای طبیعی دارد و  دبیر دبیرستان های ورزنه است. 
شخصی که در راستای تحصیلاتش فعالیت هم می کند. البته تا اینجایش زیاد عجیب نبود. از اینجا به بعد عجیب است. 
او  اولین تور گاید جنوب شرق اصفهان در سال 80 بوده است.

بوم گردی چاباکر


به خاطر انجام فعالیت های زیست محیطی در سال 87 برای جلوگیری از تخریب کوه سیاه نزدیک تالاب گاوخونی، عنوان قهرمان تالاب های ایران و تندیس فلامینگو را کسب کرده است.
اولین بومگردی  «چاپاکر» را در سال 89 در شهر ورزنه راه اندازی می کند که در سال 2018 و 2019 توانسته به ترتیب عناوین 14 و 4 در منطقه خاورمیانه کسب کند و البته رتبه اولی در ایران. 
مستندی هم به نام «اوی مثبت،  اوی منفی» از او ساخته شده است که به مشکلات زاینده رود و کمبود آب و گزینه جایگزین آن یعنی توریسم کشاورزی می پردازد. 
همان طوری که صحبت می کند خودمان را به اقامتگاه چاپاکر می رسانیم که در کوچه پس کوچه ها شهر ورزنه است. شهر ورزنه آخرین شهر اصفهان به سمت تالاب گاوخونی است. 
اقامتگاه  در چوبی بزرگی دارد. اما کلید آهنی اش چیز دیگری است. کار کردن با آن نیاز به آموزش اولیه دارد.. بالای در هم تابلوی اقامتگاه چاپاکر زده شده است. از دالان تاریک و بلندی به حیاط روشن و باصفا می رسیم .در وسط حیاط حوض آبی جاخوش کرده است. درخت شبیه انجیر وسط حیاط است و دور تا دور حیاط اتاق ها هستند و آشپزخانه . خانه هم کالا معماری سنتی دارد یعنی یک خانه قدیمی است که بازسازی شده است. 
تا الان حدود هزار نفر میهمان خارجی داشته است و هر میهمانی که آمده روی یکی از نقشه های جهانی دیوار، محل آمدنش را رنگی کرده است. دفتری هم دارد که میهمانان خاطرات خودشان را از ورزنه و اقامتگاه به زبان ها مختلف نوشته اند. 
خاطره نابش از سه پزشک فرانسوی واقعا شنیدنی بود. آن ها بهترین جاذبه ایران را مردمانش می دانستند وقتی که یکی از آنها موبایلش را در یکی از روستاهای ورزنه گم می کند و در نهایت یک روستایی، موبایل را به دست آن شخص در  اصفهان می رساند، بدون اینکه هیچ مژدگانی برای این کار دریافت کند و البته رضا واسطه این ارتباط بوده است. 
در روزنامه گاردین هم ژورنالیستی پیشنهاد رفتن به این اقامتگاه در شهر ورزنه کرده بود. 
البته از انصاف نگذاریم که بعد از این اقامتگاه، اقامتگاه خوب دیگری هم در این شهر راه اندازی شده است که به برخی از آنها در آینده خواهم پرداخت و اقامتگاه بالابان هم در قورتان اشاره کرده بودم.
اما هنوز کارمان با رضا تمام نشده است. او اکنون در شهر ورزنه به عنوان چهره زیست محیطی هم شناخته شده است. پرندگان و حیوانات زیادی بودند که در این منطقه آسیب دیده بودند و او جانشان را نجات داده است، البته او واسطان بین مردم و دامپزشکان بوده است.  کار طوری شده است که مردم هر حیوان آسیب دیده ای می بینند اول رضا را در جریان می گذارند و او هم با ارتباطاتی که دارد، نسبت به نجات جان آن حیوان اقدام می کند. 
شب را در اقامتگاه تنها هستم. یک دوش آب گرم و تهیه غذایی ساده و خوشمزه حسابی خستگی از تنم دور می کند. 
***

زنان سفیدپوش
شهر ورزنه به شهر سفید پوشان هم معروف است و دلیل آن هم به چادرهای سفیدی بر می گردد زنانشان به سر می کنند. دلایل متعددی مثل کاشت پنبه در این شهر، فرار از گرمای تابستان و آیین زرتشت برای آن آورده اند. 
در کوچه پس کوچه های این شهر به دنبال زنان چادر سفید بودند. ولی فرهاد برادر رضا خیالم را راحت می کند. پیشنهادش رفتن به پنجشبه بازار شهر است. زنان پس از  فاتحه خوانی بر سر مزار مردگانشان به این بازار هجوم می آورند. 
در آنجا با سید آشنا می شوم. سید دستفروش است. آدم های زیادی هستند که در آنجا دستفروشی می کنند. رابطه خوبی سید با مشتری ها که بیشتر زنان هستند دارد. لبخند از لبانش دور نمی شود. مشتری چه خریدار باشد و چه نباشد ناراضی از پیشش نمی رود. بیشتر مردم او را می شناسند. 


اگر خواستید به این اقامتگاه بروید می توانید به آدرس زیر بروید و با مستقیم با آقای خلیلی در ارتباط باشید
09132030096

 

عدالت عابدینی
 

کویر ورزنه

 

شهر ورزنه

 

کویر ورزنه

 

کویر ورزنه

 

کویر ورزنه

 

کویر ورزنه

 

کویر ورزنه

 

 

 

  • عدالت عابدینی