پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما
پیوندهای روزانه

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ماهشهر» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

خسته ام. رکاب زدن 50 کیلومتری تا ماهشهر، صحبت با روابط عمومی شهرداری، جلسه با مسئولان میراث فرهنگی و این آخری مصاحبه ام با آقای حسن مشایخی انرژیِ صاحب انرژی هسته ای را هم می گیرد تا چه برسد به من!
اما کاش فقط این بود. بعد از مکالمه تلفنی ام برای لحظه ای ذهنم هنگ می کند. هاج و واج ماندم چه کار کنم با این وضعیت!؟ مانده بودم چطور رایستارت کنم به تنظیمات کارخانه.
با مسئول روابط عمومی پتروشیمی بندر امام هماهنگ شده بودم شب مانی را در یکی از سوئیت هایشان باشم. یک شیر حلال خورده ای خواسته بود به من کمک کند تا بتوانم بندرامام را خوب بگردم.  
اما این لحظه آخری مسئول مربوطه تماس گرفته و می گوید: جناب عابدینی! متاسفانه سوئیت ها مشکل پیدا کردن و امکان پذیرایی شایسته و بایسته از  شما نیست. همونجا جا برای اقامتتون یک فکری بکنید! فردا اومدید ما در خدمتیم!
-    آخه الان تعطیلاته! خودتون هم می دونید هتل ها و مسافرخانه و اقامتگاه بومگردی و غیر بومگردی کیپ تا کیپ پر شدن. اونم توی این ایام که پرنده ها و چرنده های مهاجر هم برای خوشگذرونی به اینجا میان. چرا زودتر بهم اطلاع ندادین؟
-    شرمنده دیگه. اونقدر سرمون شلو غ بود نتونستیم زودتر بهتون خبر بدیم. 
-    خواهش می کنم. خودم یه کاریش می کنم.
-    ولی فردا اومدید بندر ما در خدمت شما هستیم.
با خودم فکر می کردم حتما به خاطر این هماهنگی قبلی یک عزت و احترامی هم برایم قائل می شوند! اما صد رحمت به آن هماهنگی های دقیقه نودی ام! 
کاری که شده. با اینکه گرسنه هم شده ام، حرص خوردن هم سیرم نمی کند. کارهایم آنقدر فشرده بوده که حتی نتوانستم بروم رستوران برای غذا خوری! خیلی دوست دارم غذاهای دریایی را تست کنم با آن شکم گرسنه؛ در حد یک نهنگ پلو. 
از طرفی یک مصاحبه دارم. بلیط برگشت هم باید از ترمینال بگیرم. دیر که می شد هیچ! به تاریکی هم می خوردم. چادر و کیسه خواب هم به این راحتی ها نمی شد استفاده کرد. جاده های دور و بر ماهشهر حسابی پرترددند. هر جایی هم که نمی شود جای کمپ پیدا کرد آن هم در تاریکی. توی این تاریکی جای کمپ پیدا کردن مثل پیدا  کردن یک سوزن در انبار کاه است. چشمانم خسته اند در حد کاسه درآمدن.
پسر آقای مشایخی هم قبل از این مکالمه گفته بود شب خانه شان باشم و من با اطمینان به نفس علی حده گفتم:«ممنونم! قبلا برای شب مانی هماهنگی شده» 
ولی خب باید رودبایستی و خجالت و شرم و کم رویی را طبق معمول می گذاشتم کنار دوچرخه! دوباره رو کردم به طرف آقای مشایخی 
-    یه عرضی داشتم خدمتتون 
-    بفرمائید 
-    جسارته
-    بگیدراحت باشید
-    امکان داره امشب بیام اینجا باشم. اگه ممکن نیست یک فکر دیگه می کنم. 
-    آخه این چه حرفیه می گید. من که خدمت شما گفتم. ما خونمون مضیف داریم برای مهمونا. پدر هم خودش گفت چقدر مهمان دوسته! شما چرا این قدر تعارف می کنی. وسایلتو بیار توی مضیف. بگذار برو کارت رو انجام بده و برگرد شب اینجا. فقط با عرض معذرت ما خودمون می خواهیم بریم مهمونی. شاید نتونیم اونطور که باید در خدمتت باشیم.
-    من فقط جای خواب می خوام و بس! 
کاش همه مشکلات نه پنجاه و شش درصد مشکلاتمان همینطور حل می شد.
حالم خوب شد. 
 سوژه های بعدی ام دو زن هستند از دو نسل. مادر و دخترند.
 نگاه به زنان چه در ایران و چه خارج ایران در اغلب موارد خوب نبوده و نیست. در زمان های گذشته چارچوب های خیلی دشواری داشتند و چند همسری امری متداول بود. در دنیای مدرن امروز  نگاه جنسیتی و ابزاری بیشتر شده است. 
در ایران نوع پوشش زن باعث بگیر و ببندهای سخت می شود و کلی مشکلات پشت بند آن می آید. 
در برخی دیگر از کشورها با لباس های خیلی سبک می شوند ابزار نمایش و پول درآوردن!
زنانی هم هستند که جسم و فیزیک شان برگ برنده شان نیست. تفکر و توانایی شان قدرت شان است. پس برویم به موضوع جذاب بعدی. 
بار دوچرخه را خالی می کنم. سبک بار و بال به خیابان شریفی در محله نسبتا قدیمی ماهشهر یا به قول خودشان مویشیر می روم! یاد محله پدری خودمان می افتم؛ ساختمان های نما نکرده و خیابان پرجمعیت.  روبروی مسجد داخل محل یک کوچه باریک خانم سکینه ریاحی را می بینم.


خانم ریاحی  خیاط صاحب هنر و صاحب نام ماهشهری است. صاحب هنری که هنرش را مدیون مادرش می داند. از مادر  آموزش ندیده ولی مثل مادر شده.  مادرش و خودش با هم زندگی می کنند. 
قصه مادر یک قصه معمولی نیست مادرش سفر زندگی کرده و زیر و بم زندگی رو دیده. با شور و اشتیاق از مادرش می گوید. حیفم می آید صحبت هایش را کم و زیاد کنم. عین صحبت هایش را با آن ته لهجه ماهشهری می نویسم.
مادر من خیری بهگامی 85 سالشه. مادر شش ماهه بوده  نوزاده بوده  از ایران به کویت مهاجرت می کنه(به همراه خانواده) همونجا بزرگ می شه. سیزده سالگی ازدواج می کنه. بعد از ازدواج دو  بچه همونجا داشته که مجددا به درخواست همسرش به ایران بر می گرده. متاسفانه اینجا که میاد از همسر جدا می شه. ازدواج ناموفق داشته. پسردایی اش هم بوده.
مادرم می مونه با دو تا بچه و باید اینا را بزرگ می کرده . تا هفت سال خیاطی می کرده. گلدوزی یا همون کَمه دوزی که از خاله های پدرش بهش به ارث رسیده بود. یعنی همونجا یاد می گرفتنه. کَمه دوزی اینارو کل خانما یا دخترای ماهشهر هم سنش بودند یا کوچکتر بودنه اینارو آموزش می ده. عبادوزی و خیاطی هم بوده.  (کمه دوزی به این صورت است که پارچه ای را روی دایره ای مثل الک می پیچند. بعد روی پارچه طرح هایی را می کشند. پارچه را جدا می کنند. با نخ گلابتون و پولک روی آن بافندگی می کنند)


خانم ریاحی نفسی تازه می کند  و ادامه می دهد:
-    یه خیری بوده توی ماهشهر که همه می شناختنه. خیری کویتی بهش می گفتنه با کلی هنر! کمه دوزیش هم دیگه مرتب انجام می داده. هر چی لباس می دوخته می فرستاده کویت. یعنی اینجا مطلقا خریدار نداشتنه. همشونا می بردنه اونور. فقط خیاطی خودشم قبول داشتن. یعنی هر چی شاگرداشم می دوختنه اینا را نمی فرستادنه. ولی لباس هایی که خودش می دوخته ثوب عربی بهش می گفتن یا حومه هاشمی می فرستاده کویت به اندازه پولش می  فرستادن. خلاصه  بعد از هفت سال بچه ها رِ بزرگ میکنه بعد با پدر بنده ازدواج می کنه. 
بعد از اینکه با پدر من ازدوج می کنه این کار را همچنان ادامه داده. منم که خیلی فضول بودمه هیچ وقت نمی نشستم ازش آموزش بگیرم. من  می ذاشتم هر وقت  مامان می رفت بیرون بعد می نشستم پایه کَمَش (با خنده) دوخت می کردم. به محضی هم که می اومد می گفت کی نشسته پای کَمَه؟ سکینه کار توئه! دیگه گفتم آره. گفت نه دوختتو دقت کن! یک کم دقت کن! بهترش کن! دوختت خوبه ولی بهترش کن
 والا اگه بشینم ازش آموزش بگیرم ازش نه! 
 ولی خدا رو شکر می کنم که دارم راهش را ادامه می دم  و این ارث به من رسیده و الحمدلله شکر  هم مهر اصالت گرفته هم ثبت ملی شده. 
 الان سی و هشت ساله که خودم انجام می دم. دیگه از موقعی که پیشش بودم. بعدش هم که ازدواج کردم دیگه تو خونه تک و توکی خودم انجام می دادم. یه سفارش چیزی داشتم. خودم انجام می دادم ولی  کلا الان سی و هشت ساله که این کار را انجام می دم. تقریبا پنج سال هم زیر نظر میراث فرهنگی هستم. خانم عبادی(رئیس میراث فرهنگی) خیلی زحمت کشیدن. خیلی بدو بدو کردن. برای این کار و سال 1400 من تونستم که برم مهر اصالت بگیرم با هم با زحمات خانم عبادی ثبت ملی هم شده به اسم ماهشهر. البته من گفتم هر چیزی که ثبت می شه می خوام به اسم مادر باشه. 
این دفعه من می پرسم:
-     مادر که اهل آموزش دادن نبود شما خودتون آموزش می دید؟
-    من الان خدا رو شکر هنر آموز داشتمه. دارم سعی می کنم گسترش بدم. اگر خانما استقبال کنن خیلی خوب می شه .
-    از کارتون حمایت می شه ؟ 
-    کلا حمایت خانم عبادی بودکه الان به اینجا رسیدم. هم زحمات زیاد کشیده هم تونسته که این خونه رو توی ماهشهر جا بندازه.
-    کارگاه تون کجاست؟
-     کارگاه من خیابون طالقانیه
-    برنامه کاری تون روزانه تون به چه صورتی هست؟
-    از صبح ساعت هشت می شینم می دوزم تا ساعت تقریبا یک . یک ناهار و نماز. دوباره می شینم تا هشت شب ده شب. بعضی موقع ها اگه سفارشم سنگین باشه مشتری هم بخوادش تا ده یازده شب می دوزم.
-    شهرهای دیگه ای هم این کار رو شما رو انجام می دن؟
-     الان شهرها هرمزگان بوشهر همین بافت رو دارن
-    کارتون فرقی هم با اون کارها داره؟
-    بله. اونا با یک تار نخ کار می کنن یک نخ گلابتون ولی من با سه نخ کار می کنم. این کار استحکام رو بالا می بره. اونا با قلاب کار می کنن من با یه قلاب معمولی کار می کنم. این قلاب که بماند بعد من یه وسیله ای دارم گفتم کشتبان یا انگشت دونه به زبان مادری کشتبان می شه. ولی توی زبان عربی همون انگشت دونه می شه. اینه با یک تیکه حلب درست می کنیم روی انگشتمون می ذاریم این زنجیره رو نگه می داره که ما بتونیم نخ بعدی رو از تو زنجیره خارج کنیم. من اصلا بدون این نمی تونم کار کنم. یه خانم  هرمزگانی نمی تونه با این کار کنه. اونا با قلاب کار می کنن. این دست ساز کار مادرمه. من الان سی سال اینو دارم. برای نقشه هامم معمولا شابلون درست می کنم با شابلون طرح ها رو پارچه انتقال می دم. 
برای چند دقیقه ای پیش مادر می روم. با لهجه ماهشهری صحبت می کند. با اینکه شنوایی اش کم شده ولی نهایت تلاشش را می کند با دقت به سوالاتم جواب دهد. خوش صحبت است. لبخندی شیرین دارد وقتی به سوالاتم جواب می دهد.  از کویت به ماهشهر بر می گشته طلای زیادی هم همراه خودش داشته و آنها را خرج خرید خانه  و بچه ها کرده. با اینکه به ارزش پول و دارایی اشاره می کند اما آن را چرک دست هم می داند. 


صحبت هایمان با بوسه پرمهر خانم سکینه ریاحی بر دستان مادرش به پایان می رسد. مادر مهر سال 1401 چشم از جهان فرو می بندد.
صحبتم که تمام می شود می روم سریع بلیط می گیرم و بر می گردم به خانه آقا مشایخی. توی راه با خودم فکر می کردم اگر من هم یک جا بند می شدم و به هنری می پرداختم وضعم خیلی بهتر از الان می شد. اما انگار که من پیامبری شدم برای روایت زندگی همچین آدم هایی. این هم یک جور خودستایی!
خسته و کوفته مثل ربات آهنی که باطری اش تمام شده باشد خودم را به خانه آقای مشایخی می رسانم. علاوه بر چشمانم، احساس می کنم مغزمم می خواهد متلاشی شود.  بزرگ و کوچک شدنش را حس می کنم. 
آقای مشایخی من را به اتاق مضیف می برد. می گوید الان براتون شام می آرم. می گویم توی بساطم شام دارم، از طرفی خیلی خسته ام فقط می خوام بخوابم. خیلی اصرار می کند و من انکار.
می روم اتاق. آنقدر خسته ام فقط میخواهم چشمانم را ببندم و بخوابم. خیلی خسته ام خیلی!
چند دقیقه ای از بستن چشمانم نگذشته که  مشایخی در اتاق را می زند. یک سینی می آورد. آن هم چه سینی ایی پر از غذا! بعد هم می گوید:
-    ببخشید آقای عابدینی این غذای مختصر حاضری اوردیم براتون 
-    آخه چرا زحمت می کشید غذا من داشتم.
-    دیگه لقمه مهمون ما باشید 
-    ممنونم از شما 
وقتی در را می بندم. انگار که سلول های مغزم به دستانم دستور می دهند. بعد از آن است که مغز و چشم و دلم آرام می گیرند.
 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

اسد مشایخی

«لذت زندگی مو اینه که مهمان داشته باشم و اگر مهمان نداشته باشم سردرد دارم.»
این  گفته  پیرمردی است سرزنده، گرم، صمیمی و مهربان از یکی از محله های خوب ماهشهر. خانه شان فاصله زیادی تا ساحل دریا ندارد. خانه های اینجا نظم ونظام درست و حسابی دارند. خانه های سازمانی که بعضی هاشان آپارتمانی شده اند، مثل همین خانه ای که الان مهمانش هستم.  فضای سبز منطقه حال خوش  به آدم می دهد. مخصوصا به آدم خسته ای مثل من. دوست داشتم دوچرخه را کناری بگذارم و بشینم و نفس عمیق بکشم.
حسن مشایخی متولد سال 1315 و  85 سال دارد. یعنی زمانی که من با او هم صحبت می شوم.  اصالت هندیجانی دارد. از سال 44 از هندیجان به ماهشهر آمده است. هندیجان هفتاد کیلومتری شرق ماهشهر قرار دارد. 
وقتی به خانه وارد می شوم مهمانان زیادی می بینم. با  او و  دو نفر از پسرانش به اتاقی می رویم که با هم صحبت کنیم. مشایخی وقتی صحبت می کند لهجه اش مرا یاد جناب خان برنامه خنداونه تلویزیون می اندازد. چقدر یک کارکتر تلویزیونی می تواند فرهنگ و گویش خطه ای از کشورمان را نشان دهد. 
به تعارف او پرتقالی پوست می کَنم و پشت بندش پسرش یک چایی خوشمزه می آورد. 
مشایخی خوبیش این است که خیلی منصفانه و صادقانه صحبت می کند. پُز وضعیت امروزش را نمی دهد. از سختی ها و بدبختی های گذشته می گوید. یک طرفه قضاوت نمی کند از خوبی هایش، از آدم های با مرامش، هم می گوید. مهمان نوازی اش همین بس که نیم ساعت پیش از میراث فرهنگی با او هماهنگ شده که من می خواهم با خانه اش بروم. آن هم با آن سر و وضع به هم ریخته یک دوچرخه سوار زوار در رفته!و او آن طور به استقبالم می آید. از خودم خجالت می کشم.
در فرصتی کوتاه اطلاعات زیادی به من می دهد. یعنی خوراک فکری من را هم تامین می کند. حتی کتابچه قدیمی را هم می آورد نشانم می دهد. اما حیف! فرصت کم بود. ولی باز همین حرف هایش هم شنیدنی است. 

 

***


-    پدرم دریانورد بود. با کشتی بادی بی موتور به زنگبار می رفت.(زنگبار پایتخت تانزانیا است. جزایر زیادی دارد که مرکز صادرات ادویه هستند) 

-    سفرهاش چقدر طول می کشید؟
-    شش ماهه می رفت و شش ماهه بر می گشت.  یک موقعی به وقت جذر و مد کشتی شون به صخره های داخل دریا می خوره .همه شون رو آب می بره. 

-    خدا رحمتشون کنه اون موقع چند سال داشتین؟
-    مو اون موقع شش ماهه بودم. 

-    پس چیزی ازشون یادتون نمی آد؟
-     چیزی یادُم نمیاد. اما پدرم یک دفتر خاطرات ازش مونده بود. دفتر خاطراتش رو دیدُم. فهمیدم پدرم کی بوده و چه شهامتی داشته. در دفتر  خاطراتش از نماز خواندنش گفته که دینداریش معلوم می شه. از مغازه اش گفته پس توی کار خرید و فروش بوده. و از همین نوشته ها بود که با پدرم بیشتر آشنا شدم.

-    چه اتفاقی برای شما افتاد؟
-    مادرم به خاطر اینکه جبران این بی پدری  رو بکنُه. منو وادار  می کرد موقع بیکاری برُم پهلو شیخ. یک قلیون چاق کنُم. یک چایی بدم.داخل مجالس بزرگا. دو کلمه حرف حساب یاد بگیرم. بعد از اینکه بر می گشتم ازم می خواست چی گفتن؟ چی بود؟  

-    از علاقه تون به کتابخوانی بگید؟
-    مو اون موقع دو روز کار می کردم .از کارم می زدُم کتابی می خریدُم. خیلی به کتابهای تاریخی علاقه دارم. کتابخانه دارم. یک خونه ماهشهر داریم یک خونه اینجا. حاجی(اشاره به دامادش است) کتابها رو آورد اینجا تحت این عنوان که من رو طمع بندازه و اینجا ماندگار بشم. مو کم خوابم ساعت ده یازده شب تا صبح خواب نمی آید دفترم پهلومه قلمم پهلومه یک خاطره به ذهنم اومد به اندازه ا ی که بدونم یادداشت می کنم 

-    تاثیر کتاب خوندن توی شما  چی بوده؟
-    در اثر خوندن کتاب بچه هام سواد دار شدن

-    چند بچه دارین؟
-     9 تا بچه دارم. نَزَدمُ شون. برای نمونه هر چی کار می کردم توی طاقچه پنجره خونه می گذاشتم. در دسترس همه بود. هر کس به قد لازمش می اومد بر می داشت و هرکی می اومد می دید پول نیست به ما نمی گفت که پول نیست. می دونستن خودش علامتی بود تا دفعه دیگه 

-    هوای اینجا خیلی گرم و شرجی هست مخصوصا توی فصل تابستان. اون موقع چکار می کردین؟
-    یک قوطی حلبه بالای پنجره می گذاشتن. زیرش سوراخ های خیلی خیلی ریز درست می کردن. خار شترو داخل طاقچه پنجره می گذاشتن. قطر این در حدود پنجاه سانت بود. داخل قوطی آب می ریختن. آب از سوراخ های اون چکه چکه می کرد. باد می زد همه خنک می شد. سبک ساخت قدیم غیر از الان بود. کوچه ها اغلب مارپیچی بود مثل هندل ماشین. این کار به دو دلیل بود یکی هوا دور می زد یکی اینکه دزد اگر می امد اینجا راحت می گرفتند. 

-    حالا که حرف از دزدی شد، وضعیت دزدی های اون موقع چطور بود؟

-    بگذار یه خاطره بگُم. هندیجان یک نفر داشتیم اسمش اکبر دزد بود. الان شاید پونزده بیست ساله مرده.   اگر بری به هندیجانی ها  بگی اکبر دزد همه می گن خدا رحمتش کنه دزد با انصافی بود! مثلا می اومد به شما می گفت سیگار ندارم. پول سیگار بده. می گفتین نمی دم می گفت پس مواظب خودت باش. می اومد بز یا الاغت را می برد می فروخت به فلانی بعد می اومد بهت  می گفت فلانی خرت رو دنبالش نگرد به فلانی 5 قرون فروختم. (با خنده)
اما همین دزد دو دختر بی پدر و مادرو با جهیزیه شوهر داد. دو تا پسر داشت می زدشون می گفت: پدرسوخته ها من نماز نمی خونم ولی شما بخونید. 
یک بار اکبر دزد وقتی که پیر شده بود ازش پرسیدم:«همه خونه ها دزدی کردی خونه ما چرا نیومدی؟» گفت:«برادرت آدم فهمیده ای بود. می گفتم یک پاکت سیگار می خوام پول دو پاکت می داد.» 

-    شما در زمانه ای بودید که اینجا قحطی اتفاق افتاد از اون موقع بگید؟(قحطی بزرگ در ایران مربوط به سال 1917 تا 1919 بعد از پایان جنگ جهانی اول است که حدود 2 تا 10 میلیون نفر از مردم جان خود را از دست دادند. دلیل این قحطی بی عرضگی شاهان قاجار، خشکسالی و مداخلات خارجی بر می گردد. در اینجا از قحطی دیگری بعد از جنگ جهانی دوم می گوید.)
توی اون موقع قحطی به اندازه ای شد که مردم علف خوار شدند. چیزی برای خوردن نبود. سالی اومد که بهش سال چونه ای می گفتند. منظورم چونه خمیره نه آرد!  شناسنامه مون رو می بردیم  پهلو نونوا. شناسنامه را نشون می دادیم به تعداد نفرات خانواده چونه نون می گرفتیم. توی خونه با اون چونه ها نون درست می کردیم 
ماپنج نفر بودیم پنج چونه خمیر به ما می دادن. یک بار مو رفتیم سهم چونه مُنو بگیرُم. محیط کوچک بودن همه با هم آشنا بودیم. یک پیرمردی می شناسم سر راهم می بینُم. به مو گفت: بابا بده ببینم چونه اش درشته یا نه؟ ما چونه را نشون دادیم چونه رو انداختن تو جیبش. گفتم چونه امو بده. یک کشیده هم زد به صورتم. گریه کردم نتیجه نگرفتم. اومدم خونه. جریانو به مادر گفتم. گفت: داد می زدی همسایه ها می اومدن کمکت. گفتم کسی نبود پیرمرد جلومو گرفت.

برادرم اینا به خاطر اینکه منو تنبیه کنن و نگذارن دفعه دیگه حق من رو بگیرن و دفاع کنم از خودُم. گفتن امروز گرسنگی بکش تا دفعه دیگه بتونی از حقت دفاع کنی. بعد یکی شون یک ذره گذاشت کنار هم چونه ای درست کرد برای ما داد (با خنده)
مو بزرگ شدُم. زمان گذشت مردی شدم. مو ناهار می دادم ناهار عالی. وضع فرق کرده بود. پیرمرد اومد داخل خونه. نابینا شده بود. بچه هاش می خواستن ردش کنن که ما راحت تر سر سفره باشم. گفتم نه بذارش بیاد. اومد گفت: می خوام حلالم کنی گفتم: وا اون سالی که تو دیدی گذشت ما الان مردیوم. ما همون روزی که نتونستم بگیرم حقومه حلالت کردیم دیگه (با خنده) دیگر راهی نداشتم اومده بود برای حلالیت آخرشم هم حلال کردم.

یادتونه وضعیت شهرهای دیگه چطور بود؟
یادم میاد گدا از بندرعباس با پای پیاده می اومدن اینجا تا توی  بندر کار کنند.(فاصله بندرعباس تا ماهشهر حدود هزار کیلومتر است) دیگر رضا شاه رفته بود(سال 1320) شاه جدید اومده بود کاراش روبراه شده بود اینجا کار بود. 
دو تا خان زاده از بندرعباس اومدن ماهشهر. مو باهاشون آشنا شدم. سواددار بودن. اینجا شاهنامه می خوندن. اگر بگمت یک متر و نود متر و پنج سانت قدشون بود باور نمی کنی. هیکل عالی اما پوست رو استخوان بود. در اثر گرسنگی جل می زدن. چیزی مثلثی پشت کمر می گذارن که بار سرازیر نشه. پایین بار حد واسط کمر تا گردن باشه. حمالی می کردن.
 بعد فلکه لرها (میدون امام ) قبرستون بود. اونجا اتاقک هایی بودن به ارتفاع دو متر.مرده ها را می ذاشتن داخلشون. کربلا یا  قم می بردن. چون این خان زاده ها جا برای خواب نداشتن. روی تختی که مرده داخلش دفن می کردن  می خوابیدن.
مو یکی شون رو دیدم. گفتم:«چطور اومدی اینجا؟» گفت: «بابا چیزی برای ما نبود. ما مجبور شدیم اومدیم برای کار.»
 اونوقت این دو نفر خان زاده  با این وضعیتی که داشتند، هر کسی که از بندرعباس می اومد اینجا یه شب دو شب خوراک شون با  اینا بود. مهمان نوازی می کردن اگر نداشتن پول قرض می کردن چون حمال اینجا بودن، مغازه ها پول می دادن. مورد اطمینان بودن و این مهمان های تازه رسیده اداره می کردن تاصبح بتونن براشون کاری درست کنند. همه کار هم می کردن گرسنه بودن دیگه می ذاشتن کشاورزی می ذاشتن حمالی می ذاشتن حمومی هر چیزی می گفتن می رفتن چون پول می خواستن این قدر سخت گذشت که ما هر وقت یادم میاد دلم به رعشه می افته 

فرق گذشته با الان توی چی می دونید؟
عاطفه تقریبا بهتر از الان بود. عاطفه فرزندان نسبت به بزرگترها. البته خونه ما نه! ها خونه ما حفظ کردند. ما اگر بگُم آخ! همشون دختر و پسر دور من رو می گیرن. دخترم دکترمه. حاج حسین دو مرتبه  منو برده مکه. قلبم عمل کرده چشمامم رو عمل کرده بهترین زندگی رو مو الان دارم. این ساختمان را درست کرده که همه مون رو دور هم جمع باشیم. ما بهترین زندگی رو دارم. افتخار می کنم چون اغلب دور بری ها را دیدم پدرشان را بردند خانه سالمندان 

خدا رو شکر! عیب این روزا چیه ؟
عیب این روزا اینه که دروغ زیاد شده ما الان نه دین داریم نه مذهب! نه عثمان می پرستیم و شمر و نه علی و اولادش رو.

به همراه آقای مشایخی و یکی از فرزندانش به یادگار تصویری می اندازیم.

دو نوه بانمک مشایخی که لحظه ای دست از شیطنت بر نمی داشتند.

 

نان سنتی ماهشهری که طعم شیرین دارد و خیلی خوشمزه است

 

 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

اینقدر تفاوت! 
فاصله تقریبی50 کیلومتری انگار به اندازه 50 سال فاصله زمانی داشت.  شهر تمیزتر، مرتب تر، شیک تر، با ساختمان های بلندتر و خیابان های سرسبزتر و قشنگ تر بود. 
خودم را می اندازم شهرداری ماهشهر. بیشتر کارمندها کت و شلوار مرتب به تن دارند الا من.  
با لباس ورزشی و چهره ای کمی تا قسمتی درهم و برهم و خسته داخل می شوم. مستقیم می روم دفتر روابط عمومی. خودم را تحویل می دهم. تحویلم می گیرند. منتظر رئیس روابط عمومی می مانم. مثل آفتاب پرست همه جای اتاق انتظار را برانداز می کنم. تصاویری از دیدنی های شهر روی دیوار سفید رنگ جا گرفته اند. 
مردی نسبتا هیکلی وارد می شود. دفتردار می گوید: 
-    خودشه. آقای روابط عمومی! برم هماهنگ کنم و برگردم.
می رود. هماهنگ می کند و بر می گردد همراه با لبخندی. 
-    بفرمائید! آقای رئیس منتظر هستند. 
می روم.
-    سلام جناب روابط عمومی. عدالت عابدینی هستم از شهرستان با دوچرخه. نویسنده ام و یک خورده پژوهشگر. می تونید کمک کنید. 
-    خیلی خوب. چرا که نه؟ اصلا ما برای همین اینجائیم! چه کمکی از عهده مون بر میاد؟ 
-    راهنماییم کنید برای دیدن چند آدم حسابی و شناخت خوب شهر. 
-    چون یه خورده پژوهشگرید یک  جای خوب معرفی می کنم. اونجا هم چند آدم خوب تر معرفی می کنن. خوبه؟
-    نیکی و پرسش؟
لبخند می زند. گوشی بر می دارد. شماره ای می گیرد. چند بوق ممتد و بعد:
-    سلام عرض شد خانم عبادی! من روابط عمومی شهرداری هستم. حال شما خوبه؟ ممنونم. یک آقای دوچرخه سوار ایرانگرد و جهانگرد اومدن به شهرمون. چند تا سوال دارن می تونید کمکشون کنید؟
گوش می دهد و چند ثانیه بعد ادامه می دهد: 
-    بله! بسیار خب. الان آدرس می دم خودشانا می رسونن. محبت کردید. خداحافظ شما
آدرس و شماره همراه خانم عبادی رئیس میراث فرهنگی ماهشهر را می دهد. مستقیم و سرراست می روم به ساختمان میراث فرهنگی. خانم عبادی و آقای اویسی از کارشناسان میراث فرهنگی به استقبالم می آیند با عزت و احترام بیشتر از شهرداری. 
به چند روز بعد برویم. خیلی تعریف از خانم عبادی شنیدم. با امکانات کم به شدت پیگیری می کند برای حفظ و ثبت میراث ملموس و ناملموس شهرستان. 
برگردیم به امروز. 
همان اول دور یک میز کنفرانس می نشینیم. خانم عبادی بالا می نشیند و روبرویم آقای اویسی.  پذیرایی هم می آورند. آنقدر در رفت و آمد بودم که فرصت نکردم چیزی بخورم. یک خورده حواسشان پرت صحبت می شود. کیک  بر می دارم. یواش می خواهم آن را باز می کنم. چنان صدایی می کند  فکر کنم عالم و آدم و حوا و هابیل و قابیل هم می شنوند  تا چه برسد به حاضرین در جلسه!
در چنین جلساتی، باز کردن بسته های پذیرایی ، خوردن بیسکویت و سیب و خیار و آبمیوه با نی با حداقل نوسانات صدا تقریبا جزو غیرممکن ها هست. اصلا نمی شود سایلنتش کرد! 
مثل موقعیت های مشابه که خودمان را به آن راه می زنیم مثلا نشنیدیم یا ندیدیم. آنها هم همین کار را با من می کنند. بالاخره دوپینگی لازم بود.
خانم عبادی توضیحات را می سپرد به آقای اویسی. اویسی خیلی پر است. آنقدر که از شهر خودمان هم می گوید!
گفتنِ همه اش خارج از حوصله مخاطبان با حوصله فستی امروزی است. جزئیاتش را اینترنت کامل و جامع دارد. اینجا یک جور دیگر می گویم.
شهرستان ماهشهر از شهرهای کهن است. دو جهانگرد قدیمی از هزار سال پیش یعنی ناصر خسرو قبادیانی و ابن بطوطه مراکشی به اینجا آمده اند تا به امروز که عدالت عابدینی زنجانی قمی آمده است. 
بیشتر از بیست کیلومتر تا دریا فاصله ندارد. این فاصله هم خشکی و دار و درخت و خانه مسکونی نیست.
 این فاصله را خورها تشکیل داده اند. خورها بریدگی های در ساحل دریای خلیج فارس هستند که آب در میان آنها نفوذ کرده است. 
اگر از بالا به این خور که حد فاصل ماهشهر و خلیج فارس نگاه کنید. انگار درختی تنومندی است که ریشه در خلیج فارس دارد. شاخه هایش همان خورها هستند. وقتی جذر و مد اتفاق می افتد آب این خورها بیشتر می شود. ارتفاع جذر و مد در اینجا به شش متر می رسد! تصورش را بکنید بر اثر جذر و مد آب این خورها به همراه ماهی ها دریایی پر می شود. ماهیگیران هم از فرصت استفاده می کنند. از طریق تور انداختن در ورودی ها خورها و جاهای دیگر خور ماهیگیری را شروع می کنند. 
پس تا اینجا به یک نتیجه قطعی رسیدیم. اگر نرسیدید من می رسانم. ماهشهری ها ویتامین ماهی شان خوبی دارند. 
این شهر به بین النحرین هم معروف است. به خاطر اینکه بین دو رودخانه جراحی و زهره قرار دارد. 
رودخانه جراحی از سمت رامشیر یعنی شمال می آید و در نهایت به تالاب شادگان می رود.
در جنوب شرقی شهرستان هم رودخانه زهره هست. از سمت فارس و بهبهان به سمت خلیج فارس سرریز می شود. 
جا داشت یک تمدن اینجا شکل می گرفت! 
موقعیت جغرافیایی، وجود دو رود مهم، نزدیکی به دریا موقعیت خاصی به این شهر داده. 5 بندر فقط در ساحل این شهر هستند که کشتی های کوچک و غول پیکر در سواحل آن به طور مرتب لنگر می اندازند و می آیند و می روند. 
فقط 5 بندر مهم در ساحل این شهر وجود دارد. پتروشیمی های زیادی در این شهر ساخته شده اند. به طوری که چهل و سه درصد صنایع پتروشیمی ایران از لحاظ اسمی و تعداد در این شهر هستند. از لحاظ تنوع هم رتبه اول کشوری را دارد.
وجود همین بنادر، کشتی های غول پیکر، پتروشیمی های متنوع باعث یک استثنای دیگر در این شهرستان شده و آن وجود چهار مسیر زمینی، هوایی، دریایی و ریلی است. نمونه اش را فقط در بندرعباس داریم. 
در این شهر ترک و لر و بختیاری زندگی می کنند. خیلی ها به خاطر کار به این شهر مهاجرت کرده اند. 
با وجود مدرن بودن این شهر، با دردسرهایی هم مواجه است. وجود پتروشیمی ها، بنادر، پالایشگاه ها آلودگی آبی مثل پساب ها، مایعات سمی و آلودگی هوایی را به دنبال دارند. 
به علت سطح بالای آب های زیرزمینی، عمر بناهای مسکونی کوتاه است. خیلی از ابنیه قدیمی در این مواقع به جای ترمیم، تخریب شده اند و با ساختمان های جدید جایگزین شده اند. 
میراث فرهنگی باز تلاش می کند. اندک خانه های قدیمی بازمانده را بازسازی کند. 
عبادی دو نفر  آدم حسابی معرفی می کند. می روم  تا در این فرصت کوتاه آنها را ببینم. البته می رویم با دوچرخه.
 

آنقدر در عجله بودم که فقط همین عکس را از این چند ساعت دارم. این را هم آقای اویسی به دستم رساند. خدا خیرش دهد

  • عدالت عابدینی