پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما
پیوندهای روزانه
  • ۰
  • ۰

اسد مشایخی

«لذت زندگی مو اینه که مهمان داشته باشم و اگر مهمان نداشته باشم سردرد دارم.»
این  گفته  پیرمردی است سرزنده، گرم، صمیمی و مهربان از یکی از محله های خوب ماهشهر. خانه شان فاصله زیادی تا ساحل دریا ندارد. خانه های اینجا نظم ونظام درست و حسابی دارند. خانه های سازمانی که بعضی هاشان آپارتمانی شده اند، مثل همین خانه ای که الان مهمانش هستم.  فضای سبز منطقه حال خوش  به آدم می دهد. مخصوصا به آدم خسته ای مثل من. دوست داشتم دوچرخه را کناری بگذارم و بشینم و نفس عمیق بکشم.
حسن مشایخی متولد سال 1315 و  85 سال دارد. یعنی زمانی که من با او هم صحبت می شوم.  اصالت هندیجانی دارد. از سال 44 از هندیجان به ماهشهر آمده است. هندیجان هفتاد کیلومتری شرق ماهشهر قرار دارد. 
وقتی به خانه وارد می شوم مهمانان زیادی می بینم. با  او و  دو نفر از پسرانش به اتاقی می رویم که با هم صحبت کنیم. مشایخی وقتی صحبت می کند لهجه اش مرا یاد جناب خان برنامه خنداونه تلویزیون می اندازد. چقدر یک کارکتر تلویزیونی می تواند فرهنگ و گویش خطه ای از کشورمان را نشان دهد. 
به تعارف او پرتقالی پوست می کَنم و پشت بندش پسرش یک چایی خوشمزه می آورد. 
مشایخی خوبیش این است که خیلی منصفانه و صادقانه صحبت می کند. پُز وضعیت امروزش را نمی دهد. از سختی ها و بدبختی های گذشته می گوید. یک طرفه قضاوت نمی کند از خوبی هایش، از آدم های با مرامش، هم می گوید. مهمان نوازی اش همین بس که نیم ساعت پیش از میراث فرهنگی با او هماهنگ شده که من می خواهم با خانه اش بروم. آن هم با آن سر و وضع به هم ریخته یک دوچرخه سوار زوار در رفته!و او آن طور به استقبالم می آید. از خودم خجالت می کشم.
در فرصتی کوتاه اطلاعات زیادی به من می دهد. یعنی خوراک فکری من را هم تامین می کند. حتی کتابچه قدیمی را هم می آورد نشانم می دهد. اما حیف! فرصت کم بود. ولی باز همین حرف هایش هم شنیدنی است. 

 

***


-    پدرم دریانورد بود. با کشتی بادی بی موتور به زنگبار می رفت.(زنگبار پایتخت تانزانیا است. جزایر زیادی دارد که مرکز صادرات ادویه هستند) 

-    سفرهاش چقدر طول می کشید؟
-    شش ماهه می رفت و شش ماهه بر می گشت.  یک موقعی به وقت جذر و مد کشتی شون به صخره های داخل دریا می خوره .همه شون رو آب می بره. 

-    خدا رحمتشون کنه اون موقع چند سال داشتین؟
-    مو اون موقع شش ماهه بودم. 

-    پس چیزی ازشون یادتون نمی آد؟
-     چیزی یادُم نمیاد. اما پدرم یک دفتر خاطرات ازش مونده بود. دفتر خاطراتش رو دیدُم. فهمیدم پدرم کی بوده و چه شهامتی داشته. در دفتر  خاطراتش از نماز خواندنش گفته که دینداریش معلوم می شه. از مغازه اش گفته پس توی کار خرید و فروش بوده. و از همین نوشته ها بود که با پدرم بیشتر آشنا شدم.

-    چه اتفاقی برای شما افتاد؟
-    مادرم به خاطر اینکه جبران این بی پدری  رو بکنُه. منو وادار  می کرد موقع بیکاری برُم پهلو شیخ. یک قلیون چاق کنُم. یک چایی بدم.داخل مجالس بزرگا. دو کلمه حرف حساب یاد بگیرم. بعد از اینکه بر می گشتم ازم می خواست چی گفتن؟ چی بود؟  

-    از علاقه تون به کتابخوانی بگید؟
-    مو اون موقع دو روز کار می کردم .از کارم می زدُم کتابی می خریدُم. خیلی به کتابهای تاریخی علاقه دارم. کتابخانه دارم. یک خونه ماهشهر داریم یک خونه اینجا. حاجی(اشاره به دامادش است) کتابها رو آورد اینجا تحت این عنوان که من رو طمع بندازه و اینجا ماندگار بشم. مو کم خوابم ساعت ده یازده شب تا صبح خواب نمی آید دفترم پهلومه قلمم پهلومه یک خاطره به ذهنم اومد به اندازه ا ی که بدونم یادداشت می کنم 

-    تاثیر کتاب خوندن توی شما  چی بوده؟
-    در اثر خوندن کتاب بچه هام سواد دار شدن

-    چند بچه دارین؟
-     9 تا بچه دارم. نَزَدمُ شون. برای نمونه هر چی کار می کردم توی طاقچه پنجره خونه می گذاشتم. در دسترس همه بود. هر کس به قد لازمش می اومد بر می داشت و هرکی می اومد می دید پول نیست به ما نمی گفت که پول نیست. می دونستن خودش علامتی بود تا دفعه دیگه 

-    هوای اینجا خیلی گرم و شرجی هست مخصوصا توی فصل تابستان. اون موقع چکار می کردین؟
-    یک قوطی حلبه بالای پنجره می گذاشتن. زیرش سوراخ های خیلی خیلی ریز درست می کردن. خار شترو داخل طاقچه پنجره می گذاشتن. قطر این در حدود پنجاه سانت بود. داخل قوطی آب می ریختن. آب از سوراخ های اون چکه چکه می کرد. باد می زد همه خنک می شد. سبک ساخت قدیم غیر از الان بود. کوچه ها اغلب مارپیچی بود مثل هندل ماشین. این کار به دو دلیل بود یکی هوا دور می زد یکی اینکه دزد اگر می امد اینجا راحت می گرفتند. 

-    حالا که حرف از دزدی شد، وضعیت دزدی های اون موقع چطور بود؟

-    بگذار یه خاطره بگُم. هندیجان یک نفر داشتیم اسمش اکبر دزد بود. الان شاید پونزده بیست ساله مرده.   اگر بری به هندیجانی ها  بگی اکبر دزد همه می گن خدا رحمتش کنه دزد با انصافی بود! مثلا می اومد به شما می گفت سیگار ندارم. پول سیگار بده. می گفتین نمی دم می گفت پس مواظب خودت باش. می اومد بز یا الاغت را می برد می فروخت به فلانی بعد می اومد بهت  می گفت فلانی خرت رو دنبالش نگرد به فلانی 5 قرون فروختم. (با خنده)
اما همین دزد دو دختر بی پدر و مادرو با جهیزیه شوهر داد. دو تا پسر داشت می زدشون می گفت: پدرسوخته ها من نماز نمی خونم ولی شما بخونید. 
یک بار اکبر دزد وقتی که پیر شده بود ازش پرسیدم:«همه خونه ها دزدی کردی خونه ما چرا نیومدی؟» گفت:«برادرت آدم فهمیده ای بود. می گفتم یک پاکت سیگار می خوام پول دو پاکت می داد.» 

-    شما در زمانه ای بودید که اینجا قحطی اتفاق افتاد از اون موقع بگید؟(قحطی بزرگ در ایران مربوط به سال 1917 تا 1919 بعد از پایان جنگ جهانی اول است که حدود 2 تا 10 میلیون نفر از مردم جان خود را از دست دادند. دلیل این قحطی بی عرضگی شاهان قاجار، خشکسالی و مداخلات خارجی بر می گردد. در اینجا از قحطی دیگری بعد از جنگ جهانی دوم می گوید.)
توی اون موقع قحطی به اندازه ای شد که مردم علف خوار شدند. چیزی برای خوردن نبود. سالی اومد که بهش سال چونه ای می گفتند. منظورم چونه خمیره نه آرد!  شناسنامه مون رو می بردیم  پهلو نونوا. شناسنامه را نشون می دادیم به تعداد نفرات خانواده چونه نون می گرفتیم. توی خونه با اون چونه ها نون درست می کردیم 
ماپنج نفر بودیم پنج چونه خمیر به ما می دادن. یک بار مو رفتیم سهم چونه مُنو بگیرُم. محیط کوچک بودن همه با هم آشنا بودیم. یک پیرمردی می شناسم سر راهم می بینُم. به مو گفت: بابا بده ببینم چونه اش درشته یا نه؟ ما چونه را نشون دادیم چونه رو انداختن تو جیبش. گفتم چونه امو بده. یک کشیده هم زد به صورتم. گریه کردم نتیجه نگرفتم. اومدم خونه. جریانو به مادر گفتم. گفت: داد می زدی همسایه ها می اومدن کمکت. گفتم کسی نبود پیرمرد جلومو گرفت.

برادرم اینا به خاطر اینکه منو تنبیه کنن و نگذارن دفعه دیگه حق من رو بگیرن و دفاع کنم از خودُم. گفتن امروز گرسنگی بکش تا دفعه دیگه بتونی از حقت دفاع کنی. بعد یکی شون یک ذره گذاشت کنار هم چونه ای درست کرد برای ما داد (با خنده)
مو بزرگ شدُم. زمان گذشت مردی شدم. مو ناهار می دادم ناهار عالی. وضع فرق کرده بود. پیرمرد اومد داخل خونه. نابینا شده بود. بچه هاش می خواستن ردش کنن که ما راحت تر سر سفره باشم. گفتم نه بذارش بیاد. اومد گفت: می خوام حلالم کنی گفتم: وا اون سالی که تو دیدی گذشت ما الان مردیوم. ما همون روزی که نتونستم بگیرم حقومه حلالت کردیم دیگه (با خنده) دیگر راهی نداشتم اومده بود برای حلالیت آخرشم هم حلال کردم.

یادتونه وضعیت شهرهای دیگه چطور بود؟
یادم میاد گدا از بندرعباس با پای پیاده می اومدن اینجا تا توی  بندر کار کنند.(فاصله بندرعباس تا ماهشهر حدود هزار کیلومتر است) دیگر رضا شاه رفته بود(سال 1320) شاه جدید اومده بود کاراش روبراه شده بود اینجا کار بود. 
دو تا خان زاده از بندرعباس اومدن ماهشهر. مو باهاشون آشنا شدم. سواددار بودن. اینجا شاهنامه می خوندن. اگر بگمت یک متر و نود متر و پنج سانت قدشون بود باور نمی کنی. هیکل عالی اما پوست رو استخوان بود. در اثر گرسنگی جل می زدن. چیزی مثلثی پشت کمر می گذارن که بار سرازیر نشه. پایین بار حد واسط کمر تا گردن باشه. حمالی می کردن.
 بعد فلکه لرها (میدون امام ) قبرستون بود. اونجا اتاقک هایی بودن به ارتفاع دو متر.مرده ها را می ذاشتن داخلشون. کربلا یا  قم می بردن. چون این خان زاده ها جا برای خواب نداشتن. روی تختی که مرده داخلش دفن می کردن  می خوابیدن.
مو یکی شون رو دیدم. گفتم:«چطور اومدی اینجا؟» گفت: «بابا چیزی برای ما نبود. ما مجبور شدیم اومدیم برای کار.»
 اونوقت این دو نفر خان زاده  با این وضعیتی که داشتند، هر کسی که از بندرعباس می اومد اینجا یه شب دو شب خوراک شون با  اینا بود. مهمان نوازی می کردن اگر نداشتن پول قرض می کردن چون حمال اینجا بودن، مغازه ها پول می دادن. مورد اطمینان بودن و این مهمان های تازه رسیده اداره می کردن تاصبح بتونن براشون کاری درست کنند. همه کار هم می کردن گرسنه بودن دیگه می ذاشتن کشاورزی می ذاشتن حمالی می ذاشتن حمومی هر چیزی می گفتن می رفتن چون پول می خواستن این قدر سخت گذشت که ما هر وقت یادم میاد دلم به رعشه می افته 

فرق گذشته با الان توی چی می دونید؟
عاطفه تقریبا بهتر از الان بود. عاطفه فرزندان نسبت به بزرگترها. البته خونه ما نه! ها خونه ما حفظ کردند. ما اگر بگُم آخ! همشون دختر و پسر دور من رو می گیرن. دخترم دکترمه. حاج حسین دو مرتبه  منو برده مکه. قلبم عمل کرده چشمامم رو عمل کرده بهترین زندگی رو مو الان دارم. این ساختمان را درست کرده که همه مون رو دور هم جمع باشیم. ما بهترین زندگی رو دارم. افتخار می کنم چون اغلب دور بری ها را دیدم پدرشان را بردند خانه سالمندان 

خدا رو شکر! عیب این روزا چیه ؟
عیب این روزا اینه که دروغ زیاد شده ما الان نه دین داریم نه مذهب! نه عثمان می پرستیم و شمر و نه علی و اولادش رو.

به همراه آقای مشایخی و یکی از فرزندانش به یادگار تصویری می اندازیم.

دو نوه بانمک مشایخی که لحظه ای دست از شیطنت بر نمی داشتند.

 

نان سنتی ماهشهری که طعم شیرین دارد و خیلی خوشمزه است

 

 

  • ۰۱/۱۱/۱۹
  • عدالت عابدینی

حسن مشایخی

ماهشهر

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی