پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما
پیوندهای روزانه

۵ مطلب در ارديبهشت ۱۴۰۰ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

کویر ورزنه

بلااستثنا هر چهار نفرشان چاق  بودند و  با سه ماشین آفرود آمده بودند. شلوارک مامان دوز گُل گُلی و گشاد یکی شان  خیلی به چشم می زد. باد می زند و حسابی شلوارک را تکان می دهد مثل یک ملافه بلند آویزان زیر باد شدید.
به رضا می گویند: مسافرانی که آنها دارند، به دنبال جای لاکچری هستند؛ راحت و دنج و رویایی. 
«لاکچری» از آن دست کلمه هاست که در چند سال اخیر در جامعه عدالت پرورمان به شدت جا خوش کرده است. بد نیست. طرف پول دارد دوست دارد این طور خرج کند. حسابی خوش بگذراند و لابد دوست دارد دارام دوروم و ... هم پشت بندش باشد که صد البته با ذات طبیعت جور در نمی آید.  ولی مشکلش هم اینجاست که در این جامعه خیلی ها هم بند یارانه هستند.
خلاصه اینکه در این بیابان باید رضا تدارک همه جور وسایل رفاهی برای آنها ببیند. پول خوب دارد ولی رضا نم پس نمی دهد. 

رضا به دنبال جلب رضایت آنها با توصیف ظرفیت های منطقه است، اما آنها هنوز محکم و استوار از لاکچری عقب نشینی نمی کنند و نمی کنند.
کودکی هم  در میان آنها هست که اصلا گوشش بدهکار این حرف ها نیست.  دل به دامنه رمل ها زده و با هیجان پرشورش به سمت بالای تپه می رود. باد به شدت می وزد و ماسه بادی ها را تند تند تکان می دهد و ابرهای سفید رقصان  در آسمان آبی با سرعت در حرکتند. 

reza khalili

رضا خلیلی ورزنده |عکس از عدالت عابدینی

 

بعد از رفتن آنها، رضا می گوید این منطقه را بیشتر به نیت جلب توریست های خارجی راه اندازی کرده است؛ منطقه ای کویری در 15 کیلومتری شهر ورزنه. 
مقدمات راه اندازی اقامتگاهی را در همینجا شروع کرده، فعلا کلبه کوچکی ساخته و هنوز مقدار زیادی از کار هم باقی مانده است.  هر چند که اولین و یکی از بهترین اقامتگاه ها را در داخل شهرورزنه دارد که در مورد آن هم خواهم گفت. 

بوم گردی کویر ورزنه

بخشی از اقامتگاه آقای خلیلی در کویر


برنامه هایی هم برای کاشت درختچه های سازگار با محیط مثل گز و تاغ و اسکنبیل و غیره را هم دارد. 
از خاطرات خوبش می گوید که چطور اروپایی ها می آیند و خیلی سریع و راحت با شرایط اینجا خودشان را تطبیق می دهند. سیب زمینیِ کبابی می شود بهترین غذای شان و پیاده روی با پای برهنه در میان رمل ها آخر آرزوی شان.
حالا برویم سر اصل مطلب که این رضا یا «رضا خلیلی ورزنه» را از کجا پیدا کردم.
راستش را بگویم قبل از دیدنش، تعریفش را  خیلی از مردم محلی شنیده بودم. بلاتفاق می گفتند: «اگر اطلاعات دقیقی  در مورد ورزنه می خواهی با خلیلی در ارتباط باش». 
وقتی هم با او تماس می گیرم، پشت تلفن تصنیف « ای مه  من، ای بت  چین » با صدای استاد شنیده می شود. با استاد همخوانی کنم. اولین و مهم ترین نقطه اشتراکم را  پیدا کردم. خوشبختانه با کمی تاخیر رضا جواب می دهد. تاخیر از آن جهت که بیشتر فرصت همخوانی داشته باشم.
محل قرارمان می شود ساختمان شهرداری. به آنجا که می رسم، می گوید ده دقیقه دیگر آنجاست. ولی 5 دقیقه ای می رسد. از این جنس خوش قولی تا حالا ندیده بودم آن هم در این زمانه.
موهایی پرپشت و ته ریشی به صورت و پیرهنی کاموایی به تن دارد. صدای صافی هم دارد. 
دوچرخه را در همان ساختمان شهرداری می گذاریم و با ماشین ال نودش می زنیم به کویر.  پسرش هم صندلی عقب ماشین نشسته است و با مهربانی تمام آمدنم را به ورزنه خیرمقدم می گوید و گرم صحبت می شود. 
رضا مرد عجیبی است. لیسانس زمین شناسی و فوق لیسانس جغرافیای طبیعی دارد و  دبیر دبیرستان های ورزنه است. 
شخصی که در راستای تحصیلاتش فعالیت هم می کند. البته تا اینجایش زیاد عجیب نبود. از اینجا به بعد عجیب است. 
او  اولین تور گاید جنوب شرق اصفهان در سال 80 بوده است.

بوم گردی چاباکر


به خاطر انجام فعالیت های زیست محیطی در سال 87 برای جلوگیری از تخریب کوه سیاه نزدیک تالاب گاوخونی، عنوان قهرمان تالاب های ایران و تندیس فلامینگو را کسب کرده است.
اولین بومگردی  «چاپاکر» را در سال 89 در شهر ورزنه راه اندازی می کند که در سال 2018 و 2019 توانسته به ترتیب عناوین 14 و 4 در منطقه خاورمیانه کسب کند و البته رتبه اولی در ایران. 
مستندی هم به نام «اوی مثبت،  اوی منفی» از او ساخته شده است که به مشکلات زاینده رود و کمبود آب و گزینه جایگزین آن یعنی توریسم کشاورزی می پردازد. 
همان طوری که صحبت می کند خودمان را به اقامتگاه چاپاکر می رسانیم که در کوچه پس کوچه ها شهر ورزنه است. شهر ورزنه آخرین شهر اصفهان به سمت تالاب گاوخونی است. 
اقامتگاه  در چوبی بزرگی دارد. اما کلید آهنی اش چیز دیگری است. کار کردن با آن نیاز به آموزش اولیه دارد.. بالای در هم تابلوی اقامتگاه چاپاکر زده شده است. از دالان تاریک و بلندی به حیاط روشن و باصفا می رسیم .در وسط حیاط حوض آبی جاخوش کرده است. درخت شبیه انجیر وسط حیاط است و دور تا دور حیاط اتاق ها هستند و آشپزخانه . خانه هم کالا معماری سنتی دارد یعنی یک خانه قدیمی است که بازسازی شده است. 
تا الان حدود هزار نفر میهمان خارجی داشته است و هر میهمانی که آمده روی یکی از نقشه های جهانی دیوار، محل آمدنش را رنگی کرده است. دفتری هم دارد که میهمانان خاطرات خودشان را از ورزنه و اقامتگاه به زبان ها مختلف نوشته اند. 
خاطره نابش از سه پزشک فرانسوی واقعا شنیدنی بود. آن ها بهترین جاذبه ایران را مردمانش می دانستند وقتی که یکی از آنها موبایلش را در یکی از روستاهای ورزنه گم می کند و در نهایت یک روستایی، موبایل را به دست آن شخص در  اصفهان می رساند، بدون اینکه هیچ مژدگانی برای این کار دریافت کند و البته رضا واسطه این ارتباط بوده است. 
در روزنامه گاردین هم ژورنالیستی پیشنهاد رفتن به این اقامتگاه در شهر ورزنه کرده بود. 
البته از انصاف نگذاریم که بعد از این اقامتگاه، اقامتگاه خوب دیگری هم در این شهر راه اندازی شده است که به برخی از آنها در آینده خواهم پرداخت و اقامتگاه بالابان هم در قورتان اشاره کرده بودم.
اما هنوز کارمان با رضا تمام نشده است. او اکنون در شهر ورزنه به عنوان چهره زیست محیطی هم شناخته شده است. پرندگان و حیوانات زیادی بودند که در این منطقه آسیب دیده بودند و او جانشان را نجات داده است، البته او واسطان بین مردم و دامپزشکان بوده است.  کار طوری شده است که مردم هر حیوان آسیب دیده ای می بینند اول رضا را در جریان می گذارند و او هم با ارتباطاتی که دارد، نسبت به نجات جان آن حیوان اقدام می کند. 
شب را در اقامتگاه تنها هستم. یک دوش آب گرم و تهیه غذایی ساده و خوشمزه حسابی خستگی از تنم دور می کند. 
***

زنان سفیدپوش
شهر ورزنه به شهر سفید پوشان هم معروف است و دلیل آن هم به چادرهای سفیدی بر می گردد زنانشان به سر می کنند. دلایل متعددی مثل کاشت پنبه در این شهر، فرار از گرمای تابستان و آیین زرتشت برای آن آورده اند. 
در کوچه پس کوچه های این شهر به دنبال زنان چادر سفید بودند. ولی فرهاد برادر رضا خیالم را راحت می کند. پیشنهادش رفتن به پنجشبه بازار شهر است. زنان پس از  فاتحه خوانی بر سر مزار مردگانشان به این بازار هجوم می آورند. 
در آنجا با سید آشنا می شوم. سید دستفروش است. آدم های زیادی هستند که در آنجا دستفروشی می کنند. رابطه خوبی سید با مشتری ها که بیشتر زنان هستند دارد. لبخند از لبانش دور نمی شود. مشتری چه خریدار باشد و چه نباشد ناراضی از پیشش نمی رود. بیشتر مردم او را می شناسند. 


اگر خواستید به این اقامتگاه بروید می توانید به آدرس زیر بروید و با مستقیم با آقای خلیلی در ارتباط باشید
09132030096

 

عدالت عابدینی
 

کویر ورزنه

 

شهر ورزنه

 

کویر ورزنه

 

کویر ورزنه

 

کویر ورزنه

 

کویر ورزنه

 

کویر ورزنه

 

 

 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

دروازه بافت قدیمی بلان
آقای تقیان مردی با هیکل متوسط، موهایی کم پشت و سبیلی باریک است که کاپشن اندازه متوسط به تن دارد. در کار معامله دام است. قبلا قصاب بوده، اما چند سالی است که به خاطر توصیه پزشکان و مشکلات جسمانی این کار را رها کرده است. 

تقیان


تقیان با اینکه از اعضای شورای روستاست، همان اول می گوید که نمی تواند اطلاعات دقیقی را در مورد روستای شان در اختیارم قرار دهد و دلیلش را هم کم سوادی اش می داند. می گوید منتظر باشیم تا خود دهیار بیایید. خیالش را با گفتن این حرف راحت می کنم که: 
-    من نمی خوام تاریخ دقیق و موقعیت جغرافیایی و چیزهای مشابه این ها رو ازت بپرسم، من می خوام تجربه خودت و آنچه را که از زندگی در این روستا می دونی را به من بگی.
انگار که با گفتن این حرف خیالش راحت شده باشد، نفسی راحت می کشد و حاضر می شود با هم بریم به گشت و گذار در روستا. 
این راه هم بگویم که گوش شیطان کر،  امروز بعد از مدت ها توانستم رکوردی برای خودم ثبت کنم.  کوتاه ترین فاصله رکاب زده شده از روستایی به روستایی دیگر. یعنی 50 متر حد فاصل روستای قورتان تا بلان!
رکورد قبلی ام مربوط به 9 سال پیش بود که فاصله بین روستای سنگستان تا «یاتان  سامان» در استان همدان را در یک مسافت سه کیلومتری طی کرده بودم. کاش می شد اینها را در رکورد گینس ثبت کرد!
با دوچرخه پشت سر ماشین وانت مزدای تقیان راه می افتیم تا دوچرخه را در منزل مادری اش بگذاریم و بعد بقیه کارها. 
دروازه ورودی با بافت قدیمی  ترمیم شده، اولین جایی است که به آنجا می رویم. این تنها دروازه ورود و خروج روستا بوده است.  یک طرفش به سمت بافت قدیمی روستا و سمت دیگرش به سمت رودخانه زاینده رود و قلعه قورتان است. 

روستای بلان


 خان و ارباب روستا هر از چند گاهی به اینجا می آمده و همینجا در یکی از اتاق هایی که درداخل همین دروازه تعبیه شده است، اتراق می کرد و به رتق و فتق امور می پرداخت، یعنی یک نوع حاکمیت کوچک محلی. 
از آن بالا خانه های گنبدی، با در وپنجره های چوبی دیده می شوند. بعضی از خانه ها فقط کافی است کمی دستی به آن بکشند، قشنگ می شود یک خانه و یا  به عبارتی خانه های بوم گردی عالی برای علاقمندان و منبع درآمد برای روستاییان. 
تقیان وقتی به محله های روستا می رود، انگار که خودش هم به گذشته ها سفر کرده است. اما نکته ای که در لابلای صحبتش خیلی توجهم را به خودش جلب کرد. تعداد زیادی خانواده هایی بودند که در یک خانه زندگی می کردند. علاوه بر خانواده خودش، سه عموی دیگرش هم در همان خانه بودند.  مصیبت عظمایش وجود یک حمام، یک دستشویی و یک آشپزخانه برای تمامی این خانواده ها بود. از طرفی می گوید که گوسفندان را همینجا نگهداری می کردند. می دانم گوسفندها هم معمولا پشه های زیادی به دنبال خودشان داشتند. 
هر چند این نوع زندگی یک نوع زندگی عذاب آور در آن زمان بوده، اما یک خوبی دارد که دید و بازدیدها خانوادگی زیاد بوده. 
دختر و پسر هم از جهت یافتن همراه خود مشکلی به مراتب کمتر از امروز داشتند. هم دیگر را خوب می شناختند و از طرفی خوب هم همدیگر را دیده بودند در نتیجه لالا لالا لای لای. یعنی عروسی هم راحت تر بود.
***

آب انبار روستای بلان
وقتی از پله ها پایین می رویم، تغییر دما به قدری زیاد می شود که انگار وارد جایی شده ایم که کولر گازی با دور کامل کار می کند. ولی این خبرها نیست. اینجا نه برقی هست و نه وسایل برقی دیگر. 
اینجا آب انبار دوره عباسی روستای بلان است. ستون های ضخیم دارد که اگر دو دست را باز کنیم یک ضعلش را نمی توانیم بغل کنیم. سقف هم با معماری خارق العاده به شکل طاق ضربی با خشت و ساروج و آجرهای بسیار قشنگ عشوه گری می کند. باورش سخت است که معماران چیره دست 500 سال قبل چه ظرافت و دقتی در کارشان داشتند!
 کار این آب انبار به این صورت بوده که آب رودخانه و سیلاب و برف و باران به آن هدایت می شده. طی مراحلی گل و لای آن گرفته می شد و مردم از آب خنک آن برای مدت زمان طولانی ایی استفاده می کردند.
روی آب انبار هم بادگیرهایی وجود دارد که جریان هوا را به داخل آب انبار هدایت می کردند. این بادگیرها هم باعث راه یافتن جریان هوا به داخل آب انبار و بالتبع آن خنک شدن و همچنین جلوگیری از فساد آب می شدند. 
بازسازی های مربوط به آب انبار اخیرا صورت گرفته که با پیگیری های مدام دهیار و خودآقای تقیان صورت گرفته و به او می گویم همین پیگیری ها دیگر باسواد و بی سواد نمی شناسد و خود همین کار شما خیلی ارزشمندتر از کار آدم باسوادهاست.

روستای بلان


روستای کبوترخانه هم دارد که خوشبختانه زندگی کبوترها در آن جریان دارد. به طور مفصل در مورد کبوترخانه در روستای قورتان توضیح دادم و دیگر نیازی نمی بینم بیشتر بگویم. 
ناهار آبگوشت بسیار خوشمزه ای را مهمان آقای تقیان و خانواده اش است. واقعا که می  چسبد. چقدر آن لحظه دوست داشتم من هم یک قصاب بودم.

عدالت عابدینی

 

روستای بلان

 

روستای بلان

 

روستای بلان

 

کبوترخانه روستای بلان

 

روستای بلانپ

 

روستای بلان

 

روستای بلان

 

روستای بلان

 

روستای بلان

 

روستای بلان

 

روستای بلان

 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

هر آدمی در زندگی اش، زمان هایی نیاز به تنهایی و دوری از هر شلوغی، هیاهو، صدا و حتی آدم ها دارد. همین که با فراغ خاطر بنشیند و فکر کند. اصلا نه! فکر هم نکند. خودش را در ابدیت رها کند و حس سکوت در هستی را با تمام وجودش لمس کند، یک نیاز است.
این حس یا در دل طبیعت ایجاد می شود یا در جاهایی مثل همین اقامتگاه بومگردی بالابان قورتان که الحق این اقامتگاه در میان قلعه، نه تنهای حس خوش تنهایی را به آدم انتقال می دهد، بلکه کمی هم زرنگ باشید و قوه تخیلاتتان هم بالا ببرید می توانید سوار بر بال خیالات شوید و با عبور از تونل زمان به گذشته سفر کنید و سرکی هم به زندگی آدم های آن زمان  بکشید. 
ولی اینکه یک خارجی از آن ینگه دنیا بلند شود و به دنبال این حس به ایران بیاید و آن هم قلعه قورتان، قاعدتا این سوال به ذهن آدم خطور می کند که او چطور اینجا را پیدا کرده است؟
آقای فاطمی خاطره را این طور یادآوری می کند. یک گردشگر فرانسوی چند سال قبل،  گردش کنان سر از قورتان در می آورد. برای خوابیدن، از دروازه قلعه رد می شود و داخل قلعه با تجهیزاتی که خودش داشته، کمپی بپا می کند و می خوابد. قلعه ای که آن زمان اقامتگاهی هم نداشته است.
آنقدر این شب برایش خاطره انگیز و  رویایی بوده که بعد از سفر، به یکی از دوستانش، آن حس را تعریف می کند.
دوستش هم از شنیدن این خاطره، چنان هیجان زده می شود که بلیط هواپیما به مقصد تهران می گیرد و خودش را به قلعه می رساند تا او هم تجربه مشابهی را داشته باشد. 
آدم ها چقدر دنبال این نوع آرامش هستند. نه ماشین، نه ابزارهای ارتباطی جدید، نه تکنولوژی، نه اسباب های راحتی و آسایش آنطور که باید نتوانسته اند آرامش حقیقی را برای آدم ها بیاورند. 
شب به وقت رفتن فاطمی از اقامتگاه، به او می گویم حتی فواره وسط حیاط را هم خاموش کند، نمی خواهم اصلا صدایی بشنوم. تا می رود من هم می روم اتاقم. اول یک مدیتیشن و بعد خواب. (این قسمت را الکی گفتم، من مدیتیشن کلا بلد نیستم، ادا در می آورم). پلک هایم به شدت سنگینی می کنند!
***
صبح اولین کاری که انجام می دهم، بنا بر عادتم دوش صبحگاهی با آب نسبتا سرد می گیرم. 
آقای محمد اسماعیلی هم آنجاست که یکی ا ز دو مسئول بالابان است. دعوت می کند برای صبحانه. تشکر می کنم و می گویم وقت تنگ است و باید بروم پیش آقای عباسی دهیار روستا. 
***

غلامحسین عباسی دهیار قورتان |عکس از عدالت  عابدینی
عباسی با توجه به جلسه ای که ساعت ده دارد در فرصتی کم توضیحاتی را در مورد روستا و موقعیت و تاریخش می گوید. به شوخی آن را شیلی ایران می نامد. یک جورهایی هم قورتان با زمین های کشاورزی اش مثل شیلی باریکه ای کنار آب است با این تفاوت که شیلی کنار اقیانوس قرار دارد و قورتان کنار زاینده رود. 
مهم ترین کاری که آنها در چند ساله گذشته کرده اند، تجمیع زمین های کشاورزی بوده است، به طوری که یک کشاورز مجبور نشود برای زمین های کشاورزی اش به جاهای مختلف برود و کلی وقتش را تلف کند.
عباسی با وجود اینکه جلسه داشت، ولی با هم به کبوترخانه و چند جای دیدنی روستا می رویم. هر چند که به گمانم یکی دو ساعتی از جلسه عقب ماند.
قورتانی ها با غرور خاصی از کبوترخانه شان تعریف می کند. دلیلش به سبک طراحی و به زنده بودنش بر می گردد. 
به آنجا می رویم. خوشبختانه  آسمان آبی و ابرهای تکه پاره خوشگل سفید، شرایط خوبی برای عکاسی و فیلمبرداری فراهم کردند. 

کبوترخانه قورتان

کبوترخانه قورتان |عکس از عدالت عابدینی


کبوترخانه ها  همانطور که از نامش پیداست محلی نگهداری کبوتر بوده اند.  تاریخ دقیقی ساخت آنها نیست. ولی حداقل هفتصد سال قدمت دارند و در جاهای مختلف ایران هم به صورت پراکنده وجود داشته است. 
عمده ترین کبوترخانه ها در یزد و اصفهان بوده اند. 
کبوترخانه سه فایده خیلی مهم داشتند: یکی اینکه از کود این پرندگان، برای صیفی جات مثل هندوانه و خربزه استفاده می کردند. دوم اینکه کبوترها  در آنجا جمع می شدند و چون غذای کافی داشتند، به مزارع کشاورزی دیگر آسیبی نمی رساندند و سوم گوشت خود کبوترها بوده است.
این را هم بگویم از کود یا فضله یا به قول اصفهانی چلغوز کبوتر برای چرم سازی، دباغی و باروت سازی هم استفاده می کردند.
تعداد کبوترخانه ها در دوران صفویه خیلی زیاد بوده، شاهدش هم نوشته های «شاردن» سیاح ایتالیایی است که در سفرنامه اش این طور می گوید: «به باور من ایران کشوری است که بهترین کبوترخانه های  جهان در آنجا ساخته می شود. این کبوترخانه های عظیم، شش بار بزرگ تر از بزرگ ترین پرورشگاه های پرندگان ماست، پیرامون اصفهان بیش از 3000 کبوترخانه شمرده اند .» 
اما معماری کبوترخانه خیلی شگفت انگیز و منحصر به فرد و خاص بوده است. معماران آن زمان با امکانات بسیار اندک و شرایط محدود کبوترخانه های بی نظیری را در نوع می ساختند . 
این کبوترخانه ها بسان کندویی برای زنبور عسل بودند. 

داخل کبوترخانه قورتان

داخل کبوترخانه قورتان |عکس از عدالت عابدینی 


بیشتر کبوترخانه ها شکل استوانه ای دارند با قطر 5 تا 10 متر و ارتفاع 10 تا 20 متر. در برج بزرگ تا 5 هزار لانه هم وجود داشته است. 
در ساخت کبوترخانه سه اصل مهم مدنظر بوده است حداقل مصالح، حداکثر لانه و فضای ارتباطی.
در دیواره بدنه از کاهگل استفاده می کردند که مانع از زاد و ولد حشرات موزی مثل ساس و کنه می شدند. و باریکه سفیدی از گچ به دور کبوترخانه بوده که مانع از بالا رفتن مار می شده است.  البته برای مارهایی که به هر طر یقی داخل کبوترخانه می آمدند، فکر دیگری هم می کردند.  به این صورت که کف برج، سفال هایی از ماست می گذاشتند. مارها هم که ماست دوست هستند، به سراغ ماست می آمدند و دلی از عزا در می آورند. خلاصه اینکه داخل خمره می شدند تا آن تَه ماست را قشنگ بلیسند. غافل از آنکه  آنقدر بزرگ شده  بودند که دیگر نمی توانستند از خمره خارج شوند و جانشان را در راه ماست یا به عبارتی پرخوری از دست می دادند. 
تهویه مناسب برای فصول مختلف سال به خصوص زمستان و تابستان بوده است. 
نور باید به گونه می بود که پرندگان در پیدا کردن آشیانه شان به مشکلی بر نخورند. 
خلاصه اینکه کسی که در کار ساخت کبوترخانه بوده باید به انواع علوم از فیزیک گرفته تا جانورشناسی و ... آشنایی داشته باشد. 
به قول فاطمی، معماران آن زمان با ایمان پیش می رفتند و معماران این زمان با سیمان!
اما معماری کبوترخانه قورتان، به خاطر چند وجهی بودنش، از دیگر کبوترخانه ها متمایز شده  است. بقیه کبوترخانه معمولا به شکل استوانه هستند ولی این کبوترخانه دوازده ضلع دارد. 
***

برج اصلی کبوترخانه قورتان |عکس از عدالت عابدینی


بعد از دیدار از کبوترخانه، به یکی از برج های مرمت شده قلعه می رویم که دروازه ورودی قلعه هم از همانجاست. از آن برج کل قلعه دیده می شود، اما وجود یک حسینیه ی کاملا ناهمگون با آجرهای سه سانتی و یک دکل بزرگ مخابراتی کل ترکیب قلعه را بهم زده است. واقعا چرا هیچ فکری برای نکرده اند و ساخته اند. 

قلعه قورتان

نمای قلعه از بالای برج اصلی قلعه قورتان |عکس از عدالت عابدینی

 

در  قلعه در زمان رونقش 70 خانوار زندگی می کردند. بازار و کاروانسرا و حمام و خانقاه داشته است. بیرون قلعه هم مسجد ایلخانی داشته و کبوترخانه ای منحصر به فرد. 
در قلعه دو کار را انجام دهند، امکان احیاء کامل آن وجود دارد. یکی اینکه زندگی را به آنجا را برگردانند و مردم مثل سابق در آنجا زندگی کنند و دوم اینکه خیابان ها را هم یک سنگفرش اساسی کنند، مثل طرح هادی که در خیلی از روستاها هم اجرا کرده اند. 
شاید اینها جزو برنامه های آینده برای روستا باشد. 

سید حسن فاطمی

 به همراه سید حسن فاطمی مسئول اقامتگاه بالابان

 

 

 

حسینیه قورتان

 

روشنایی قدیمی

 

 

قلعه قورتان

 

رودخانه زاینده رود قورتان

 

قلعه قورتان


 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

قلعه قورتان

قلعه قورتان

امروز دو بدبیاری داشتم. همش که نمی شود به به و چه چه! من دارم حال می کنم جای شما خالی! از این دست حرف ها که خیلی ها در سفر می گویند و اشاره ای هم به سختی ها نمی کنند.

اول اینکه 15 کیلومتری از روستای «برسیان» دور نشده بودم که متوجه جا گذاشتن رَم دوربینم می شوم. رم زاپاس دارم، ولی تصویرهای گرفته شده چند روزه ام، در آن یکی رَم بود. خوشبختانه محمد پسر طبالی خانه است. با یک تماس هماهنگ می شوم که برگردم و رم را بگیرم؛ یعنی سی کیلومتری رکاب زدن اضافی!

کبوترخانه اژیه

کبوترخانه های اژیه |عکس از عدالت عابدینی

بدبیاری دوم وقتی است که به شهر «اژیه» می رسم.  کبوترخانه های زیادی دارد که قبل از ورود به شهر دیده می شوند. سرتان را در نیاورم، شهرداری می روم و با محمود یکی ازکارمندهای باحال می رویم تا یکی از این کبوترخانه ها سالم را از داخل ببینم.  چرا که کلید کبوترخانه را او دارد. ولی بدبختانه وقتی آنجا می رسیم، می فهمیم قفل در کبوترخانه توسط فرد یا افراد معلوم الحال دچار مشکل شده است و امکان گشایش نیست.

ضرب المثل  صبر و قوره و حلوا را بیاد آوردم و تجربیات سفرات گذاشتم و می گذارم به حساب حکمت.

می روم به سمت «قورتان». هم از کتاب، تعریفش بسیار شنیده ام و هم از مردم.

شش هفت کیلومتری مانده به روستا، سمت چپ، جاده ای به روستای «فارفان» می خورد. حسابی  به سر و وضع ظاهر آن رسیده اند. از تابلوی روستا گرفته تا رنگ کاری جدول های روستا. از پیرمردهای روستا که گرد هم نشستند و مثل برخی کشورهای آن ور آبی، دم غروب در کافه ها می نشینند  با هم گعده می گیرند، می پرسم: «از اینجا به قورتان راهی است؟»  بعد از سلام و تعارفات معمول می گویند:

- بعله که هست. مستقیم برو!  از روستا که خارج شدی، سمت راست جاده را مستقیم بگیر به قورتان می رسی. خدا به همرات!

لبخندی می زنم و تشکری می کنم.  بعد از خروج از روستا به جاده فرعی می زنم. هم خلوت است و هم سرسبز. نه تنها آدمی  پر نمی زد، بلکه تا دلتان بخواهد پرنده ها پر می زنند و آواز می خوانند.

به روستای «بلان» می رسم که رودخانه ای، روستا را از روستایی دیگر جدا می کند. رودخانه امتداد زاینده رود از اصفهان است و آن روستا روستای «قورتان» است که به دنبالش آمده ام.

از آنجایی که گفته اند: «شنیدن کی بودن مانند دیدن»، به محض دیدن روستای قورتان،  می فهمم که دیدن از نزدیک خیلی با شنیدن تفاوت دارد! نه آن کتاب و نه آن گفته ها هیچکدام به دیدن خودم نمی رسند.  فعلا تا این جا کار که اینطور است.

زاینده رود

بخشی از دیوار قلعه قورتان

قورتان درست چسبیده به روستای بلان است و یا بهتر بگویم بلان چسبیده است به قورتان و فقط زاینده رود آنها را جدا می کند که حسابی پرآب و نیزار است. پرنده ها در آنجا شورمندانه به پرواز در آمده اند و صدای جیک جیک شان آنجا را گرفته است.

منظره واقعا دیدنی است. من به دوچرخه تکیه می دهم و دوچرخه هم به من. دوست دارم تا صبح قلعه را تماشا کنم که بخش اصلی روستا قورتان است.

نسیم بهاری حسم خوبم را دو چندان می کند و خستگی از تنم می برد به دور دست ها.

انگار قورتان بخشی از قلعه ارگ بم است. نه!

هویت این قلعه جداست. چرا در مورد این قلعه هیچ نشینده ام، ولی ارگ بم را خوب می شناسم. شاید زلزله بم، قلعه بم را به من و به خیلی ها دیگر شناساند. می گویند دهه چهل هم اینجا یک سانحه هوایی هلیکوپتر اتفاق افتاده و متوجه این قلعه زیبا شده اند.

رودخانه زاینده رود

امتداد رودخانه زاینده رود در قورتان |عکس از عدالت عابدینی

قلعه تاریخش به چهارم هجری برمی گردد. حدود هزار سال پیش یعنی دوره دیلمیان. البته قطعی نیست، کوزه ها و ظرف های هم مربوط به دوره ساسانیان و اشکانیان هم در این روستا پیدا شده است.

فعلا حدس  و گمان ها و اسناد این را می گویند، شاید بعدها اسناد دیگری هم به دست آمد، طول عمرش زیاد هم شد.

تا دهه چهل و قبل از تقسیمات اراضی، زندگی در آن جریان داشته و هر خانه از دو تا سه خانواده تشکیل می شده است. و هر خانواده هم شش هفت بچه داشتند. در نتیجه خانه ها خیلی پرجمعیت می شدند. 

 اما بعد از تقسیمات اراضی،  مردم، صاحب بخشی از زمین های ارباب ها می شوند. خیلی از آنها از قلعه بیرون  می روند و آنجا را رها می کنند و خودشان خانه های طاق ضربی در ضلع شرقی و شمالی قلعه می سازند . خانه های قلعه به محلی برای نگهداری دام و علوفه تبدیل می شوند و دو سه خانوار بیشتر نمی مانند.

این سمت که روستای «بلان» است، بادگیر، آب انبارش خیلی دیدنی است. قورتان قدمتش بیشتر است و حرمت بزرگ تر واجب. از طرفی مردم هم می گویند: «اونجا اقامتگاه هم داره»

یک لحظه چشمم به  خورشید می افتد که با ایما و اشاره می گوید: «زود باش! داره  شب می شه، یه فکری برای اسکانت بکن»

از پل روی رودخانه رد می شوم تا به قورتان می رسم. در میانه روستا، سمت چپ دیوار بلند قلعه و  سمت راست خانه های روستایی قرار دارند.

مردم کلن می خواهند کمکم کنند. جالب اینکه همگی هم اقامتگاه «بالابان» را معرفی می کنند و سید حسن فاطمی را.

با غلامحسین عباسی دهیار تا تماس می گیرم، با موتور می آید. مردی با چشمانی سبز و قدی بلند و سبیلی بر لب و کت و شلواری به تن و موهایی به پشت زده. برازنده دهیاری است حداقل در نگاه اول.  او هم، همان اقامتگاه و همان شخص را  معرفی می کند.

با هم به سمت مسجد روستا می رویم.  فاطمی  آنجاست. صورتی پهن و کشیده با موهایی کم پشت و ته ریشی به صورت دارد و پیرهنی مشکی به تن.

بر خلاف انتظارم خیلی کم صحبت و آرام است. کرونا هم نمی گذارد دستی بدهیم تا حداقل صمیمتی شکل بگیرد.

یعنی این آقا می تونه کمکم کنه؟  
با هم به سمت اقامتگاه می رویم که داخل قلعه است، البته او با موتور و من با دوچرخه.  موتورها انگار اینجا یکه تازی می کنند. ورودی قلعه یک دروازه بزرگ دارد. داخل قلعه اول مستقیم و بعد به چپ و در ادامه سمت راست و داخل یک دالان می رویم.

 تابلوی بوم گردی «بالابان» دیده می شود. چند گل داخل گلدان در ورودی کار گذاشته اند.

در اقامتگاه باز می شود.

اقامتگاه بالابان قورتان

حیاط اقامتگاه بومگردی بالابان قورتان|عکس از عدالت عابدینی

 حیاط بزرگی در وسط اقامتگاه است، دور تا دورش  اتاق ها قرار دارند. از وسط حوض یک استوانه بزرگ تا ارتفاع نیم متر بالا آمده و بعد  سنگی مثل سنگ آسیاب با ضخامت یک کف دست روی آن  قرار دارد و از کوزه بالای سنگ، آب فواره می کند و صدای دلنشینی را ایجاد می کند.

حوض و استوانه به رنگ آبی در آمده اند و نوری هم به حوض می زند.

اقامتگاه بالابان

اتاق های زیبای بومگردی بالابان قورتان |عکس از عدالت عابدینی

 

در اتاق ها چوبی و به رنگ قهوه ای هستند و سردرها همه پنجره های ارسی،  شیشه های رنگی زرد، آبی نفتی، سبز و قرمز دارند.یکی از اتاق ها را فاطمی در اختیارم  قرار می دهد؛ اتاقی دنج برای یک مسافر دوچرخه سوار خسته از راه رسیده.

اقامتگاه به جز من کسی ندارد. ایام کرونا فعلا اینجا را خالی از سکنه کرده است. همان اول وسایل را داخل می گذارم. فاطمی می رود و می گوید یک ساعت دیگر بر می گردد.  خیلی خسته ام. زیرانداز آماده اتاق را می اندازم و سرم را روی متکا می گذارم و می خوابم.

نیم ساعتی به خواب می روم! انگار که سالها در این خواب بودم.

بیدار که باز می کنم متوجه آمدنم فاطمی می شوم. درست در سمت دیگر حیاط  و در اتاق گوشه ای است. متوجه بیدار شدنم می شود و دعوتم می کند که شام به آنجا بروم.

اول استکان چای داغ می آورد.  اشکنه تخم مرغ آماده کرده است؛ غذایی مرکب از پیاز و سیب زمینی و تخم مرغ و گوجه و انواع سبزیجات و ادویه جات.

محمد اسماعیلی دوست و شریکش و عباسی دهیار روستا هم آنجا هستند. خوشمزگی شام به قدری است که دوکاسه تمام از آن می خورم. واقعا شام دوچرخه سواری است.

پس از گپ و گفتی، فاطمی به اتاقم می آید.

سید حسن فاطمی

سید حسن فاطمی |عکس از عدالت عابدینی 

آنجاست که شروع به صحبت می کند. می فهمم دریایی  از اطلاعات است و چه خوش صحبت و با معلومات است.

اما یک اتفاق باعث می شود که او بیشتر به تحقیق و مطالعه در مورد روستا بپردازد.

سال 83 شرکت عمران زاینده رود، همایش «کویر و تالاب» را برگزار می کند. مهمانانی که در این همایش شرکت کرده بودند، بعد از دیدن کویر و تالاب، به روستای قورتان می آیند  و وقتی آن بنای خشتی عظیم را می بینند و تاریخچه آن را می پرسند کسی نیست که جواب درستی  بدهد. هر کسی نظر شخصی خودش را می گوید.

در اینجاست که جرقه یا انگیزه در آقای فاطمی ایجاد می شود. باید خود دست به کار بزند و با همکاری دوستان همسو تاریخچه روستا را در بیاورد.  شروع به جمع آوری اطلاعات چه درست و چه نادرست در تحقیقات میدانی و مطالعاتش در  خصوص روستا می کند.

تا سال 85 به عنوان فعال روستایی در جشنواره های مختلف روستایی شرکت می کند و به معرفی روستا می پردازد. برای اینکه کار منسجم تر و بهتر شود در سال 86 اقدام به راه اندازی انجمن «دوستداران میراث فرهنگی و گردشگری ارگ زنده رود» می کند  و در سال88 پروانه فعالیت می گیرد.  در این مدت علاوه بر در آوردن تاریخ روستا، اقدام به احیاء ضرب المثل ها و کارهای قدیمی، ثبت ملی مراسم عزاداری زار مخصوص این روستا، شرکت در نمایشگاه های مردم شناسی و مرمت کبوترخانه روستا را انجام می دهد.

حسن فاطمی به همراه دوستش محمد اسماعیلی خانه قدیمی در داخل قلعه را  سال 94  خریداری می کنند و با دریافت وام، اقدام به مرمت و نوسازی آن می کنند و اولین  و آخرین بوم گردی را در حال حاضر در این روستا به درست می کنند.

متاسفانه در این راه مورد حمایت هم قرار نمی گیرند.

گفتنی ها در خصوص روستا زیاد است که در قسمت بعد به آنها بیشتر خواهم پرداخت.

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

مسجد جامع برسیان

جالب ترین و زیباترین محرابی که تاحالا دیدم، همین محرابی است که الان درباره اش می گویم. محرابی که سمبل هایی از مسیحیت، یهودیت و اسلام از جمله صلیب، ستاره سهیل و آیه های قرآنی در آن است. این محراب  به دوره سلجوقیان یعنی حدود نهصد سال پیش بر می گردد، تقریبا صد سال قبل از اینکه مغول ها به ایران حمله کنند.  اما یادم رفت بگویم که اینجا روستای «برسیان» است.

هر چه به محراب نگاه می کنم، از نگاه کردنش سیر نمی شوم. آیه قرآنی  از یک طرف شروع شده و پس از طی مسافتی رو به بالا و عبور از قوس محراب، دوباره در سمت دیگر، به فاصله سه چهار متری پایین آمده است. چه ذوقی، چه هنری و چه دقتی هنرمندان آن زمان داشته اند.

البته اینجا نمازخانه  مسجد است که ابعادی 10 متر در 10 متر دارد و کلا از آجر است. بدون شک بیش از هزاران آجر در آن بکار رفته است.

در گوشه ای از مسجد یک داربست چوبی نسبتا سالم است که ما را یعنی من و آقای برسیانی را تماشا می کند. برسیانی کلید دار مسجد داست.

مسجد جامع برسیان

در سه گوشه مسجد هم روزنه هایی از آجر ساخته شده اند که  مثل پنجره نور را به داخل هدایت می کنند.  نقش تهویه کننده هم می توانند داشته باشند.

اما چه شد که از این مسجد سر در آوردم که به مسجد جامع روستا هم شهرت دارد.

مسجد جامع برسیان

دلیل آن به مناره اش بر می گردد. از دور که با دوچرخه می آمدم، مناره نسبتا بلند آجری، مثل یک فانوس صحرایی مرا به سمت خودش می کشاند و هی می گفت: «بیا این طرف، منو ببین. بعد دلت خواست راهت را ادامه بده»

مناره همانطور که از اسمش پیداست قبل از اسلام محل برافروختن آتش(نار) بوده است. هم راه را نشان می داده و هم محل برافروختن آتش برای زرتشتیان بوده.

این شد که در این روستا زمین گیر شدم و راه را ادامه ندادم. این زمین گیر شدنم فقط به مسجد دیدنم ختم نشد به جاهای دیگر هم رسید.

اولش به در منزل آقای برسیانی رفتم. آنجا را هم دهیار روستا معرفی کرد. دهیار روستا را هم یک تعمیرکار شماره اش را داد. چقدر طولانی شد. برویم سر اصل مطلب.

برسیانی اولش از همراهی کردنم پرسه می رفت. لنگ ظهر، آن هم ساعت دو بعد از ظهر اگر در خانه خود من را هم بزنند، من هم خودم را زیر چشمان بسته  و خواب عمیق و درهای بسته و گوشی از آنتن خارج شده  پنهان می کنم.

ولی با این حال، مثل اینکه برسیانی دلش به حال من و دوچرخه ام سوخته باشد. قبول می کند که بیاید و در مسجد را برایم باز کند. به شرط اینکه توضیحی ندهد. حال نداشته و کسالت داشته را دلیل عدم توضیحش می داند. من هم با جان و دل می پذیرم.

اما  در داخل مسجد وقتی حیرت و تعجب و کنجکاوی را می بیند و چهره ام که دیگر مثل یک علامت سوال بزرگ شده بود، دیگر نمی تواند بی تفاوت تماشاچی باشد و توضیحی ندهد. سنگ تمام می می گذارد.

مثل یک لیدر و راهنمای خوب، اطلاعات جامع و کاملی در خصوص مسجد می دهد. راستش اصلا به قیافه اش نمی خورد این قدر پر از معلومات باشد. طول و عرض و ارتفاع قسمت های مختلف آنجا را حتی به سانت هم می دانست.

 ولی حیف! حیف که تابلویی هم در ورودی مسجد به زبان فارسی و انگلیسی نبود که توضیحی در مورد آن داده باشد. برسیانی که همیشه در خانه اش نیست!

برسیان

از پله های تند کنار مسجد و در قسمت بیرون آن، به پشت بام می روم. کاملا مشخص است که یک طرف مسجد کاملا از بین رفته است. در سمت دیگر هم کاروانسرایی هم دیده می شود.

اما آنچه که چشمم را آزار می دهد، ساختمان های ناهمگونی است که اطراف روستای با بلوک های سیمانی و سفال ساخته شده  اند.

حداقل نیامده اند خانه ها را به شکل همان روستایی  و یا به شکل یکسان و با معماری سنتی بسازند. یاد سفرم به روستاهای چین می افتم که از روستایی به روستایی می رفتم، همه خانه یک شکل و یک اندازه بودند. هم خانه ها زیبا بودند و هم عدالت را در  خانه ها می شد دید. منظور، خودم(عدالت) نیستم. منظورم همان است که سالهاست شعارش را می دهیم و به آن نمی رسیم.

کلی فیلم و عکس از مسجد می گیرم.آسمان آبی و ابرهای سفید هم، پشت زمینه گنبد را عالی کرده اند.

می آیم جلوی در مسجد که دوچرخه ام در آنجا منتظر است.

همان موقع است که آقای محمدی از روستای منشیان تماس می گیرد که روز قبل با او بودم. تا می فهمد در برسیان هستم، گفت «هماهنگ می کنم که یکی از دوستانم بیاید دنبالت». به او می گویم: «نه نمی خواد  زحمت بیافتید» ولی توی دلم می گویم: « اگه بشه چی می شه» . خیلی دوست داشتم وقت بیشتری در این روستا بگذارنم.

پیرمردهای برسیانی

کوچه  روبروی در اصلی مسجد خلوت است. تقریبا هیچ کس نیست. لنگ ظهر است دیگر. به جز چهار پیرمرد با حال با مرام خوش صحبت با یک دوچرخه 28 قدیمی که روی جک ایستاده، کسی نیست.

به سمت آنها می روم.  معلوم است که خیلی با هم رفیق هستند و همدیگر را حسابی سرکار می گذارند. از خاطرات سفرشان می پرسم. همگی از سفرهای زیارتی می گویند و سختی هایی که در سفر به مشهد داشته اند. حتی یکی از آنها می گوید: «ما همه مون فقط داریم از سفر مشهد مقدس تعریف می کنیم.»  زمانی که فقط سه اتوبوس از اصفهان به مشهد می رفت.

کودکان برسیانی

کمی بعد سه پسر بچه ها نوجوان را می بینم که با دوچرخه شان کنار دوچرخه ام ایستاده اند. وقتی از آنها در مورد سفر می  پرسم هر سه آنها در مورد سفر به خارج کشور صحبت می کنند! نسل قدیم و جدید چقدر خواسته های شان با هم تفاوت کرده است.  قدیمی هایی که سوار بر حیوانات سفر می کردند، خوشحال بودند که در آن زمان با اتوبوس به مشهد رفته اند. طبیعی است بچه ها امروز که دیگر ماشین و اتوبوس زیاد دیده اند، دوست دارند آن طرف هم بروند آن هم با هواپیما.

چقدر جالب که یکی از آنها خیلی دلش می خواست به  چین برود. اگر گفتید برای چی؟ نه به خاطر غذاهای چینی یا کشتن کرونا بلکه برای دیدن خرس پاندا.

پیرمردهای برسیانی

ماشین پرایدی می آید و با پیرمردها سلام و علیک می کند. آقای طبالی است. دوست آقای محمدی.  اولش نمی فهمم که اوست. علم غیب که ندارم بفهمم. خودش را معرفی می کند و چقدر خوشحال می شوم. مردی با صورت نسبتا پهن و ژاکتی بدون آستین. چهره اش خیلی صمیمی است و آرام صحبت می کند.

با هم می رویم به سمت منزلش که کمی دورتر از مسجد و در آن سوی خیابان اصلی روستاست.

دوچرخه را در خانه که حیاط بزرگی هم دارد می گذاریم. می گوید که همسایه ها همه شان نسبت فامیلی به آنها دارند. یاد فیلم پدر سالار می افتم. دوست ندارم آخرش به سرنوشت آن فیلم مبتلا شوند.

زاینده رود

می رویم به روستا گردی. روستا دور تا دورش بیشتر گندم زار است و کمتر درخت میوه می شود دید. البته فاجعه زاینده رود کار این روستا را خراب کرده است. طبالی می گوید قبلن ها وضع اینجا خیلی خوب بود. مردم به لحاظ کشاورزی خوب تامین بودند. حتی با حسرت می گوید که کشاورزی آن قدر خوب بود که من تحصیلاتم را ادامه ندادم و به کار کشاورزی پرداختم از بس که آن زمان می ارزید.

اما در حال حاضر به خاطر همین کمبود آب و مشکلات اقتصادی، مردم دیگر زمین های شان را به شهری ها می سازند و آنها همین زمین را تبدیل به ویلا می کنند و دیگر کشاورزی هیچ!

طبالی عضو انجمن خیریه روستا برسیان است. ضمن اینکه شرکت تعاونی تولید «برگ سبز» را هم در سال 90 راه اندازی کرده است. کار شرکت، خرید محصولات کشاورزی و فروش آن به قیمت مناسب است. خود کشاورزان هم در این شرکت سهام دار هستند. آخر نمی دانم تحصیلات را می خواهد چکار کند وقتی این همه کار خوب انجام می دهد.

خاطره او در مواجهه شدن با توریست های خارجی در دوران کودکی  جالب است. اینکه مدیر مدرسه به او گفته بود چرا با آنها عکس انداخته است و احتمال دارد آنها او را بدزند! ولی از طرفی از همان بچه های دوچرخه سوار وقتی می پرسم که اینجا توریست دیده اند منظورم توریست های خارجی! جوابشان منفی است. 

محمد

ضمن گشت و گذار با پیرمرد هشتاد ساله ای به نام «غلامرضا سلیمانی» آشنا می شویم که کلاه زرد لبه دار به سر دارد و لباس گرم به تن. روی صندلی نشسته و روبروی خانه اش انگار که حمام آفتاب می گیرد. تا ما را می بیند، گرم صحبت می شود. از خاطراتش می گویدو عجیب مهارتی دارد در خواندن حروف ابجد. آیات قرآن را به ابجد با مهارت تمام می خواند.

پدرش در کار تجارت بوده است. از چهار الاغی می گوید که هر روز صبح با آن به اصفهان می رفته و محصولات کشاورزی می برده و اقلام مورد نیاز را می آورده است.  آن هم زمانی که نوجوان بوده است. اما وقتی که پدرش برای یک دوچرخه می خرد روزی دوبار به دوچرخه به اصفهان می رفته و بر می گشته یعنی 70 کیلومتر مسافت. کاش آن موقع بودم و از خودش و دوچرخه اش فیلم  می گرفتم.

آخر شب است که به خانه بر می گردیم. همسر آقای طبالی شام مفصلی پخته. برنج و خوشت مرغ و انواع سالاد و نوشیدنی از دوغ و نوشابه گرفته تا نان پخت خانگی هم است.

خوبی شان این است که اهل تعارف کردن هم نیستند.

قبل از شام محمد هم به جمع مان پیوست. محمد شش سالی است که علاوه بر درس خواندن، ورزش ژیمناستیک هم کار می کند، ضمن اینکه دو سالی است که در کار الکترونیک نزد عمویش است. آفرین بر چنین پدری با چنین تربیتی.

محمد

 

طبیعت برسیان

زاینده رودی زمانی پر از آب بود و کف  آن را نمی شد دید

زاینده رود

نوشته «زاینده رود من کو» را در بین مسیر زیاد می دیدم 

مسجد جامع برسیان

نمای مسجد جامع برسیان از بیرون 

کاروانسرای عباسی برسیان

کاروانسرای دوره عباسی نزدیک مسجد جامع برسیان 

مسجد جامع برسیان

نمایی دیگر از مسجد

 

  • عدالت عابدینی