پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما
پیوندهای روزانه

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مرکزی» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰


سه نفر جوان کنار ماشین پارک شده شان با تعجب خیره به من زل زده بودند. وقتی که می بینند من فرمان دوچرخه ام را به سمت شان کج کرده ام.
حالا چرا با تعجب زل زده اند؟
 چند دقیقه قبل، در  حالی که نفس زنان از روستای وفس خارج می شدم و سربالایی را رکاب می زدم، متوجه حرکت دستی از پشت سرم می شوم. از پنجره ماشین خودش را خارج کرده که پس گردنی بزند. 
وقتی متوجه نگاهم می شود. دستش را به آرامی پیش می کشد و می روند. 
همان ها هستند. درست در مسیر راهم قرار دارند. حق هم دارند با تعجب نگاهم کنند. دو انتخاب داشتم. یا خیلی جدی با آنها دعوا کنم یا یک کار دیگری باید می کردم. 
بعد از سلام و علیک، از خودم گفتم و  سفر و کارهایم. از سفرهای خارج که گفتم چشمانشان دیگر برق می زند. با اشتیاق گوش می دادند. حالا دیگر آنها ول کن نبودند. می گفتند الا بلا باید شب را به خانه آنها بروم. ولی می گویم جای دیگر دعوت هستم. با این حال با چایی و میوه ای که دارند، از من پذیرایی می کنند. یکی از آنها از نخود سبزی که کنار جاده چیده، برایم می آورد. همانی بود که می خواست با دست بزند. 
مسئله ختم به خیر می شود. 
از آنجا دیگر سرپایینی هستم تا خود کمیجان. با آقای غلامرضا کمیجانی برچلوئی هماهنگ شده ام که در کمیجان ببینمش. 
اما هر بار زنگ که می زنم با یک بار زنگ خوردن گوشی اش خاموش می شود. 
مثل اینکه قسمت نیست ببینمش. تصمیم گیرم که مسیر را ادامه بدهم. دقایقی بعد خودش تماس می گیرد و با کلی معذرت خواهی، می گوید گوشیش مشکل داشته و متوجه تماسم نشده. دعوتم می کند به خانه شان. آدرس می دهد. 

آقای غلامرضا کمیجانی برچلوئی 


کمیجان شهر بزرگی نیست. در خیابان اصلی آن رکاب زدن بی هیچ مزاحمت ماشینی آسان است. 
آقای کمیجانی هم خانه شان در همان خیابان اصلی شهر است. مردی است میانسال با عینکی با قاب مشکی. موهای پرپشتش را عقب زده و گرم صحبت می شود. 

آقای کمیجانی برچلوئی و خانواده اش 


همسرش هم شامل مفصلی آماده کرده است.  مهمان همیشه دارند. جالب اینکه خانم فاطمه سلطانی آموزشگاه زبان انگلیسی هم دارد. ولی راستش نفهمیدم تعداد فرزندانشان چند نفر بودند. یکی می آمد یکی می رفت. همین هم اسباب شوخی مان شده بود. 
کمیجانی یک برچلوئی است که فعالیت های فرهنگی بسیاری در این حوزه داشته و دارد. 
دبیر بازنشسته آموزش و پرورش است. فارغ التحصیل رشته کشاورزی بوده و زیست شناسی، زمین شناسی و کشاورزی تدریس می کرده و بعد از بازنشستگی گیاه پزشکی می خواند. 
سالها قبل به خاطر علاقه اش، اقدام به جمع آوری اشعار، ضرب المثل های منطقه کمیجان کرده است. کاری که هدف دار هم نبوده.
تا اینکه در یک سمینار زمین شناسی، یکی از آشنایان وی، به نام احسان  قاسم خانی که در جریان فعالیت هایش بوده، پیشنهاد همکاری مشترک و هدف دار می دهد. 
توافقی صورت می گیرد و موسسه فرهنگی با نام بیزیم بزچلو«بزچلوی ما» راه اندازی می شود. 
اتفاق جالب در این بین، دیدار با آقای سیامک سلیمانی فرماندار کمیجان بوده است. فرماندار از ا ین طرح استقبال می کند. بعد از آن است با قاسمخانی می نشینند و چهل روز در مورد آن فکر می کنند. اینکه بر روی چه اهداف و فعالیت هایی متمرکز شوند. 
دوباره به پیش فرماندار می روند. فرماندار این بار با تعجب می گوید: 
-    من فکر کردم شما هم مثل خیلی کسانی دیگر سنگی انداختید و رفتید.
-    اتفاقا ما با برنامه آمده ایم و طبق این برنامه تا دو سال دیگر برنامه مان جنبه عملیاتی پیدا می کند. 
بعد از آن در نشستی با حضور فرماندار، فعالان فرهنگی و دوستداران میراث کمیجان، اعلام موجودیت می کنند. 
آقای غلامرضا کمیجانی برچلوئی می شود مدیر عامل موسسه فرهنگی هنری «بیزیم بزچلو» و همسرش  رئیس موسسه.
پس از آن است که «گورجو قیزی» و «بالا ممد» که از آثار ناملموس است و و غذای «سوت آشی»(آش بلغور گندم) را به ثبت می رسانند. داستان «گورجو قیزی» و «بالا ممد» یکی از داستان‌های فولکلوریک منطقه فرهنگی بزچلو است که قرن‌ها سینه به سینه از نسلی به نسلی دیگر انتقال یافته است. جریان عشق بابا ممد به دختر گرجستانی یا به عبارتی «گورجو قیزی» است. مثل شیرین و فرهاد و لیلی و مجنون. 
احیاء آداب و رسوم کهن و موسیقی عاشیقی و پوشش قدیمی زنان و مردان و رقص محلی، راه اندازی گروه تئاتر با هدف احیاء آداب رو رسوم و انتشار چهار نشریه از دیگر فعالیت های مهم آنها بوده است.
در مورد بزچلو هم نمی خواهم اینجا مطلبی بنویسم با یک سرچ ساده در اینترنت به مطالب زیادی می توانید دست پیدا کنید. 
اما کار  مهم و ارزشمندی که آقای کمیجانی به همراه همسرش انجام می دهد، رفتن به میان مردمان روستا و ثبت و ضبط کارها و فعالیت های آنهاست. خیلی از فعالیت هایی که اکنون در معرض فراموشی هستند. ویدئوها متعددی هم آماده و پخش کرده اند و همچنان برنامه هایی هم برای آینده دارند. 
یک کار خوب دیگر هم راه اندازی موزه ای در داخل شهر است. هر چند که موزه در مراحل اول کار است. ولی در حال جمع آوری و پربار کردن این موزه هستند. 
شب و روز بسیار خوبی را به همراه آقای کمیجانی و همسرش داشتم و با انرژی فراوان راهم را از آنجا ادامه می دهم. 

 

از ارتفاعات وفس می شود دشت کمیجان را به راحتی دید

یکی از خانه های نسبتا قدیمی کمیجان 

قنات قدیمی در اطراف کمیجان که بنا به پیشنهاد موسسه «بیزیم بزچلو» و همیاری شهرداری در حال بازسازی و تبدیل شدن به یک محل گردشگری است.

این مکان مخروبه زمانی مدرسه علمیه بوده که حالا به این شکل در آمده. اما برنامه هایی برای تبدیل آن به موزه وجود دارد.

المان داخل شهر کمیجان تعریفی ندارد. کاش در اینجا تمثیلی از فخر الدین عراقی شاعری همین ولایت یا یکی  از المان های قدیمی شهر بود.

عدالت عابدینی

به همراه آقای کمیجانی 

 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

 

در آن سربالایی، کمی آن طرف تر ماشین سفید نیسان پاترولی ایستاده. جوان و پیرمردی کنارش هستند. آدم شناس هم نباشی می فهمی اینها بر عکس آن دو نفر قبلی، آدم حسابی هستند. 
چند دقیقه قبل، دو نفر کنار جاده بودند و با سروصدا می خواستند لایو اینستاگرمی از من بگیرند. عوض خسته نباشید این مسخره بازی ها را در می آوردند. 
اما این دو نفر متفاوتند. مرد جوان استاد دانشگاه بوعلی همدان و تحصیل کرده یکی از دانشگاه های بلژیک است. به خاطره اش از دوچرخه سواران بلژیکی اشاره می کند. مثل من با دوچرخه سفر می کنند. دوچرخه سواری یعنی ماجراجویی. همین ماجراجویی شان یکی از دلایل پیشرفتشان بوده است.
راهم را ادامه می دهم. انگار چند سال است که رکاب می زنم. سربالایی تمام شدنی نیست. عرق می ریزیم و نفس نفس می زنم.
باز دو سه کیلومتر بالاتر دو جوان کنار ماشین پراید دعوتم می کنند به هندوانه خوری! یک هندوانه را دو نیم می کنند. به زور نصفِ نصف هندوانه را می خورم. می چسبد. دیر شده است و باید بروم. 
از اینجا به بعد تا خود روستا یکسره سرپایینی است. با سرعت تمام بی هیچ ترمزی تا خود روستا می روم. باد خنک در سرتاسر بدنم می پیچد؛ کولری طبیعی! 
 در تاریکی شب به روستا می رسم. کنار دهیاری در ورودی روستا می ایستم. شاید جایی برای اسکان پیدا کنم. 
کسی نیست  تا شماره دهیار بگیرم؟ 
آها!  دو نفر پیدا شدند آن هم با دو ماشین. نفر اول مرد ریش پروفسوری با پیرهنی آستین کوتاه ست. به سمتم می آید. خیره خیره نگاهم می کند: 
-    با کسی کار داری؟
-    دوچرخه سوار هستم و نویسنده. می خواستم ببینم دهیار روستا کیه تا اگه امکانش باشه شب در اینجا اقامت داشته باشم. 
چهره اش مهربان تر می شود و صمیمی تر.
-    اتاق های دهیاری الان پر هستند و میهمان دارند. 
می فهمم کاره ای است. امروز عجیب آدم شناس شده ام. 
می پرسم:
-    روستا بومگردی نداره!؟ 
-    آره داره! همین جاده را مستقیم سرپایینی بری به بومگردی می رسی.
ضمن دادن آدرس بومگردی، شماره شخصی را می دهد که فردا برای تحقیقاتم در روستا کمک حالم باشد. خیلی هم معذرت می خواهد که نتوانسته کاری برایم بکند.
-    ببخشید اسمتون رو نگفتید؟
-    من قاسمی بخشدار کمیجان هستم. 
-    بابا دمتون گرم! 
خداحافظی می کنم و به سمت مرکز روستا می روم. ویژگی مهم روستا قرار گرفتن در منطقه ای کوهستانی و از آن مهم تر زبان تاتی آن است. 

پنجره ای دوست داشتنی با مردی دوست داشتنی


مسیر بومگردی خیلی مسیر مناسبی نیست. در آن زمین خاکی نمی شود رکاب زد. کوچه پس کوچه، کوچه پس کوچه، تا اینکه آخر به بومگردی در کوچه ای نسبتا باریک می رسم. تنها همین مانده بود که اتاق های اقامتگاه کامل پر باشند. 
نه اقامتگاه جا دارد، نه علی باباجانی رفیق نویسنده وفسی ام توانست کاری بکند و نه اینکه دهیار را توانستم پیدا کنم. دارابی، مسئول اقامتگاه که مرد جا افتاده است با کلی معذرت خواهی می گوید: 
-    آقا یک اتاق داریم، ولی اون در شان شما نیست.
-    بابا بی خیال! یه جایی می خوام فقط بخوابم. اینجا دیگه جای شان نیست. 
-    اگه مشکلی نیست، الان می گم  برات خالی و مرتب کنن.
مردی  هم کنارش است. با هم زیرلبی صحبت می کنند. مرد دوم به سمتم می آید می گوید: 
-    ما اهل اینجا هستیم و قسمتی از اقامتگاه خانه ما است. الان اونجا را خالی می کنیم برای تو. خودمون جای دیگه هم داریم. 
-    نه! برای خودتون سخت می شه. همون اتاق کوچیک برام کافیه!  فقط یک دیوار دور تا دور با یه سقف می خوام. 
ولی با این  حال باز می گوید تا دقایقی دیگر اتاق آماده است. می فهمم پسرعموی دارابی هست.

از دروازه بومگردی وارد حیاط می شوم؛ حیاطی بزرگ  با انواع درخت ها و سبزیجات. آقای دارابی از فامیل های مسئول اقامتگاه است، به همراه چند قوم و خویشش که اتاقی را خالی کرده، محل اتاق را نشانم می دهد. 
چند پله چوبی را می روم تا به اتاق می رسم. دو اتاق در کنار هم بدون در واسط به هم چسبیدند.  وسایل ها را آنجا می گذارم. بعد می آیم و در صحن حیاط می نشینیم برای صحبت کردن. 

آقای باباجانی به همراه خاندان دارابی

دارابی ها از خاندان قدیمی وفس و این خانه هستند. بازنشسته هستند و برای استراحت برای روستای شان آمده اند. در خاطره تشان اشاره به «دانلد استیلو» می کنند.  کمی صبور باشید می فهمید این مرد امریکایی چه کاره بوده است. دانلد استیلو زبانشناسی امریکایی متخصص زبان های ایرانی است. استیلو پیشگام گویش شناسی خانواده زبان های ایرانی بوده و در زمینه زبان‌های فارسی، وفسی، ارمنی، آذربایجانی، گیلکی، آرامی و بسیاری از دیگر زبان‌ها مطالعات خود را منتشر کرده‌است.
استیلو در سال 1342 به روستای وفس آمده و در مدت کوتاهی توانسته بود زبان وفسی یا تاتی را یاد بگیرد. حتی بعضی وقت ها بهتر از خودشان هم صحبت می کرد. اولین عکس رنگی از روستا را هم او انداخته بود.کاری جالب دیگری هم که می کرده ضبط و ثبت قصه های روستایی بوده است. 
چایی در آن جمع می خوریم. یک عدس پلوی خوشمزه هم مهمانم می کنند.  کور از خدا چه می خواهد دیگر.

آقای باباجانی در حال توضیح در مورد گیوه های دست سازی قدیمی روستا

 

روز بعد با آقای باباجانی از اعضای شورا روستا آشنا می شوم. مویی سفید به سر و صورت دارد. نگاهی مهربانانه اش آدم را جذب می کند. دبیر بازنشسته است. با  اینکه چهل سال از اعضای شورای روستای بوده با این حال خانه اش تغییر آنچنانی نکرده است. مردم خیلی احترامش را دارند. مرتب برای اموراتشان به او مراجعه می کند.  فقط بگویم که خیلی صبور است. 
مرا به طبقه دوم خانه اش هدایت می کند. وای چه خبر است اینجا!

نمایی از تاغچه یکی از اتاق های آقای باباجانی که عکسی از جوانیش هم  روی آن است.


خانه ای با سقفی چوبی، گلیم هایی پهن روی زمین، تاغچه هایی طرح دار و پنجره ای رو به حیاط. 
انگار که گوینده رادیو است. خیلی روان و مسلط روستا را معرفی می کند. 
روستای وفس در 15 کیلومتری کمیجان، 110 کیلومتری همدان، 110 کیلومتری ساوه، 100 کیلومتری ساوه است. مردمانش کشاورز، دامدار، باغدار هستند. محصولات باغ انواع سیب قرمز، آلو، زردآلو، فندق، بادام و سماق است. 
روستا حدود 30 هزار گوسفند دارد. بخاطر کوهستانی بودن روستا کشاورزی آنچنانی ندارد. 
این روستا قدمتی سه هزار ساله دارد. مردمانش که به گویش وفسی یا تاتی صحبت می کنند با سه روستای گورچان، چهره قان و فرک هم به این گویش صحبت می کنند. 
روستا از 12 محل، 7 قنات و 40 چشمه تشکیل شده است و راه دسترسی آن هم از اراک به کمیجان  و از کمیجان به وفس است. اخیرا هم در حال احداث جاده ای از وفس به نوبران در اطراف ساوه هستند. 
زمانی کاسب های زیادی در این روستا مشغول گیوه بافی بودند اما الان فقط تعداد کمی از زنان روستا این کار را می کنند. 
نجارهای زیادی هم در زمان های گذشته داشته است. 

روستای یک حمامی قدیمی دارد که آقای باباجانی در تلاش است که آن را تبدیل به یک موزه مردم شناسی کند. 
باغ های روستا در انتهای روستا قرار گرفته اند. مسافران زیادی هم به آنجا مراجعه می کنند. اخیرا هم یک کلبه چوبی در آنجا احداث شده است که هم نمادی برای روستا باشد و هم اینکه مسافران برای تفرج به آنجا بروند. 

کلبه چوبی روستای وفس


با آقای باباجانی که وقت زیادی هم برایم می گذارد، وقتی به گشت و گذار در محل های روستا می پردازیم متوجه می شویم بافت فرسوده ترمیم شده ای هم در روستا  هستند که خیلی زیبا هم ترمیم شده اند و بقیه روستا هم در آینده ای نزدیک بازسازی خواهد شد. 

آقای بخشدار  جوان کمیجان در میان قدیمی ها روستای وفس

 

خانه قدیمی وفس با رنگ های زیبای سفید و آبی 

پنجره ای مثل پنجره های اُرسی  درکلبه چوبی روستای وفس

آقای باباجانی در کنار یکی از خانه های روستای وفس

بافت بازسازی شده روستا

خانه ای قدیمی به این تمیزی  در چند طبقه ندیده بودم 

قابل توجه کسانی که به روستا می ورند و خانه های شهری آنجا می سازند.

از زنان قدیمی روستا که هنوز هم کار می کند

نمایی زیبا از یکی از خانه های روستایی وفس

 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰
پیام نما - با باز نشستگان باز ایستاده در اراک

چند سالی با آقایاصفهانیکه از مردم شریف اراک است آشنایی دارم.

مردی با سنی نزدیک به هفتاد سال و لاغر اندام، با موهایی سپید و پرپشت و بسیار خوش برخورد ومهربان، سی سالی است که بازنشسته ارتش شده و در خیابانی از خیابان های اراک، جزو چهار نفری اراکی است که شیر و ماست و پنیر محلی به فروش می رساند و علاوه بر این خواربار فروشی نیز دارد.

عاشق طبیعت است و کوهنوردی. هفته ای نیست که کوه را فراموش کند. می گوید تقریبا تمام جمعه های سال را به کوهنوردی می رود مگر اینکه کاری از روی اضطرار برای وی پیش آید، شب ها را تا پاسی از شب به پیاده روی در خیابان ها می پردازد که فقط در یک شب که من همراه او بودم، از ساعت یازده تا  یک و نیم پس از نیمه شب به پیاده روی رفتیم. به همین دلیل، همچون اسپند روی آتش همیشه قبراق و سرحال هست و روحیه ی جوانی خود را به خوبی حفظ کرده  

همسری هم دارد مهربان و با سواد. داروهای گیاهی را خوب می شناسد و درمان دردها را با آن ها و از اطلاعاتی که از کتب قدیمی جمع آوری نموده، انجام می دهد. روزی نیست که چند نفری به منزلشان تماس نداشته باشند و از وی در خصوص داروهای گیاهی سوالی نپرسند.

دو فرزند پسرش نیز همچون خودش وزرشکار هستند.رضا وزنه بردار است و مدالی نیز در میان پیشکسوتان دارد ومحسنهم کوهنورد قهاری می باشد که بیشتر کوه های ایران را صعود کرده است.

* * *

ایام تابستان چون هوای اراک خنک می باشد به اتفاق مادر، تصمیم گرفتیم که سفری به اراک داشته باشیم تا هم هوایی تازه کرده باشیم و من نیز هم پای آقای اصفهانی همراه وی در کوهنوردی باشم.

پس از رسیدن به اراک، مادر با خانم اصفهانی هم صحبت می شود، مادر با وجودی اینکه سالهای طولانی است که در قم هست ولی هنوز به آذری صحبت می کند، خانم اصفهانی نیز چون دوازده سالی را در آذربایجان شرقی بوده، آذری را خوب می فهمد و او نیز با فارسی با مادر صحبت می کند و فارسی را مادر می فهمد. با اینکه هم زبان نبودند ولی بسیار هم دل بودند!

بالاخره روز کوهنوردی فرا می رسد

صبح، ساعت چهار ونیم قبل از طلوع آفتاب بیداری می شویم و خود را آماده می کنیم، دوستان دیگر آقای اصفهانی از راه می رسند. شهر تاریک است و خلوت و مردم در خواب شیرین صبح آدینه هستند!

به اتفاق هم حرکت می کنیم.

اما همسفران مادر این کوهپیمایی:

آقای رمزی، که زمانی سرهنگ ارتش بوده و اکنون بازنشست، خندان و خوش رو و با نظم، بسیار از اوقات همکار و همیار آقای اصفهانی در خواربار فروشی است. با اینکه ماشینی دارد ولی از دوچرخه نیز غافل نیست و می گوید بیشتر اوقات دوچرخه سواری نیز می کند.

آقای گرامی، بازنشسته تعاون روستایی، مردی تنومند و سبزه رو و خوش صحبت، خوب خاطره تعریف می کند و آدمی را به گذشته وصل می کند .

 آقای گلستانی،بازنشسته آموزش و پرورش، مردی بلند قد قامت و لاغر اندام، کم صحبت و آرام، با یک دوچرخه بیست و هشت قدیمی چینی، دوچرخه ای که زمانی همدم بسیاری از ایرانیان بود، نهایت سادگی را در خود دارد.

آقای شهبازی،جوان ترین بازنشست گروه که به تازگی از آموزش و پرورش بازنشست شده. دبیر تاریخ و ادبیات بوده. درشت هیکل هست و شوخ طبع.

* * *

سرهنگ رمزی و آقای گرامی به جلوی منزل آقای اصفهانی می آیند و حرکت می کنیم. کوله ها بر پشت و عصاها بر دست با نام خدا حرکت را شروع می کنیم .

در راه آقای شهبازی نیز به ما ما پیوندد. از کمربندی شهر خارج می شویم. منزل آقای گلستانی  چون  نزدیک پایه کوه است، معمولا به تنهایی به کوه می رود.

به پایه کوه می رسیم . در تاریکی شب این بازنشستگان که من آنها رابازنشستگان بازایستادهمی نامم با صدای بلند بلند با یکدیگر صحبت می کنند و اوقات خویش را به شادی سپری می کنند و برایم از زمستان ها سرد و پر برف می گویند از حوادثی که گاه گریبانگیر آنها بوده و اکنون خاطره ای برای آنها شده.

هدف فتح ارتفاعات بلند نیست، فقط شعار ورزش و بدن سالم را می خواهند فراموش نکنند و عمل به آن را، و بگویند هنوز که هنوز دوستدار طبیعت هستند و باقی خواهند ماند و کوه هنوز یار دارد.

پس از ساعتی حرکت به محل موردنظر می رسیم.

با آقای گرامی که آخرین نفر است، هم قدم می شوم، از خود می گوید از گذشته و دوستانش. از غار علیصدر می گوید و از سال 41، زمانی که برای ماموریت به یکی از روستاهای همدان رفته بوده و مردم می گفتند که در زیر روستا صدای آب می آید و به آنها می گفتند که اینها آبهای زیر زمینی است. بعد ها فهمیده شد که در زیر زمین، غار علیصدر پنهان بوده است!

دوستان جلوتر به مقصد مورد نظر رسیده اند و آقای گلستانی نیز به آنها پیوسته است. خورشید از پشت کوه ها طلوع کرده است. آقای گرامی برایم توضیح میدهد جای ثابت هر کسی در کجا واقع شده. درست می گوید، هر کس جایی دارد و مکانی و البته وظیفه ای.

زیر انداز را پهن پهن کرده و به اتفاق بساط چای و کباب را فراهم می کنند، آقای شهبازی با ظرافت خاصی، گوشت ها را تکه تکه می کند و به سیخ می زند، در ضمن اینکه کارش را انجام می دهد، جمع را با شوخی هایش به خنده وا می دارد.  

آقای اصفهانی و جناب سرهنگ کباب کردن گوشتها را به عهده می گیرند.

و آقای گلستانی به آرامی و با سکوت خاصش آب را در داخل کتری سیاه می ریزد و آب با به جوش آمدنش طلب چای خشک می کند و چایی را برایمان دم می کند و چه چایی لب سوز و لب دوز و ...

 

پس از مدتی صبحانه آماده است، صبحانه ی مفصلی که حکم ناهار را هم برایمان دارد و پس از آن دسرمان که طالبی است از خودمان پذیرایی می کنیم.

پس از صرف صبحانه من به اطراف می روم و به عکسبرداری مشغول می شوم.

به جمع که می پیوندم: می گویم که از این کوه چه چشم انداز قشنگی به شهر است که آقای شهبازی می گوید: مرده شور این شهر رو برم با اون ساختمون های بلندش، اول بار شوکه شدم اما شهری که زمانی باغات انگور آن معروف بوده وقطبی در کشور بوده با آسمانی پاک و آبی اکنون شهری شده صنعتی با هوایی آلوده و سیاه! این بود که به او حق دادم.

اما عجیب است. عجیب اینکه جوانان کجا هستند. چرا کوه این همه خلوت است؟

 


,,
نوشته شده توسط عدالت عابدینی  ||
  • عدالت عابدینی