پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما
پیوندهای روزانه

۲ مطلب در تیر ۱۴۰۱ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

-    لری بگُم؟
-    هر طوری راحتی  بگو. من می فهمم.
از سیاهی موهایش هیچ چیز نمانده، سفید سفید شده. پیراهنی آبی به تن  دارد.  آنچنان توانی ندارد و به پشتی تکیه داده است. اما خوب صحبت می کند.
-    من الان هشتاد سالمه. بلاد ما دور افتاده بید. بدبخت بیدیم بیچاره بیدیم یعنی نه مو. همه مردم. مو در اون زمان گوسفند داشتیم می رفتیم و شب و روز می گشتیم. این ور و اون ور. یه گوسفندمون گم شد تا شش ماه گم شد. بعد از شش ماه پیداش کردیم خودش تنها! بیابونی که گوسفندها می رفتن وقتی که رفتیم دیدیم همونجا می چره! خودمون می گفتیم گرگ خورده یا کسی برده
خلاصه اینکه آن گوسفند خودش صبح ها می  چریده شب ها هم به یک آغل در دل طبیعت پناه می برده. قبلا با چوپان به آن آغل می رفته و آن را به یاد داشت. تازه بره هم به دنیا می آورد، بی هیچ منت و دکتر و سیسمونی ایی.  باید یک نمادی از آن گوسفند شجاع و باهوش درست می کردند که فهمیده  و دانا بوده!
بعد از صحبت با پیرمرد، به دار قالی نگاهی می اندازم که همسرش آن را بافته. همسرش برخلاف خودش پرجنب و جوش است و از چایی و میوه کم نمی گذارد. مرتب کار می کند.  اصرار دارد  شب مهمانشان باشم. 
تشکر می کنم. نمی خواهم برای این پیرمرد و پیرزن مزاحمتی داشته باشم. خلاصه اینکه صلاح نمی بینم. 
راهم را از روستا سرچشمه ادامه می دهم. این جا مجموعه ای از روستاهای به هم چسبیده دارد. مردم زیادی اینجا هستند. زود می توانم کسی را که دنبالش هستم را پیدا کنم. 
بعد از حدود 5 کیلومتر به روستای ده کهنه می رسم که فاصله خیلی کمی با شهر سرخون دارد. همان اول با مراد سلطانی تبار آشنا می شوم که مغازه تعمیراتی دارد. عاشق طبیعت و سفر  و گردش است. از کارم خوشش می آید. با نعیم از اعضای شورا روستای ده کهنه  هماهنگ می کند تا در ورزشگاه روستا او را ببینم. به همراه دانیال نوه اش به آنجا می رویم. دانیال نوجوان است و خوش صحبت. 

دانیال با لبخندشیرین اش


از دانیال در مورد روستا و بازی ها و سرگرمی هایش می پرسم.
-    دانیال اسم دقیق روستاتون چیه؟
-    الان ده کهنه هستم ولی روستای ما ملک شیر ده کهنه هست که اون روبرو هستش. 
-    اینجا چه جاهایی دیدنی داره؟
-    جاهای خیلی زیبایی داره. مثل طبیعتش. یک رودخانه هم اینجا رد می شه که ما تابستون ها با بچه ها می ریم اونجا بازی می کنیم. ماهیگیری می کنیم. 
-    ماهیگیری هم بلدی؟
-    آره 
-    با چی ماهی می گیرید
-    با پیران (فکر کنم منظورش همان پیرهن است)
-     چه طوری؟
-    یکی اون ور پیران رو می گیره یکی این رو. می بریم زیر ماهی ها. میاریم بالا. بعد می کنیمشون تو سطل. 
-    چند تا ماهی می گیرید
-    در روز مثلا 21 یا 22 تا 
-    کباب می کنید خودتون می خورید؟ 
-    یکی می گذاره تو تُنگ بزرگ. یکی کباب می کنه. 
-    خودت هم بلدی کباب کنی؟
-    آره 
-    چه بازی هایی اینجا می کنید؟
-     چهارشهر، فوتبال، تیرکمون بازی مثلا تو این بازی چند تا شیشه می گذاریم هر کی اونها را زد برنده هست. 
در راه عمویش را هم نشانم می دهد و با غرور می گوید: 
-    عموم هم کوهنورده. مثل شما طبیعت را خیلی دوست داره 
-    تو هم باهاش رفتی 
-    آره
بالاخره از کوچه باریکی نیمه خاکی به ورزشگاه می رسیم. از دانیال خداحافظ می کنم. نعیم مسئولیت ورزشگاه را به عهده دارد. کارش که تمام می شود سوار ماشین پرایدش می شویم. همان اول می گوید:
-     می خوام یک نفر را باهات آشنا کنم که عین خودته و کار مستند انجام می ده. 
با خودم فکر می کنم در روستا چه کسی می خواهد کار مستند انجام دهد و در چه حوزه ای می تواند فعالیت داشته باشد. 

علی خلیلی مرد مستند ساز نارنجی پوش
علی خلیلی را جلوی مغازه ای سوار ماشین می کنیم. پیرهن نارنجی خوشگلی به تن دارد. خودش هم شباهت خاصی به یکی از دوستانم دارد که از قضا او هم در حوزه گردشگری فعالیت می کند. 
علی در سینما جوان کار کرده و مدتی هم مدرس بوده. الان هم کار تهیه فیلم مستند برای شبکه مستند انجام می دهد. 
همانطور که صحبت می کنیم نعیم می پرسد:
-     اول بریم طبیعت یا روستا؟ 
مثل همیشه می گویم:
-    اول طبیعتگردی 

رودخانه پرآب روستای ده کهنه و روستاهای اطراف


رودخانه پرآبی از وسط روستاهای این منطقه می گذارد. اینجا هم برد گوری(سنگ گبری) دارد و هم شیر سنگی. این بردگوری ها از زمان مادها تا اسلام بوده اند.  در مورد برد گوری دو روایت وجود دارد. یکی اینکه می گویند عشایر که در زمان ها گذشته مهاجرت می کردند پیرمردان و پیرزنان را که توانایی راه رفتن نداشتند داخل این بردگوری ها می گذاشتند و بعد به آن ها آب و غذا می رساندند و دیگر اینکه  در آیین زرتشت، اجساد را در بلندی قرار می دادند تا طعمه لاشخورها و پرندگان بشود و بعد استخوان ها را در گودالی دفن می کردند. ولی بختیاری چنین برخوردی را با اموات نداشتند. اموات را داخل بردگوری می گذاشتند که اولا به دستور دین زرتشت عمل کرده باشند یعنی عنصر خاک که یکی از چهار عنصر مقدس و پاک بوده به وسیله جسد اموات آلوده نشود و از طرفی جسد را خوراک لاشخورها نکرده باشند.
روایت دوم بیشتر معتبر است تا اولی. البته در دومی هم برای آدم ها و اشخاص بزرگ و مشهور بوده است و نه برای هر کسی. 

شیرسنگی که در گذشته در بیشتر قبرهای خوانین لر مورد استفاده قرار می گرفته است.


شیر سنگی هم تندیس‌هایی از جنس سنگ‌ هستند که در گذشته توسط سنگ‌ تراش‌ها به شکل شیر تراشیده می‌شدند و به نشانه شجاعت، دلاوری و ویژگی‌هایی چون هنرمندی در شکار و تیراندازی در جنگ و مهارت در سوارکاری، بر آرامگاه بزرگان قوم خود قرار می‌دادند.
یک امامزاده هم در روستا است که در کنار این امامزاده در ایامی از سال شاهنامه خوانی هم برگزار می کنند. 
با تمام زیبایی های طبیعی و تاریخی که در این مجموعه روستاها وجود دارد یک فاجعه خیلی ناگوار هم در اینجاها اتفاق افتاده است. این سانحه مربوط به نشت نفت در خط لوله انتقال نفت خوزستان به اصفهان بوده است. این لوله نفت در سال 52 ساخته شده است ولی از سال 53 تاکنون هشت بار نشت کرده است. آخرین مورد آن مربوط به 23 آذرماه سال 99 بوده است. نفت وارد رودخانه سرخون شده و تا 6 کیلومتر پیش می رود.
خسارت قابل توجهی بر بخش کشاورزی، باغات، دامپروری، شیلات، امور عشایر، آب و فاضلاب، راهداری، آب منطقه‌ای و محیط‌زیست منطقه وارد کرده است. از بین رفتن گونه های متنوع حیوانی و گیاهی و همچنین آتش سوزی بستر رودخانه از دیگر عوارض این آتش سوزی بوده است. 
از آنجایی که مقصر اصلی در این حادثه شرکتِ خط لوله اصفهان می باشد، مدیر این شرکت پیشنهاد داده تا مردم منطقه نسبت به پرورش ماهی و کشت برنج و محصولات کشاورزی اقدام کنند و سپس چنانچه آلودگی نفتی محصول در آزمایشات محرز شد، آن زمان خسارت محصولات به مردم پرداخت می‌شود! در حالیکه دامپزشکی مجوز ماهی‌ریزی در حوضچه‌ها را نمی‌دهد و عنوان می‌کند آب آلوده است و محصول نهایی از سلامت کافی برخوردار نمی‌شود.
متاسفانه عدم رسیدگی صحیح نسبت به این مسئله، علاوه بر خسارت هایی که اشاره شد، باعث مهاجرت یک سوم از جمعیت منطقه شده است.
سردرد می گیرم. انگار که بطری بطری نفت به حلقومم بریزیند و بگویند: بخور که هیچ مشکلی نداره. 
شب قرار می شود به خانه علی خلیلی برویم. یادم رفت بگویم که علی کلا زندگی اش در تهران است و تنها برای تفریح و استراحت در ایام نوروز به خانه پدری شان که خالی است و در جایی با صفا در بالای روستا قرار دارد، آمده است. قرار است شب یکی از دوستان خیلی صمیمی اش هم به جمع مان بیاید. 
اما از بد حادثه  علی کلید خانه را گم کرده. من دست کلیدی به او می دهم شاید یکی از آنها در را باز کند. فایده ای ندارد. خودش خیلی اهمیت نمی دهد و می گوید:
-     نهایتش اینه در قفل در را می شکونیم. 
می رود به دنبال کمک اما نهایتا با یک راهنمایی بر می گردد. سنگی بر می دارد و با ترفندی روی قفل می زند و قفل باز می شود به همین راحتی!

مرتضی عزیزی، عزیزی که خیر می رساند به مردم


شب مرتضی عزیزی همان دوست صمیمی اش به جمع ما می پیوندد. مرتضی و علی از کوچکی با هم بزرگ شده اند و حتی مقطعی در تهران با هم بودند اما مرتضی کار و زندگی اش را در تهران رها می کند تا به روستایشان بر می گردد هم خدمت کند و هم کار. 
حرف های مرتضی خیلی برایم خوشحال کننده و انرژی بخش است. مرتضی در بنیاد علوی از زیرمجموعه بنیاد مستضعفان کار می کند. این بنیاد کارهای بسیار ارزشمندو خوبی توانسته انجام بدهد.
موسسه بنیاد علوی با هدف محرومیت‌زدایی و اجرای طرح‌های فرهنگی، اجتماعی و حمایتی فعالیت می کند. این بنیاد حضوری سه تا پنج ساله در مناطق محروم دارد و در چهار حوزه 1 - فرهنگی اجتماعی، 2 - اقتصاد و اشتغال، 3 -  سلامت و بهداشت و 4 -  عمران و آبادانی فعالیت می کند.
اما فعالیت هایی  که در همین منطقه آنقدر ارزشمند است که حیفم می آید به آنها اشاره نکنم. مهم ترین آنها عبارتند از مشاوره ازدواج، تهیه کتاب های کنکور برای دانش آموزان محروم،  جاده سازی، ساخت سالن ورزشی، ساخت مجتمع فرهنگی، ساخت بیش از 361 واحد برای محرومین، ایجاد اشتغال به طور مستقیم برای 600 نفر، تغییر الگوی کشت برای 40 هکتار زمین های کشاورزی، فعالیت در حوزه قالیبافی و صنایع دستی، تحت پوشش قرار دادن 18000 گوسفند به منظور اصلاح نژاد و افزایش زایمان.  
مرتضی با خوشحالی از این فعالیت ها می گوید. خوشحالی دارد اینکه کسی بتواند خدمتی به خلقی کند.

عکس دسته جمعی مجردون

این عکس از آن عکس های تکی با دوچرخه بود که خیلی خوشم اومد. دمت گرم مرتضی 

 

 

قسمت پایین دست روستا یک مسیر خوب برای کشاورزان و برای گردشگرانی مثل ما بود

 

امامزاده ای که بی هیچ تزئین و زینتی هست

برای لحظاتی به این اسب حسودیم شد

روستای ده کهنه و روستاهای همجوار به علت دسترسی به آب رودخانه شالیزارهای زیادی دارند.

نمایی از پایین دست روستای ده کهنه

 

 

آقا عکس نگیر! ولی من گرفتم چرا که اصلا سوژه ها معلوم نبودند

 

 


 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

-    الان کسی غذا نمی خوره، شکر خدا را هم نمی کنن، اون زمان هیچی نداشتند ولی همیشه شکر خدا می کردند ولی الان همه چیز هست، شکر خدا را نمی کنند. 
هاشم کریمی را کنار جاده با گوسفندانش در میان دره های کوه هلن می بینم. مرد بلند قد و سبیلویی هست مثل خیلی از بختیاری ها. در ادامه می گوید. 

هاشم کریمی که به دوربین می خندد


-    غذای ما فقط بلوط بود. صبح قبل از طلوع آفتاب و توی تاریکی مردم می رفتند چند تا درخت نشون می کردند و بعد میوه های آن رو می چیدند. از پوستش برای خوراک دام استفاده می کردند و خودش رو هم آرد می کردند و نون می پختند. قدیم ها مردم بیشتر از امروز شکر خدا را می کردند. چیزی نداشتیم ولی برای همون داشته هامون هم خدا رو شکر می کردیم.
در هر حال شکر را ترک نمی کند حتی با اینکه دیشب یکی از بزهای حامله اش در صحرا مانده بود و صبح که دنبالش رفته دیده  که خوراک گرگ شده است باز می گوید: 
ضرر به مال برسه ولی به جون نرسه.
کسی که ارزش سلامتی ¬اش را بالاتر از دارایی اش می داند. 
در جاده انگار فقط من هستم. یک سگ سرگردان، پرپشم و مو را هم می بینم. هر دو نگاه¬مان در هم گره می¬خورد. از روبرو می آید و خیلی آرام از کنار هم رد می¬شویم.   نمی دانم چه فکری در مورد من می کند. هر چه هست به سمتم حمله نمی کند که این کار، کار سگ های گله است به اقضای وظیفه ای که به آنها محول شده است. 
 به روستای معدن می رسم. هیچ دلیلی برای توقف در این روستا ندارم به جز یک دلیل و آن هم برگزاری مراسم عروسی در این روستاست. از پارچه های رنگی و سروصدا متوجه عروسی شدم. 
انتهای یکی از کوچه های خاکی به محل عروسی می رسد. حیاط خیلی بزرگی است که یک سمتش به سمت رودخانه قرار دارد. در همان طرف گروه موسیقی نشسته¬ اند. به جای چراغ های رنگی از گلوله¬ های پارچه ای به رنگ سرخ و سبز و زرد و قهوه ای در گوشه و کنار محوطه استفاده کرده اند. دختر بچه ها لباس های رنگی بلند پوشیده اند و پسر بچه ها کلاه به پسر و دبیت به پا هستند.  در یک منقل هم زغال می سوزد و پسری پارچ  هایی را از دوغ داخل بشکه ای پر می کند.

 از رقص و پایکوبی خبری نیست.  مهمانان رفته¬ اند برای استراحت و صرف ناهار. سوژه خیلی مناسبی برای عکاسی پیدا نمی کنم. 
جای من نیست و باید مسیر را ادامه دهم. دعوتم می کنند برای ناهار. مدعو نبودم. قبول نکردم. ولی آنها ول کن نبودند. رفتم و به ناهار عروسی رسیدم. بختیاری ¬ها معمولا برای غذای عروسی چلوگوشت می دهند. بعد از ناهار، صاحبخانه در یک اتاق خصوصی دعوت به کشیدن تریاک می کند. کشیدن تریاک در خیلی از این جاها امری معمول است، البته بیشتر در میان نسل گذشته. توضیح می دهم من در سفر نباید هر نوشیدنی بنوشم و هر خوردنی بخورم و هر کشیدنی را بکشم.  هر چند که در غیرسفر هم اینطور هستم.
می گویند شب هم آنجا باشم و ادامه عروسی را ببینم. ادامه اش برایم کسل کننده می شود چقدر باید عروسی ببینم.

از روستا که خارج می شوم دور برم را بچه های روستایی می گیرند و مرتب از سفرم می پرسند 

 

مسیری که از آن به سمت بالا آمدم و حالا رودخانه را می بینم


بعد از معدن مسیر سربالایی است. از آن بالا تقریبا بخش پایانی  از مسیر را که در روز  رکاب زدم را می بینم. 
جاده ای که می روم با اینکه سربالایی و سرپایینی دارد، اصلا خسته کننده نیست، از بس که زمین سرسبز و خرم و هوا بهاری و باطراوت و خنک است. تازه بعضی جاها که سرپایینی می شود حسابی کیف می کنم. 
رودخانه اَرمند هم هر از چندگاهی خودش را به من نشان می دهد و بعد از مدتی پنهان می شود. با من قایم موشک بازی می کند.به روستای سونک می رسم. مردم این روستا زمانی در کار نمک بودند و از سود نمک برای خود درآمدی داشتند به همین خاطر نام آن «سونک» مخفف «سود نمک» شده است. در حال حاضر مردم بیشتر در کار کشاورزی و کشت برنج و دامداری هستند. از زمان کریم خان زند اینجا ساکن شده اند و در اصل ترک هستند که به مرور زبانشان بختیاری شده است. 
در این روستا با یک اتفاق بد و یک اتفاق خوب مواجه می شوم. اول از خوب شروع کنم. این روستا هم عروسی دارد. اتفاق بد هم این است که خانمی دیشب خودرویش را در ساختمان بهداشت این روستا گذاشته بود. به گفته او شب شخصی آمده شیشه خودرویش را شکسته و چند وسیله قیمتی را از داخل ماشین دزدیده و رفته و حال پای آقای مالکی دهیار روستا گیر است. دهیاری که من با او قرار گذاشتم تا همدیگر را ببینیم.  استدلال مالکی هم این است که اولا آنجا دوربین های مدار بسته دارد دوما چه ضرورتی دارد کسی که مسافر است اشیای  قیمتی داخل خودرویش  باشد!
مالکی مرا به محل مراسم عروسی می برد و می گوید نیم ساعت دیگر می آید. ولی نیم ساعت او می شود دو ساعت. هر چند که من هم بیکار ننشستم و با مردم سرصحبت را باز کردم. ولی این تاخیر دیگر برایم کسالت آور می شود. در این مدت می توانستم اطلاعاتی در مورد روستا به دست بیاورم. عکس های مناسب با توجه به وقت نوری مناسب بگیرم. مالکی بود هم می توانستم سوالاتم را بپرسم و هم دوچرخه را جای مطمئن بگذارم. 
آخرش آسمان رو به تاریکی رفت.

همراه با اردوان سواری در محل برگزاری مراسم عروسی

با اردوان هم که معلم همان مناطق بود صحبت کردم ولی آخر چقدر صحبت!

دو نفری که در حال کشیدن شام عروسی هستند و بلافاصله شامی هم برای من می کشند


شب است. از رقص و پایکوبی خبری نیست. در یک فضای بزرگی دیگ های بزرگ برنج را بار گذاشته اند و روی درهای شان زغال های گداخته قرار داده اند. در جایی دیگر روی آتش کباب آماده می کنند. اینجا به برنج و گوشت آش می گویند درست مثل تاجیکی ها. بوی کباب ها حسابی در فضا پیچیده است. 
با اردوان می رویم که شام بخوریم. امروز دو نوبت عروسی بودم یکی ظهر و یکی هم الان. مهمانان در چند ساختمان پخش شده اند و در هر خانه ای سفره ای پهن کرده اند با برنج و گوشت قرمز و گوشت مرغ و ماست و سبزیجات. 
بعد از خوردن شام، میهمانان با دادن پول داخل پاکت و یا کشیدن کارت، هدیه خود را به عروس و داماد می دهند. 
بالاخره آقای کمالی دهیار می آید. کلی معذرت خواهی می کند و بعد با هم به سمت هتل سونک می رویم. با مسئول آن آقای علی سواری صحبت می کند که شب را آنجا باشم. با اینکه هتل خیلی خوبی است ولی من اصلا احساس راحتی با هتل نمی کنم. 
چرا که ارتباطی با کسی ندارم و دیگر اینکه در این فضای باز چادر برایم بهترین انتخاب است. ولی علی نمی تواند مرا به حال خودم رها کند. می گوید شب به خانه اش می رویم و خودش حاضر می شود که در فروشگاه بزرگی که زیر همان هتل است، اطلاعات لازم را در خصوص روستا در اختیارم قرار دهد. 

علی سواری که به شدت سرش شلوغ است ولی وقتش را برای من می گذارد و به سوالاتم تا جایی که می تواند جواب می دهد


علی اهل همین روستا  است. تا اول دبیرستان درس خوانده. به خاطر مشکل در سیستم آموزش مدرسه را ترک می کند و می رود اصفهان. کارهای متعددی را تجربه می کند. از آنجایی که پدرش هم معمار بوده در کار معماری هم کارهایی انجام می دهد. به جزیره کیش و مشهد هم می رود. پله های ترقی را پیاپی طی می کند. 
آخرش هم به روستای شان بر می گردد و این هتل زیبا را می سازد. پشت بام هتل تقریبا به تمام منطقه اشراف دارد. 

بومگردی در کنار هتل سونک که هر دو در واقع برای دو سلیقه متفاوت هستند


از همان پشت بام فهمیدم که یک ساختمان بومگردی هم چسبیده به آن ساخته شده است. جای این بومگردی خالی بود. 
در فروشگاه بزرگی که زیر هتل قرار دارد، علی به همراه مادر و فرزندش عباس هم مشغول کارند. عباس با همان گویش بختیاری صحبت می کند. 
شب هم علی طبقه همکف خانه اش را کاملا در اختیارم قرار می دهد. با یک دوش آبگرم می روم به خواب.

با علی سواری روبروی هتل شیک و زیبایش

نرسیده به سونک با این منظره زیبا و شیلات مواجه می شوم

 

 

از بالای هتل سونک این مناظر را می شود مشاهده کرد البته در اوایل فصل بهار اوج زیبایی اش است. 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • عدالت عابدینی