پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما
پیوندهای روزانه

۴ مطلب در تیر ۱۴۰۰ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

خرانق

یکی از فجایع دوچرخه سواری، قرار گرفتن در معرض گرمای زیادی و باد شدید است. به طوری تعریق، تشنگی و سوختگی به همراه دارد.
کسانی که در مناطق بیابانی زندگی می کنند، از سربند یا چفیه استفاده می کنند که کمتر در معرض باد و گرما باشند. حتی در زمان جنگ جهانی دوم، جنگجویان در شمال افریقا، از نوعی دستار شبیه دستار عربی استفاده می کردند. اگر این پوشش ها مرطوب باشد فبها المراد می شود.
دوچرخه سواران هم در این مواقع با استفاده از کلاه، عینک آفتابی، دستمال گردن، مصرف زیاد آب، پمادهای مناسب و قرار گرفتن در سایه، مانع از آسیب جدی پوست خود می شوند. 
اول صبح که در مسیر یزد به جاده طبس هستم، همان ابتدا مشکلی ندارم. اما به مرور تغییراتی را لمس می کنم و می بینم. هم هوا گرم می شود و هم بادهای شدید با غبار شروع به وزیدن می کنند. 
لبم که از روز قبل شروع به باد کرده، الان دیگر به فاز بحرانی خود رسیده است. البته از بین رفتن آب بدنم، خودش در چند روز گذشته هم بی تاثیر نبوده است. لب چنان باد کرده است که خودم اسمش را می گذارم «لب اُردکی»! فقط به جای منقار، لب هایم باد کرده و جلو آمده است. 
پماد کلا یادم رفته با خودم بیاورم، جاده یزد به طبس هم اصلا جای سایه ندارد.
بعد از حدود بیست و سه کیلومتر کوه چَک چَک زیارتگاه زرتشتیان در سمت چپ جاده و در یک جاده فرعی قرار دارد. مقصد من نیست.
مستقیم به سمت شمال شرق حرکت می کنم. در جایی جاده به موازات یک یک جاده تازه ساز دیگر یک جاده می شوند. اتفاقا پلی هم در ابتدا آن جاده تازه ساز است. رفت و آمدی هم نیست. بر می گردم به سمت همان جاده. یعنی این پل آفریده شده برای استراحت من. هم سایه است و هم ساکت!
***

خرانق

این همه سختی کشیدن فقط برای دیدن یک روستا بود؛ روستای خرانق. روستای خرانق روستایی در پای کوه است. یعنی تنها روستای پرآب و آباد در مسیر یزد به طبس. اما آبش شور است. 
ساخت این قلعه به دوران پیش از اسلام بر می گردد  یعنی زمان ساسانیان. یکی از نشانه های آن هم وجود قبله ای به سمت بیت المقدس است. 
این قلعه چهار برج نگهبانی و یک منار جنبان دارد. از این برج ها دو برج کاملا سالم مانده اند. 
در کنار قلعه، کاروانسرایی بزرگ به شکل مربع مربوط به اواخر دوره صفویان وجود دارد.
به پلیس راه می رسم. کمی بعد از پلیس راه در سمت راست روستای خرانق است. در نظر اول هیچ اثری از قلعه نیست. سر ظهر هم کسی در خیابان نیست تا سوال کنم الا یک پاسگاه انتظامی. 
جواب سوالم این می شود که کمی جلوتر بروم می بینم. بله. جلوتر که می روم سمت راست، داخل کوچه ای سنگفرش شده ابتدا به کاروانسرا و بعد قلعه ختم می شود. جمعیت نسبتا زیادی هم در اینجا هستند. 
هادی عباسی از مسئولان کاروانسرا با استقبال گرمی مرا به داخل کاروانسرا دعوت می کند. همان ابتدا با ماکارونی خوشمزه ای از من پذیرایی می کند تا جبرانی باشد بر کربوهیدارت از دست رفته ام. اتاقی هم در کاروانسرا در اختیارم قرار می دهد.

خرانق

 
آقای جلیلی اولین نفری است که با او آشنا می شوم. مردی با سن بالا و پر تجربه. موهای سفید دارد و سبیل هایی نسبت پرپشت. معدنکار است. می گویند آنقدر در کارش ماهر است که اگر منطقه را نگاه کند، متوجه می شود که آنجا ذخایر معدنی مناسب دارد یا نه؟ 
 عِرق و تعصبی خاصی به خرانق دارد. به عنوان راهنما کارتی به سینه دارد و آنجا را به علاقمندان معرفی می کند. 

خرانق

از ویژگی های مهم کاروانسرا وجود چهارتیمچه است که سه تای آن پوشیده و یکی سر باز است. حجره ها یا اتاق ها کارونسرا هم به خوبی ترمیم شده اند و آماده پذیرایی از میهمانان هستند. اما من بیشتر می خواستم بر روی قلعه متمرکز شوم که کمی آن طرف تر از کاروانسرا است و قدمتش قدیمی تر است. 
دو دروازه بالا و پایین دارد. از دروازه بالا که وارد می شویم. خانه ها دو تا سه طبقه با کوچه های تو در تو را می شود. علت ساخت پیچ در پیچ کوچه ها برای رد گم کردن دزدان احتمالی بوده است. کمی که جلوتر برویم، منارجنبان را می بینیم که نمونه اش در اصفهان است. 

خرانق

حمام و حسینیه دیگر آثار این قلعه هستند. حدود چهل سال پیش زندگی در این قلعه جریان داشت. اما با ساخت خانه های جدید و انتقال مردم به آنجا، این قلعه خالی شده است. بعضی جاها ترمیم هایی صورت می گیرد مثل حسینیه. اما آثار مخروبه آن زیاد است. اگر زندگی در آن جریان داشت مسلما این قدر خرابی هم نداشت. با احیای زندگی در قلعه، سنگفروش کردن کوچه پس کوچه ها، به راحتی می شود رونق گذشته قلعه را باز گردند. خودش هم می شود قطب گردشگری چرا که خیلی خاص است. صنایع دستی هم توسعه پیدا کند به راحتی کسب و کار مردم رونق پیدا می کند. 

خرانق

آخر قلعه به مزارع کشاورزی روستا ختم می شود که به شبیه شالیزارها به سمت پایین رفته اند تا به رودخانه می رسند. اما روی رودخانه هم یک پل قدیمی قرار دارد مربوط به دوره ساسانیان. پل نه برای عبور عابر پیاده بلکه برای انتقال آب بوده است. یاد پل هایی می افتم که در تونس، رومی ها به طول ده کیلومتر برای انتقال آب ساخته بودند!
آقای جلیلی می رود و من مشغول عکاسی و فیلمبرداری می شوم. 
همانجا با علیرضا کریمی دوبلور خوبم کشورمان آشنا می شوم که دکترای داروسازی هم دارد. با خانواده اش است. میان صحبت های مان، دوست مشترک دوچرخه سواری به اسم «عباس رزاقی» پیدا می کنیم که این خودش می شود بهترین بهانه برای دوستی مان. این هم از دکترمان.

خرانق
دوستی مان کش پیدا می کند و به جلیلی و پسرانش و غیره می کشد شب هم خودمان را منزل آقای جلیلی می بینیم. واقعا مرد نازنینی است، خانواده اش هم همینطور!
مقرر می شود که شب برای دیدن جن و  منار جنبان برویم. آقای جلیلی ناراحت از این است که چرا من گاهی جن را به تمسخر می گیرم. 
شب به قلعه می رویم تا جن را ببینیم. البته هدف من بیشتر عکاسی شبانه است. اما ماجراهایی اتفاق می افتدکه جن های احتمالی را هم فراری می دهد. 
ماجرا از این قرار است که من کنار منارجنبان در تاریکی ایستاده بودم. جلیلی که حسرت ما را برای منارجنبان می بیند، حاضر می شود که در آن را برای ورودمان باز کند. 
بعد از دیدار از منار جنبان، جلیلی و علیرضا می روند. می خواستم از ستاره های اطراف منار جنبان تصویر بگیرم. در تاریکی تنهای تنها هستم. در همان لحظه صدای پچ پچی می شنوم. یک لحظه بر می گردم و سایه شبه واری می بینم. به سرعت غیب می شود. 
خیلی توجهی نمی کنم. اما صداهایی باز می آید. کمی نگران می شوم. نکند  کسانی آنجا باشند و باور به جن داشته باشند و با سنگ به من  حمله کنند. دوربین و سه پایه را بر می دارم و می زنم به فرار  داخل کوچه های تو در تو. 
از جلیلی و علیرضا هم خبری نیست. صدایی هم از آنها نمی آید. به زور راه خروج از قلعه از در پایین را پیدا می کنم. از کنار دیوار قلعه حرکت می کنم که صدای بلند زد و خوردی کنار خانه قلعه می شنوم. فقط متوجه پرت شدن پیاپی آجرها می شوم. نمی توانم هیچ مداخله ای داشته باشم. دو پا دارم پنج شش تای دیگر قرض می گیرم و می زنم به فرار. 
صدای نفس نفس زدن هایم را می شنوم. یعنی واقعا جن بودند؟ نکند جلیلی و کریمی در آنجا باشند؟ آن طرف تر که می روم ماشین نیروی انتظامی را می بینیم. به آنها جریان را می گویم. 
به محل که می رسیم چند جوان را غرق خون می بینیم. اهل آنجا نیستند. میهمان یکی از دوستانشان هستند. خیلی ترسیده و  مضطرب هستند. اصلا نمی دانند طرف دعوای شان که بوده. به علیرضا زنگ می زنم. متوجه می شوم که آنها در قسمتی دیگر از قلعه هستند. 
جوان ها به همراه ماموران به پاسگاه می روند. بعد از چند دقیقه ما را هم صدا می زنند که به پاسگاه برویم تا شاید ضاربان را شناسایی کنیم. اما وقتی کسی را ندیدیم چه کسی را معرفی کنیم؟
یکی از جوان ها، پیشانی اش شکاف بدی برداشته است. آنها می روند. علیرضا نگران است. با هم به آن خانه می رویم و پانسمان اولیه را برای آنها انجام می دهد و توصیه می کند که هر چه زودتر خودشان را به بیمارستانی در اردکان برسانند. اینجا امکانات لازم برای بخیه نیست. 
این هم شد جریان جِن که آخرش نفهمیدیم اصل ماجرا چه بود!
دیگر ساعت شده سه نصف شب. 
خانواده علیرضا پیش خانواده جلیلی می مانند و ما سه نفره می رویم در یکی از اتاق های کاروانسرا. به قول علیرضا اینجا دنج ترین جا برای خوابیدن است. 
واقعا هم همینطور است. چه خواب سنگین و شرینی داشتم بعد از آن همه تقلای شبانه!
علیرضا زودتر می رود اما من یک شب دیگر آنجا می مانم برای تصویربرداری بیشتر. 
دیگر سفر من به پایان خودش می رسد. از آنجا باید به سمت اردکان برگردم. اما از روز قبل طوفان شدیدی  در این منطقه به راه افتاده است که گفته می شود چند روز هم طول می کشد . اما من باید برگردم و  چاره ای دیگر ندارم. در میان طوفان و باد شدید به سمت اردکان بر می گردم و سفرم را به پایان می رسانم.


خرانق

خرانق

 

خرانق

 

خرانق

 

خرانق

خرانق

 

 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

میبد

امان از روزی که بخواهم تا دیروقت بیدار بمانم و شب زنده داری کنم و دیر وقت هم از خواب بیدار شوم. حتی در سفر با اتوبوس هم نمی توانم خواب را دریغ نمی کنم.
یک وقت هایی هم  استثنا دارم. مثلا به وقت دورهمی با دوستان و کار اضطراری شبانه مثل رفتن بیمارستان به شب زنده داری ورود پیدا می کنم مثل زاهدان و موبایل بازان و شب کاران و ...
دیشب در مزرعه کلانتر میبد یزد(مقر زرتشتیان)، دلیلی غیر از دلایل فوق، برای شب زنده داری داشتم. سرشب با شاهین و همسرش، سوار بر ماشین پراید به مزرعه اش می رویم. چسبیده به خود روستاست،. دو هفته یک بار نوبت آبیاری دارند. در زمان های گذشته از آب قنات برای آبیاری استفاده می کردند. 
شاهین هدلامپ به سر، بیل به دست و چکمه به پا  تا هفت صبح باید بیدار باشد. همسرش هم با آن پیراهن رنگی بلندش همراهش است. به گویش بهدینان باهم صحبت می کنند. به این گویش، گویش «دری» و یا «گبری» هم می گویند. البته متفاوت از گویش دری افغانستان است. 
 سوسوی باد در مرزعه می وزد و آنها هدایت آبها  را باهم به عهده می گیرند. 
پیاز، شلغم، گوجه، خیار، بامیه، هویچ، چغندر، هندوانه، خربزه  و زردک برخی محصولات کشاورزی روستای مزرعه کلانتر است. 

 روستای مزرعه کلانتر


پلک های سنگینم تا دو نصف شب بیشتر دوام نمی آورند، مثل اینکه وزنه سنگین پلک ها را بخواهد به سمت پایین بکشد. به خانه بر می گردم. با کلید بلند قدیمی بیست سانتی در چوبی  قدیمی را باز می کنم، البته با کمی تقلا. خواب شیرین شبانه، شارژ تجهیزات برقی، دوش صبحگاهی مزایای شب مانی ام در اقامتگاه است. 
صبح روز بعد حدس می زنم شاهین از آنجا که تا هفت صبح بیدار بوده دیگر نتواند طبق قولش، روستا را نشانم دهم. آماده می شوم خودم بروم روستاگردی. 
صدای تق تق در می آید. خودش است. به این می گویند مرد جهان دیده خوش قول. 
صدا می کند برای صرف صبحانه. 

 

 روستای مزرعه کلانتر
خانه شاهین پس از عبور از دالان که کلی اشیاء قدیمی در آنجاست، در سمت چپ به یک فضای تقریبی 4 در 4 متر وسط با چهار اتاق دالانی در اطرافش منتهی می شود. هر کدام از آن ها برای فصلی از سال ساخته شده اند. کلا همه خانه های مزرعه کلانتر این طور هستند. روستا با آن خانه ها و مردمانش خودش یک موزه بزرگ است. میراثی دست نخورده و ناب از یزد!
اتاق پاک  همه خانه ها دارند. این اتاق مخصوصا عبادت و نیایش، برگزاری مراسم دینی برای درگذشتگان و اوستا خوانی پنجگانه  است.
«اَشم وَ هیشتم اَستی اوشتا اَستی. اوشتا اَهمائی هَیت اَشائی. وَ هیشتائی اَشِم»
این هم یک دعای سرسفره زرتشتی است که معنایش می شود: «راستی بهترین است، خوشبختی است. خوشبختی برای  کسی است خواستار خوشبختی دیگران باشد. »
پشت بام ها همگی به هم راه دارند. زمان های قدیم، اقوام نزدیک از این طریق هم ارتباط خانوادگی داشتند. چوب به کار رفته برای درِ خانه های چوبی اکثرا از درخت توت است. برای طول عمر این درهای چوبی هم دو سال یکبار گازوئیل روی آن می زنند. 

 روستای مزرعه کلانتر
ساباط ها بیشتر در شهرها و روستاهای قدیمی کویری هستند. ساباط به زبان ساده، سقفی بر روی کوچه ها برای پناه بردن مردم از گرمای تابستان و سیل و باران بوده است.
در مزرعه کلانتر و در زمان های گذشته ، مردم پس از کار سنگین کشاورزی به هنگام غروب زیر این ساباط ها استراحت می کردند. زن ها هم قبل از آنها و وقت کار مردان به کار بافندگی و ریسندگی در زیر همین ساباط ها مشغول بودند. 
 در جایی از روستای مزرعه دو ساباط به واسطه یک میدان کوچک مسقف چهار پنچ متری به هم وصل می شوند. این میدان نورگیری هم دارد. ساباط ها در اینجا نیمکت های گلی چسبیده به دیوار را هم دارند که مردم در آنجا می نشینند و با هم صحبت می کنند. به اینجا کوچه آشتی کنان هم می گویند، چرا که آدم ها در این کوچه های تنگ اگر دلخور از هم باشند سلام می دهند و اگر خدا نکرده کدورتی داشته باشند با یک سلام و احوالپرسی آن را از بین می برند. 
صبا بخیرا برای صبح روجاکا یاکا شووا خیرا برای شب به خیر گفتن به کار برده می شود. 
بشقاب سفالی با طرح خورشید از ظروفی بود که در خانه شاهین دیدم.  ساخت این ظروف در شهر میبد انجام می شود. 
این ظروف سفالی بهانه خوبی است که یک سری هم به میبد بزنم که  چسبیده به مزرعه کلانتر است و یا به عبارتی مزرعه کلانتر چسبیده به آن است. 

 

میبد
سفالگری و سرامیک سازی قدمت چند هزار ساله در میبد دارد. در واقع میبد مهمترین شهر تولید کننده این صنایع در استان وکشور است و میراثی  است از  گذشتگان به نسل امروز و آینده.
در میبد یک کوچه ای است که فقط کارگاه های سفالگری دارد.  خودش نمایشگاهی است. انواع سفال ها در طرح و شکل های مختلف جلوی کارگاه و داخل کارگاه ها به فروش می رسند. کوره ها هم همینجا هستند. 
 سر این کوچه، سفالگری است که حسن آقایی در آن کار می کند. خودش تنها نیست تمام خانواده اش به این کار مشغولند. میراثی  از پدر مرحومش است. 
می گوید ساخت این  محوطه که مجموعه از کارگاه های سفالگری است به سال های 56 و 57 بر می گردد. هدف از آن آموزش سفالگری به صورت رایگان از طرف اساتید این حرفه به نوآموزان راه اندازی شده است. اما به مرور این کارگاه به خود اساتید واگذار می شود از جمله پدرش خودش. هر چند که قبلن ها به طور پراکنده در جای جای شهر این کارگاه ها بودند. 

میبد

حسن که پسر تنومند و هیگلی است  تصویری از همه استاکاران متوفی بر روی دیوار از جمله پدر و جوان 28 ساله را نشانم می دهد. 
بشقاب هایی را هم نشان می دهد که کلی نقاشی ها هنری بر روی آنها کشیده است. می گوید کسانی که در آنجا کار می کنند به وقت بیکاری روی بشقاب ها طرح ها این چنینی می کشند. از آنجا که یونیک و منحصر به فرد هستند، گاهی اوقات به قیمت خوب هم به فروش می روند. 
الان هم 16 نفر صبح و بعد از در کارگاه مشغول کارند. از کارشان هم راضی است. به خاطر هنر و ظرافت شان مشتریان خاص خودشان را دارند. 
می خواهم از میبد به جاده یزد به طبس بروم. اما یک مشکل در این جاست. مشکل اینجاست که در جاده یزد به طبس، روستایی نیست. الا یک روستا در ابتدای آن. روستا هم نامش حسن آباد رستاق. 
خیلی تمایلی به شب مانی در این روستا ندارم. چرا که فاصله ای تا شهر ندارد و کلا ویژگی های یک روستا را هم نمی تواند داشته باشد. حس شب مانی را هم ندارم. اما از طرفی چون وقت غروب است خودم را نمی توانم به روستای خرانق برسانم که خیلی دور است. 
تصمیم می گیرم در اطراف روستای حسن آباد رُستاق چادر بزنم. قبل از ورود به روستا و سمت چپ زمین کشاورزی را می بینم که پیرمردی هم در آن مشغول کار است. به سمتش می روم و می پرسم در آن حوالی امکان چادر زدن است. می گوید: می توانی اینجا بمانی، ولی  در مسجد روستا هم امکان اقامت است 
یک جمع و تفریق می کنم، می بینم مسجد بهتر است چرا که حداقل آب و سرویس بهداشتی  دارد. 
به سمت مسجد می روم. اما نه از دهیار خبر است و نه از اعضای شورا. دوباره به زمین کشاورزی بر می گردم. تازه می فهمم چقدر ماسه بادی روی زمین است. فاجعه می شود این بادها برای چادر . 
دوباره به سمت مسجد می روم . بنازم به مهمان نوازی مردم روستا حسن آباد رستاق. جایی در داخل خود مسجد در اختیارم قرار می دهند. 
یکی از آنها کلی معذرت خواهی می کند که نمی تواند به خانه شان ببرد. 
بعد که در مسجد خودم را در گوشه ای آماده استراحت می کنم. دو نفر از آنها برای میوه و شام به طور جدا جدا می آورند. خلاصه این که یک بحران شب مانی به فرصت تبدیل می شود. خیلی می چسبد. 

عدالت عابدینی

 

میبد

 

میبد

 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

 روستای مزرعه کلانتر

موتور با دو نفر سرنشین اش می آید سمت چپم. هر دو جوان هستند. نفر اول موهایش بیشترِ پیشانی اش را گرفته لبخند می زند و نگاهم می کند. کمی بعد سلام می دهد و من جواب سلام. نفر دومی موهایی پرپشت و ریشی انبوه دارد فقط زُل زده است به من. انگار روزه سکوت گرفته است.
می گویم: اهل میبد هستید؟
نفر اولی می گوید: نه 
می گویم: اردکانی هستید؟ 
می گوید: نه
می گویم: پس کجایی هستید؟ 
می گوید: افغانی هستیم.
نه به قیافه اش می خورد افغانی باشد و نه به لهجه اش!
می گویم: اینجا چه کار می کنید؟ 
می گوید: توی  معدن کار می کنیم.
نفر اول حرف می زند و نفر دوم همچنان زُل  زده است.
می گویم: آخرِش نگفتید کجا زندگی می کنید ؟
-    یه شهرکی هست که فقط اتباع خارجی در اونجا زندگی می کنند. ما هم اونجا هستیم.
یاد گِتوهایی می افتم که یهودیان سالها در آن زندگی می کردند. یاد آوارگان فلسطینیانی اردوگاه ها می افتم.
یاد گریه آن مهاجر کردی می افتم که با آرزوی پناهندگی به یونان رفته بود و از سرما زنش را از دست داده بود. داشت دیوانه می شد. دو دختر بچه اش همچنان در انتظار آمدن مادر بودند بی خبر ازمرگش!
-    حالا اینجا راضی هستید؟ دلتنگ افغانستان نمی شید؟
خیره می شود به انتهای جاده. لحظه ای سکوت می کند. نمی دانم به چه فکر می کند. 

-    دلتنگ که میشیم، ولی عادت کردیم به اینجا. اما پدر که سال ها قبل توی افغانستان شوفر بود و خیلی جاهاشو گشته بود، وقتی عکس های قدیمی افغانستان رو از موبایلم نشونش می دهم بغض گلوشو می گیره و بعضی وقتها گریه می کنه. انگار که تمام خاطرات اون موقع براش زنده شده باشن. اما باز اینجا از اونجا بهتره. هم کارمونا داریم هر چند که سخته و هم امنیت.
این بار او از من می پرسد: تا حالا افغانستان سفر کردی؟ 
-    نه! من فقط شمال افغانستان یعنی تاجیکستان رفتم. ولی خود افغانستان نه! با این ناامنی هم که نمی شه رفت. 
بالاخره نفر پشت سری اش حرف می زند: 
-    نه! می تونی بری. فقط توی روستاها موبایل آنتن نمی ده. اونجا بیشتر دست طالب ها هس.
و باز دوباره زل می زند.
دیگر راهمان دارد از هم جدا می شود. دعوت می کند که به خانه شان برویم. می گویم دوس دارم خونه و زندگی تونا از نزدیک ببینم ولی مسیر من به طرف مزرعه کلانتره
می گوید: جای خیلی خوبیه. حتما برو، ولی من تا حالا نرفتم. 
در ادامه راه فقط فکر می کنم، فکر می کنم، فکر می کنم. 
***
دو ساعتی از وقت ظهر گذشته است. هم گرمای ظهر آزار دهنده است و هم گرمای رکاب زدنم.  اما بیشتر از آن گرسنه ام. شهر خلوت است، مثل اینکه همه مردم رفته اند برای خواب بعد از ظهر. 
بالاخره یک رستوران پیدا می کنم. دوچرخه را بیرون رستوران می گذارم. وارد می شوم. هوای داخل رستوران خنک است، دیگر از آن آفتاب لعنتی سوزان خبری نیست. هوای خنک انگار یک گشتی در کل بدنم می زند.  تنها و شاید آخرین مشتری اش من هستم. خیلی وقت است از وقت ناهار ظهر گذشته است. سفارش یک پرس  چلومرغ با نوشابه می دهم. ده دقیقه ای طول می کشد تا آماده شود. در این فرصت یک آبی به صورت می زنم و یک استراحتی می کنم.
غذا را با ولع تمام می خورم. راهم را ادامه می دهم. هوا هم نسبتا خنک شده است.  در مسیر اردکان به میبد هستم که جاده اتوبانی است و ماشین های زیادی در ترددند. 
مردم بین راه که توصیه دیدن از مزرعه کلانتر را داشتند می گفتند که در  آنجا زرتشتی ها زندگی می کنند. زرتشتی هایی که بارها تلاش کرده بودم در یزد یا تهران از نزدیک ببینمشان ولی به هر دلیلی نشده بود. 
در ده کیلومتری جاده میبد به اردکان در یک جاده فرعی تابلوی مزرعه کلانتر را می بینم. 
جاده خیلی باریک و خلوت است. خیلی هم جاده تمیزی نیست. شک می کنم که اصلا درست آمدم یا نه! کسی هم نیست که سوال کنم. 
می روم و می روم و می روم تا اینکه به روستا می رسم. در ورودی روستا فلکه ای است که در وسط آن تابلویی از حضرت زرتشت است. انگار که بر روی یک سکه قدیمی بزرگ حک شده باشد. 

 

 روستای مزرعه کلانتر
از آنجا که ارتفاع نسبتا بالایی نسبت به روستا دارد، خانه های تمام کاهگلی گنبدی شکل را از آنجا می شود دید. وارد روستا می شوم. جاده های روستا در بعضی جاها آسفالت و بعضی جاهای دیگر به زیبایی سنگفرش شده اند. کوچه ها کاملا عنوان فارسی دارند و بر روی برخی دیوارها تابلوهای کوچکی است که شعرهای پندآموز در مورد مهر و مهرورزی زده اند. 
خانه ها را که می بینم انگار فرشته آمده باشد و با یک جاروبرقی بزرگ تمام خستگی از تنم برده باشد. از بس آرام بخش هستند.
مردم نشانی دهیار روستا را می دهند. خانه دهیار داخل کوچه دلانی و در انتهای آن سمت چپ است. در خانه را که می زنم دختر جوانی از پشت در توری در  را باز می کند. سراغ دهیار را می گیرم. می رود و  زن پا به سنی می آید. باز می گویم با دهیار کار دارم. 
می گوید: خودم هستم.

خانم جوانمردی

خانم دهیار دیده بودم ولی  در این سن و سال اصلا!
زرتشتیان یک واژه مناسب به جای مسن دارند و آن «جهان دیده» است که خیلی مناسب است. 
کمی که با او صحبت می کنم. دعوت می کند که به خانه اش  بروم تا یک چایی بخورم و خستگی در کنم و داخل خانه را از نزدیک ببینم. 
تعجب می کنم مگر داخل خانه هم دیدن دارد!؟
داخل خانه واقعا یک شاهکار معماری است. به این صورت که از چهار ایوان یا چهار اتاق  تشکیل شده که هر کدام برای فصلی از سال است. یک درخت هم وسط خانه  است. روی تاغچه ها انواع وسایل قدیمی از لامپ فتیله سوز تا فانوس و سفال های آبی رنگ هستند که همگی ابزارهایی برای زندگی کویریان در گذشته بودند. طوطی هم وسط اتاق زیر درخت برای خودش جنب و جوش می کند. 

 روستای مزرعه کلانتر


یک گوشه اتاق هم سفره هفت سین چیده شده است که تصویر عروسک هایی شبیه دارا و سارا در داخل آن افتاده است. 
جالب اینکه تمام خانه های مزرعه کلانتر در همین شکل و شمایل هستند. 
خانم جوانمردی چایی خوش طعم و خوش رنگی را آماده می کند. آنقدر می چسبد که دوباره تقاضا می کنم که با شیرینی هایی که آورده حسابی می چسبد. 
جوانمردی تا سال 93 در تهران بوده و در چند سال گذشته به روستا آمده و وظیفه دهیاری آن را بر عهده گرفته است. البته دهیار قبلی روستا هم یک خانم بوده است. ضمن صحبت هایش اشاره به برخی رسوم زرتشتیان می کند  که برای هر فصل از سال جشنی دارند و برای مردگانش هم مراسمی دیگر. مراسم سالگرد یک متوفی شاید به سی سال طول بکشد. مراسم هم به این صورت است که دور هم می نشینند و یاد آن رفته را گرامی می دارند. 

 روستای مزرعه کلانتر


اما این خانه علاوه بر همه  اتاق های گفته شده یک اتاق پاک دارد که محلی است برای خلوت برای عبادت و شاید تفکر. تصاویری از متوفیان و حضرت زرتشت را هم در آنجا می شود دید. کله قند با تصویری از زرتشت، میز ونیمکت کوتاه و حتی یک ساز با کاسه ای مربعی در داخل آن است. 

 

 روستای مزرعه کلانتر
خانم جوانمردی پخت نان را هم خودش با زغال انجام می دهد.
مقداری از آن نان تنوری را برایم می دهد. تقویم زرتشتیان را هم می دهد که روزشماری است  از رویدادهای جالب زرتشتیان.
اقامتگاه شیرین و فرهاد یکی از چند اقامتگاه موجود در روستا است. خانم جوانمردی پیشنهاد می دهد که به نزد شاهرخ رفیعی بروم که مردی پر بار است  و می تواند اطلاعات تکمیلی را در اختیارم قرار دهد. 
به آنجا می روم تا جهان دیده دیگری را ببینم.

 

شاهرخ
شاهرخ مردم خوش صحبت و واقعا جهان دیده ای است. اتاقی را در اقامتگاه در اختیارم قرار می دهد که درست چسبیده به خانه اش است و بعد دعوت می کند به خانه اش.
خانه شاهرخ خودش موزه است. کلی اشیاء قدیمی در داخل آن وجود دارد. 25 سالی برای جمع آوری آنها تلاش کرده است. به اتفاق همسرش تنها در این خانه زندگی می کنند. با کشاورزی و همین بومگردی گذران زندگی می کند. 
 سرد و گرم زندگی را چشیده است. از کودکی اش می گوید و جریان یتیم شدن و به تهران رفتنش به واسطه یکی از آشنایانش و کار کردنش تا سن 25 سالگی در آنجا.
کارش فنی بوده و بعد از ازدواجش تجربه کار فنی را به پسرو دخترش هم انتقال می دهد. 
همسرش شام خوشمزه ای را آماده می کند. بنا بر رسم زرتشتی ها آنها در دو روز از ماه گوشت نمی خورند و غذایی درست می کنند که ترکیبی از برنج به همراه خورشتی از حبوبات است. 
بعد از صرف شام می روم خانه تا دوشی بگیرم و استراحتی کنم ولی نخوابم. چرا که شب رفیعی می خواهد برود برای آبیاری زمین های کشاورزی اش. 

عدالت عابدینی

 روستای مزرعه کلانتر

 

 روستای مزرعه کلانتر

 

 روستای مزرعه کلانتر

 

 روستای مزرعه کلانتر

 

 روستای مزرعه کلانتر

 

 روستای مزرعه کلانتر

 

 روستای مزرعه کلانتر

 

 روستای مزرعه کلانتر

 

 روستای مزرعه کلانتر

 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

روستای علویه

قیافه اش با اکبر عبدی مو نمی زند. حرف زدنش هم همینطور. دور تا دورش را مردم گرفته اند. بعضی ها از اهالی روستا هستند، بعضی دیگر هم برای سفر آمده اند. آن هم از شهر میبد. نگاهی به من می کند که به دوچرخه تکیه داده ام و با تعجب می پرسد:
-    از ندوشن تا اینجا را رکاب زدی!؟ 
-    ندوشن تا اینجا که راهی نیست. همش ده کیلومتره، سرپایینی هم هس. 
-    به من اگه بگن برو از سر کوچه یک کیلو تخم مرغ بخر بیار خسته می شم، حوصلش رو هم ندارم. 
-    بستگی داره چطور خودتو عادت بدی، اگه بخوایی تو هم می تونی مثل خیلی های دیگه.
مردی هم که تلاش می کرد شماره دهیار را برایم بگیرد، بالاخره موفق می شود، انگار که فتح الفتوح عظیمی را به سرانجام رسانده باشد. چند کلمه ای صحبت می کند و تلفن را  قطع می کند: 
-    آقای کریمی گفت داشتم فوتبال بازی می کردم که نتونستم جواب بدم. الان خودمو می رسونم.
یک ساعتی بیشتر تا غروب آفتاب نمانده.  کریمی می آید. مردی بلند قد با سبیلی مرتب.  فرم بدنش نشان می دهد که همیشه اهل ورزش است. یکی از بچه ها را همراهم می کند تا دوچرخه را در خانه یکی از آشنایانش بگذاریم، خودش هم می رود تا دوشی بگیرد و بیاید. خانه اش را داده برای تعمیر و کمی نامرتب است. همسرش هم خانه نبود.  
به خانه که می رسیم. صاحبانه پشت سر هم اصرار می کند که به خانه اش برویم تا کمی خستگی در کنم بعد بروم دنبال عکاسیم. می گویم: 

-    می رم بر می گردم. تا غروب آفتاب بیشتر وقت ندارم. 

روستای علویه

 

روستای علویه

 

روستای علویه


روستا چند خانه کاهگلی با یک آب انبار دارد که آب آن از آب قنات است. سرسبزی آن هم خیلی زیاد نیست. چند عکس بیشتر نمی تونم تهیه کنم. 

روستای علویه

به خانه ای که دوچرخه را گذشتم بر می گردیم. مرد صاحبانه چند میهمان دیگر هم دارد. دود خانه را گرفته . مسیر رکاب زده ام و کارهایم برایشان جالب است. یکی از آنها پیشنهاد می کند که در مسیر راهم حتما به «مزرعه کلانتر» بروم. چایی زغالی هم آماده می کند که خیلی می چسبد آن هم بعد از  خستگی امروزم. 
صحبت مان به درازا نمی کشد که کریمی می آید. این بار می گوید که به خانه اش برویم. در آنجا یکی از اعضای شورا هم می آید تا اطلاعاتی را در خصوص روستا برایم بدهد. 
به خانه می رسیم. چند نفر از بچه های روستایی هستند. سروصدا و شیطنت هایشان تمامی ندارد. این نوع شیطنت را دوست دارم. کریمی شامی هم می آورد. همگی می نشینند سر سفره. یکی از بچه ها چنان با اشتها می خورد که باعث خنده کریمی می شود. خنده ای کاملا بی ریا و صادقانه. 
کریمی از خاطره آخرین بار  رفتنش به تهران می گوید و اینکه اصلا دیگر پایش را به تهران نمی گذارد از بس که شلوغ و آلوده است. او روستای شان را به هر شهری ترجیح می دهد. 
محمد رضایی هم می آید. فکر نمی کردم که این روستا واقعا حرفی برای گفتن داشته باشد.  در حین صحبت کردن، لبخند شیرینی به لب دارد، برق چشمانش را به وضوح می بینم. 
اهمیت طبیعت اطراف روستا به مراتب بالاتر از خود روستا است. بخشی از روستا که به ارتفاعات منتهی می شود، منطقه حفاظت شده دارد که حیواناتی مثل کل و بز در آن زندگی می کنند. معادن تراورتن و سنگ سفید هم در همان حوالی وجود دارد که این سنگ ها پس از استخراج به کشور چین صادر می شوند. 
اما خبر خوب این که به علت حمایت های نسبی که از طرف دولت صورت گرفته است مثل لوله کشی و گازکشی عده ای از مردم به روستا بر گشته اند. و به کار کشاورزی مثل پسته، یونجه، گندم، انار مشغول شده اند. 
اما سنگاب یکی جاذبه دیدنی روستاست که چند سال اخیر مسیری به آن باز شده است. تصمیم ام این می شود که فردا به سمتش بروم چرا که در مسیر راهم هست. 
روز بعد در مسیر جاده ندوشن به یزد قرار می گیرم. با تعاریفی خیلی زیادی که از چشمه های سنگاب شنیدم مشتاقانه به سمت آن می روم. مسیر چشمه جاده خاکی است که هیچ تابلویی هم ندارد. طوری می شود که مسیر خاکی را رد می شود. آخرش هم با جی پی اس موبایل مکان دقیق آن را پیدا می کنم. 
جاده خاکی حسابی درب و داغان است. دلیلش را نمی دانم. دو کیلومتری رکاب می زنم تا به دامنه کوه می رسم. دوچرخه را همانجا می گذارم و بالا می روم. 
مسیر سربالایی نسبتا سختی دارد، اما خیلی هم صعب العبور نیست.  به ارتفاعات که می رسم با صحنه ای مثل صحنه چشمه ها بادابسورت مواجه می شوم. 
در توضیح چشمه های بادابسورت بگویم که این چشمه در استان مازندران هستند. به خاطر شکل و شمایل و طعم خاص آب آن، جزء چشمه های بی نظیر در ایران  و کم نظیر در جهان است. چشمه های مشابه این چشمه در ترکیه، نیوزیلند، چین، ایتالیا، امریکا و مکزیک وجود دارد. 

 

علویه

 

روستای علویه

 

روستای علویه

روستای علویه


اما باور نمی کردم در جایی دیگر در ایران آن هم در استان یزد چنین چشمه ای وجود داشته باشد. این چشمه ها به خاطر سنگ ها تروارتن و سنگ های آهکی و چشمه های آب شکل گرفته اند. 
چشمه ها به شکل حوضچه هایی هستند با رنگ هایی بسیار جذاب. میزان خیلی کمی آب در آن ها جریان دارد. در گوشه و کنار هم غارهای نمکی کوچکی شکل گرفته است. به بالاتر که می روم سرچشمه ها هم دیده می شود که درست در بالای کوه قرار گرفته است. 
به خاطر اینکه کسی هم در آنجا نبود مدت زمان زیادی از وقتم را همانجا گذراندم. اینجا متوجه شدم که چرا جاده را آسفالت نکرده اند. فقط به خاطر جلوگیری از تخریب بیشتر. 
اما اگر نرده هایی هم در حاشیه سنگاب ها می گذاشتند کار خیلی بهتر می شود چرا که کسی دیگر پایش را داخل چشمه ها نمی گذارد. 
نگهبان هم بگذارند نور اعلی نور می شود. 
مثل اینکه سطح توقعات و انتظارات خیلی بالا رفت. 
وقت دیدار من هم به لحظات پایانی خودش می رسد فتیله توقعاتم را پایین می کشم. 

روستای علویه

 

روستای علویه

 

روستای علویه

روستای علویه

 

روستای علویه

 

روستای علویه

  • عدالت عابدینی