پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما
پیوندهای روزانه

۳ مطلب در بهمن ۱۴۰۰ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

بهار سال 92 بود. بعد از روستای یل آباد در نزدیکی ساوه، مسیر را اشتباهی رفتم. اولش خوشحال بودم. چون هیچ کس در جاده نبود. فقط خودِخودم بودم. انگار توی فضا رکاب می زدم. جاده که  خاکی شد، باز حالم بهتر شد. اما یواش یوش باد شدید آن هم سرد از طرف مقابل شروع به وزیدن کرد. مسیر را هم گم کرده بودم. در مسیر یک رودخانه خشک شده افتاده بودم. خوب که آب ن داشت. دمار از روزگارم در آمد تا به جاده اصلی قدیم ساوه به همدان برسم. 
یا تابستان سال 97 در  چین بود. سر از یک جاده کاملا گِلی در آورده بودم.  مثلا به خیال خودم خواسته بودم به جایی بروم که از ماشین و موتور و سروصدا خبری نباشد. خودم و دوچرخه حسابی مثل دو خر در گل فرو رفته بودیم. 
البته بعد از هر دو این ماجراها، اتفاقات خوبی هم افتاده بود. آدم باید انصاف داشته باشد. 

بعد از ظهر، وقتی کارم در روستای کشانی تمام شد، از آن سربالایی سرازیر می شوم به سمت روستای اُشتران. اما سر یک سه راهی به جای سمت چپ، سمت راست می پیچم. هم سراشیبی است هم پشت باد. انگار که خلبان هواپیما باشی و هواپیما اتومات برود. 
وسط راه وقتی نقشه موبایل را چک کردم. می فهمم ای دل غافل! 15 کیلومتر راه را دور کرده ام. ناراحت نبودم. باغات زیادی در این مسیرم هستند که حال خوب به آدم می دهند. در بعضی جاها از باغ به تپه  ماهورها می رسیدم. حسابی ویراژ می دادم در خلوتی جاده. روستاهایی هم در بین راه بودند. اقوام کرد و لر و ترک در آنجا زندگی می کردند؛ یک ترکیبی قومیتی مثال زدنی!

بعد از یک مسیر U شکل  کج و ماوج، برعکس به روستای اُشتران می رسم. یعنی  تقریبا به همین اندازه راهم را دور کرده بودم.

در ورودی روستا سمت چپ برو روی تپه ای قلعه ای دیده می شود. قلعه ای با دیوارهایی بلند و چهار برج. از بالای قلعه روستا و درختان پرپشتش دیده می شوند. روستا چون باریکه ای در میان دره و درختان انبوه قرار گرفته، درختان به لحاظ عرضی شش برابر روستا وسعت دارند و به لحاظ طولی سر و ته شان ناپیداست. وجود این همه درخت به رودخانه خرم رود بر می گردد که از وسط رودخانه می گذرد. پشت روستا و درختان کوه های بلندی هم دیده می شوند. 


 قلعه تقریبا نیمه مخروبه شده  است. بنایی با سنگ های سیاه تا سقف زیرخاک رفته و سه سقف گنبدی کوچک دارد. معلوم است که زمانی به عنوان حمام از آنجا استفاده می شده است. 
ورودی قلعه به شکل چهار گوش است. دور تا دورش را با آجر تزئین کرده اند. بالای دروازه یک چهارگوش مستطیلی شکل به ابعاد حدود یک متر در یک و نیم متر قرار دارد. مثل تابلویی است که وسط آن را کاهگل زده اند. بعد از عبور از دروازه، اتاقکی است که چند نشیمنگاه دارد که هر کدام تاق هلالی شکل دارند.  یک مسیر مارپیچی آجری به سمت پشت بام می رود. با اینکه دیوارهای آجری در اینجا ترمیم شده اند. اما سنگ های زیادی روی زمین ریخته شده اند. از اینجا به سمت راست محوطه اصلی قلعه قرار دارد که بسیار بزرگ است. تک تک آجر های اینجا می دانند زمانی در اینجا چه خبر بوده است. 
با شیب تندی وارد روستا می شوم. چند مرد روی پلکان سنگی کنار خانه ای نشسته اند. گرم صحبت اند. با دیدنم انگاری سوژه جدیدی برای صحبت پیدا کرده باشند. بعد از کمی صحبت، با راهنمایی آنها به خانه دهیار می روم.  خانه دهیار کمی بالاتر داخل کوچه ای است. در خانه اش باز است. صدایش می زنم. خودش می آید. مردی تنومند با سنی بالاست. قیافه اش بیشتر به کدخداها می خورد تا دهیارها. می گوید الان فرصت پاسخگویی به سوالاتم را ندارد. شماره چند نفر از اعضای شورا را می دهد تا با آنها قرار بگذارم. آخرش قرار می شود با آقای فیاض سرداری دیدار داشته باشم. در فاصله این زنگ زدن، پسر دهیار که گویی مشکل جسمی هم دارد، می رود سریع برایم شربت می آورد. به نظرم شربت آلبالو بود. خیلی می چسبد. 
دهیار سفره دلش را باز می کند. می گوید کسانی می آیند به اسم مستندسازی یا تهیه گزارش کلی وقت آنها را می گیرند، آخرش هم کاری برای روستا انجام نمی دهند. خیالش را راحت می کنم من از آن دست آدمها نیستم. حق هم دارد. ولی نباید همه آدم ها را به یک چشم دید. 
دوچرخه را داخل مغازه یکی از آشنایان سرداری می گذارم. از آنجا به خیابان اصلی روستا می روم. پسر دهیار نمی تواند بگذارد تنها بروم و کلی هم ناراحت است که نتوانسته مرا به خانه شان ببرد. به او می گویم اصلا ناراحت نباشد، قرار نبوده که من مهمان شما باشم. ضمن اینکه شما مهمان داشتید و اصلا خودم راحت نبودم. 


خیابان اصلی که عرض ده متری دارد آسفالت شده و کنار خیابان جدول کاری شده است. معمولا روستاها را سنگفرش می کنند نه آسفالت! اما خوبی اش  این است که نماها بیشتر خانه ها در این خیابان تا کمر سنگ شده و یک ردیف آجر نما رویش چیده اند. بقیه خانه تا سقف کاملا نمای کاهگلی دارد. از سنگ مرمر و آجرنما هم خبری نیست. درختان گردو و چنار هم زیاد دارد. در جایی یک حمام قدیمی بازسازی شده است که روبرویش پیرمردها دم عصری نشسته اند و گرم صحبت اند. 


یکی از آنها با تی شرت لجنیِ آستین کوتاه و شلوار لی  به سمتم می آید. موهای سرش تا وسط کله اش ریخته و سبیل به لب دارد. سن و سالش از آن پیرمردها کمتر است. حمیدرضا با اشتیاق زیادی از روستای شان می گوید. خودش تهران زندگی می کند و آژانس مسافرتی دارد. الان هم برای تفریح به روستا آمده است. 
از شخصیت های قدیمی و مشهور روستا به علی اردلان اشاره می کند که در زمان گذشته وزیر اقتصاد و بازرگانی بوده است. می گوید سریال علی البدل را در این روستا بازی کرده اند. البته بعدها بعد از سرچی در اینترنت  فهمیدم سریال در سه روستا فیلمبرداری شدکه یکی از روستاها همین روستا بوده است. 


داخل  حمام قدیمی می رویم که به تازگی به چایخانه تبدیل شده است. بازسازی اش تعریفی ندارد  و نشانی از نمای قدیمی در خود ندارد به رغم اینکه ساختار قدیمی خودش را حفظ کرده است. صاحب آنجا که پسر جوانی است. از عدم استقبال مردم از مسافران و توریست ها می گوید. یک مقدار از این مسئله را به عدم آشنایی مردم نسبت به اهمیت توریست می توان ربط داد و مقداری دیگر به عدم رعایت برخی از شؤونات روستاست. فرقی هم بین مرد و زن ندارد. مرد شلوارک می پوشد زن هم روسری اش از سرش افتاده و بقیه ماجراها. حالا سروصدا و مسخره بازی های دیگر هم جای خود دارد. 


حمیدرضا دو خانه قدیمی روستا را نشانم می دهد که چنگی به دلم نمی زند، چرا که کامل نتوانستم ببینمش.
یک حرفش برایم خلی جالب بود. وقتی از بهترین لذت زندگی اش می پرسم می گوید: اگر زن و بچه نداشتم هیچ وقت سه روز را در یک جا نمی ماندم!
وقت شب می شود به خانه فیاض سرداری می رویم. خودش منزل باجناقش مهمان است. چه شد؟ مهمانی اندر مهمانی! باجناقش حسابی تحویل می گیرد و با شامی و میوه هندوانه ای حسابی پذیرایی می کند. شب هم با آقای سرداری به خانه می آییم. البته همسرش خانه خواهرش می ماند و دو نفری می آییم. 
آقای سرداری بعد از بازنشستگی کار کشاورزی می کند. هیچ وقت هم دوست ندارد به شهر برود. خانه اش باغچه ای بزرگ پر از درخت دارد. ساعتی را در خانه اش با هم  صحبت می کنیم و بعد در تراس خانه می خوابیم. 
می گوید شب از پشه بند استفاده کنم. به او می گویم: ناراحت نباشد من شب چنان پتو رویم می کشم که پشه حریفم نمی شود. 
با این حال خودش پشه بند را می کشد. شب پشه ها دمار از روزگارم در می آورند. در جایی یکبار اسپری امتحان کردم خوب آنها را دور کرده بود. ولی اینجا نصف شب نمی توانستم دنبال این طور چیزها بروم.
صبح روز بعد به وقت برگشت در وسط روستا با مغازه داری آشنا می شوم که او هم لاله را به من معرفی می کند. پیرزنی که به تنهایی زندگی می کند. خانه اش چسبیده به مغازه است. مرد او را صدا می زند و پیرزن می آید. از طبقه دوم و بالای در نگاه می کند.


نگاهش می کنم.
 می گوید:
-    از پله ها بیا بالا!
در خانه را باز می کنم. حیاط کوچک خانه را می بینم. درست  سمت چپ، پله های تندی هستند. وقت بالا رفتن از خودم می پرسم:
-    خودش چطور این پله ها رو هر روز بالا پایین می ره؟
دبه های پرآب با یک منبع آب ورق آلومنیومی روی سقف حیاط قرار دارند. یک طرف کمرش کاملا قوز دارد. چین و چروک ها صورتش را می شود شمرد. آدم که سنش بالا می رود، دردهایش هم زیادتر می شود، حال و  حوصله اش کمتر می شود. اعصابش به هم می ریزد. چه برسد به اینکه درد تنهایی هم اضافه شود. 


پیرزن شکایت می کند از روزگار از بچه ها و تنهاییش. 
برای اینکه کمی آرامش کنم. می گویم:
-    مادر! بچه ها هم درگیر کارخودشون هستن. نه اینکه دوستون ندارن. وقت نمی کنن بیان 
-    آره! اونا خوب  هستن. وقت کنن میان پیشم
وقتی می گویم با دوچرخه به روستا اُشتران آمده ام. باورش نمی شود. خنده اش می گیرد. چند تا حرف خنده دار  می زنم. خنده پهنای صورتش را می گیرد. انگار چروک های صورتش یکی یکی زمین می افتند.
دوست دارم سر به اتاق¬هایش بزنم. دیوارها تا یک متر قشنگ پلاستیک شده اند. توت فرهنگی های قرمز خوش رنگ حسابی رویش را گرفته ند. یک فانوس هم رو تاغچه است. تعارف می کند برای  چایی مهمانش باشم. 
نمی خواهم خودش را به زحمت چایی درست کردن بیاندازم، همینکه برای لحظاتی باعث پرکردن اوقات تنهایی اش شده ام خوشحالم. 

خروجی قلعه به محوطه بیرون 

یک در قدیمی روستا که دیگر از این درهای چوبی در این روستا پر از درخت نمی شود دید

یکی از کارهای جالب در روستا همین تیر برق  های زیبا و جدول کشی مناسب است.

نمایی دیگر از خیابان روستا 

ترکیب زیبایی از خانه و درخت

مسیر رکاب زنی که دل هر صاحب ذوقی را به ذوق می آورد. 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

برگردیم به سال 1364.  اول دبستان بودم. اسم مدرسه مان ستارگشانی بود. هیچوقت نفهمیدم چرا اسمش را ستارگشانی گذاشته اند. مدیر و ناظم و معلم هم چیزی به ما نگفته بودند. حالا سال 1400 است و من با دوچرخه بعد از حدود 20 کیلومتر رکاب زدن از شهرستان تویسرکان، سر از روستایی در می آورم به اسم گشانی. 
تا اسم ستارگشانی را روی یکی از خیابان می بینم، ذهنم غلت می زند به آن سال ها. تازه فهمیدم این اسم، اسم یک شخص است. شخصی که زمان جنگ به شهرمان آمده و رفته بود جبهه. در جبهه شهید می شود  و نامش روی مدرسه ما می ماند  و این خیابان. 
یاد آن دوران به آنی از جلوی چشمانم می گذارد. بمباران، قلک هایی به شکل نارنجک و تانک برای کمک به جبهه و تعطیلات پیاپی مدرسه به خاطر بمباران. 
مدرسه ستارگشانی آن موقع در حاشیه شهر و نزدیک مزارع زمین های کشاورزی بود. الان دیگر آنجا پر از ساختمان و مغازه شده و تقریبا هیچکدام از آدم ها نسل جدید آن موقع را به یاد ندارند.
خب! زیاد از روستای گشانی دور نشویم. در ورودی روستا سمت راست، یک نانوایی می بینم. قبلش هم یک تابلوی بزرگ به دو زبان فارسی و انگلیسی زده اند و روستا را معرفی کرده اند. دختر نوجوانی در حال فروش نان است. مشتری هم ندارد. سراغ دهیار را که می گیرم. مسیری مستقیم را نشانم می دهد. در همان لحظه زنی می آید. یواش یواش با دختر پچ پچ می کند. مشخص است که در مورد من حرف می زنند. منم خودم را می زنم به آن راه که مثلا هیچی نفهمیدم.


مسیرم سنگفرش و تمیز است. دیوارخانه ها تا کمر سنگ شده اند. بیشترشان هم به رنگ سرخ در آورده اند رنگ زندگی و مرگ.  زنانشان هم بیشتر پیراهن سنتی محلی به تن دارند. هر  چند که تعدادشان هم زیاد نیست. خانه ها به شکل پلکانی ساخته شده اند. البته نه اینکه فکر کنید چیزی مثل ماسوله است. شبیه آن  است. ولی وجود خانه های بلوکی و آجری بدجوری به ذوق آدم می زند.
اگر کسی ابیانه رفته باشد، فکر می کند دارم توصیف آنجا را می کنم. ولی اینجا تفاوت دارد. ابیانه تقریبا بین کوه هاست ولی اینجا روی کوه ها قرار دارد. ابیانه ای ها به گویش زرتشتی صحبت می کنند اما اینجا ترک و لر هستند. حتی ترکی شان یک جورایی لهجه لری دارد. 
یک تفاوت دیگر هم این روستا دارد. سکوت و آرامش ابیانه قابل قیاس با اینجا نیست. ابیانه علاوه بر جمعیت خودش، توریست های زیاد هم دارد.  اینجا هم با اینکه می گویند توریست پذیر است ولی من توریستی نمی بینم. البته وسط هفته هم نباید انتظار دیدن توریست را داشت. 
دهیار را  پیدا نمی کنم. زنی را می بینم. لباس کاملا محلی پوشیده و در حال قدم زدن در روستاست. سراغ دهیار را می گیرم. چیزهایی می گوید ولی اصلا حرفش نمی شود. جلوتر که می روم، الاغ سوار  جوانی می بینم که خرامان به سمتم می آید. کار جمع آوری و فروش چوب را انجام می دهد. اهل این روستا نیست. زن هم به دنبالم آمده تا کمکم کند. خودش با آن جوان صحبت می کند. او هم که حیران و ویلان بودنم را می بیند. شماره ولی الله کشانی عضو شورای روستا را می دهد. با کشانی تماس می گیرم. 
-    سلام آقای کشانی 
-    علیک سلام 
-    عابدینی هستم. دوچرخه سواری از قم. اومدم در مورد روستاتتون بنویسم. می تونم مزاحمتون بشم. 
-    متاسفانه من الان روستا نیستم و توی تویسرکانم 
-    پس هیچی! من دیگه برم 
-    نه! دوچرخه را ببر خونه. بعد برو از روستا عکس بگیر! من دو ساعت دیگه خونه ام. 
-    ممنونم 


این هم از آشنا در روستا. با الاغ سوار رفیق شده ام. می آید و تعارف الاغ سواری می کند. من هم بی بروبرگرد و بدون مِن مِن کردنی می افتم رد الاغ و سوار شدن روی پالان. الاغ سواری نسبت به اسب سواری این امتیاز را دارد که نیاز به تبحر ندارد. آنقدر آرام و شمرده راه می رود که آدم حیفش می آید پیاده شود. اما امان از روزی که بخواهد نعره بزند!
شخصی هم که از آنجا رد می شود شعری را می خواند. می گوید: 
-    باید افتخار کنی، مردم الاغ سفید گیرشون نمیاد
-    آره اونم یال دار باشه
سه تایی می زنیم زیر خنده. 


بعدش به خانه کشانی می روم. مسیری است خاکی و کمی هم صعب العبور. جلوی خانه دختر و پسرکوچکش هستند. احسان از آن دست بچه های زبل است که دوستش دارم .  پسری با صورتی نسبتا تپل و موهایی پرپشت. لبخند شرینی دارد. مرتب از سفر و چند و چون سفرم می پرسد. پرسش گری که می تواند در آینده مطالبه گر شود و هر چیزی را به راحتی نپذیرد. 


دو بنای بزرگ در این روستا بیشتر به چشمم می آید. یکی خانه ای که کاملا از سنگ های ریز برای نمای آن استفاده شده و سقف آن به شکل هشتی و شبیه پانتئون رم است. حالا این نوع معماری چه تناسبی با روستا دارد،  خودش ذهن بنی بشری مثل من  را مشغول می کند.

دیگری حسینیه روستاست که بیشتر تاکید روی برزگی آن شده و گیرایی هم ندارد. آجرنمای رنگ روشنی دارد که اصلا تناسبی با رنگ خاکستری روستا ندارد. از آن قوس و انحناهای معماری هم در آن نمی شود چیزی دید. 


پایین دست روستا باغ های گردو، آلبالو و زرد آلو هستند.گردو محصول اصلی این روستاست، ولی بقیه میوه ها بیشتر در حد نیازهای خودشان است. عمده کار مردم دامداری و کشاورزی است.
درختان بلند گردو حسابی در باغ ها سایه انداخته اند. 
بعد از اتمام کارم به خانه آقای کشانی می روم که الان خودش در انتظارم است. کشانی مردی است نسبتا لاغر با موهایی سفید  و سبیلی باریک و کشیده و چشمانی آبی. اصلا چشمانش خیلی به چشم می زند. پسرش هم احسان که دیگر کامل مکمل پدرش است.


از پله های خانه نیمه ساز گشانی به طبقه دوم می رویم. از طبقه دوم تا اتاق نشیمن یک راهروی است که سمت راستش اتاق و سمت چپ نرده آهنی است که گل های شمعدانی و کاکتوس دور و برش را گرفته اند. از آن بالا بخشی از پشت بام خانه را می توان دید که برگه های زرد آلو روی آن چیده شده اند تا  حسابی خشک شوند. 
با وجود قرار گرفتن این روستا در ارتفاعات، از کمبود آب رنج می برد. این را از آفتابه های پرآب داخل دستشویی و البته  صحبت های آقای کشانی می شود فهمید. 


به وقت نشستن و آوردن چایی و نوشیدن آن، انگار که دنبال باز کردن سفره دل برای کسی باشد. دست روی دست گذاشته و نگاهش به دستانش است.  اینطور می گوید که سالها قبل یک ارگان معروف کشوری که برای خود دفتر و دستکی دارد، تحت عنوان طرح طوبی آمد و زمین ها را از مردم گرفت. و قول داد که از مردم بومی روستا برای کار در طرح طوبی استفاده کنند و همچنین یک منبع آبی هم برای آنها درست کنند. اما نه پول دادند و نه منبع آب زمستانه ایجاد کردند. 
بخش زیادی از همین آب روستا برای طرح طوبی استفاده می شود و الان  خود مردم با مشکل آب مواجه هستند.
 اگر فرد دیگری این حرف را می زد، به این راحتی قبول نمی کردم ولی وقتی یک نفر از اعضای شورای این حرف را می زند، دیگر جریان فرق می کند. 
البته با توجه به اسناد و مدارکی که آنها داشتند، طبیعتا می توانستند به لحاظ قانونی این مسئله را پیگیری کنند. او هم دوست دارد که من این مسئله را رسانه ای کنم. در  حالی که این جزء وظایف من نیست. ولی با این حال سعی می کنم راهکاری را که به ذهنم می رسد را به او ارائه دهم. راستی اگر کسی مثل من که دستی هم به قلم دارد و می تواند به این مسئله تحقیق کند و ته و توی آن را در بیاورد. چرا انجام ندهد؟
حیف که وقتم خیلی کم است وگرنه سعی می کردم کاری اساسی برای آن انجام دهم. 
این روستا قدمت بالایی هم دارد. دلیل آن را هم به گورستان بزرگ و قدیمی و مقبره امامزاده ابراهیم نسبت می دهند. 
بعد از صرف ناهاری خوشمزه، آنقدر خسته ام که دوست دارم بخوابم. کشانی که متوجه خستگی ام شده بالشی می آورد و من دراز به دراز می خوابم. او هم همان روبرو خوابش می برد. هر کدام به طریقی خسته ایم!


بعد از خواب هم گشت کوتاهی هم در روستا می زنیم. پیرمردی را می بینیم که با دو گاو  در حال رفتن به زمین های کشاورزی اش است. موهای  سفید و بلندش شباهت خاصی به محمد رضا لطفی دارد. اما لطفی یک آهنگساز و نوازنده بود و از قضای روزگار این یکی هم یک دامدار و یا به عبارتی کشاورز. مکان تاثیر بسزایی در شکل گیری شخصیت آدم ها دارد. البته خانواده این پیرمرد در گذشته وضع مالی خوبی داشتند. دو ماشین مینی بوس داشتند. حتی کشانی از رد شدن ماشین مینی بوس روی بدن او در جوانی اش می گوید. 
نه اینکه الان وضعش خراب باشد. ولی چه بسا بهتر از این هم می توانست باشد. اما وضع مالی خوب هم دلیلی بر خوشبختی نمی تواند باشد. شاید یکی از فاکتورهای باشد ولی عامل اصلی نیست. 

از آنجائی 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

استان همدان عمده ترین تولید کننده گردو در کشور است و شهرستان تویسرکان عمده ترین تولید کننده در این استان است . کمتر کسی هست که تویسرکان را به گردویش نشناسد.
اگر از سمت جوکار به سمت تویسرکان در حرکت باشید، پس از عبور از دو گردنه به تویسرکان می رسید. از گردنه دوم تا خود شهر سرازیری است و به هنگام ورود به شهر، چنارهای بلند شهر به استقبال تازه واردان ایستاده اند. 
اما من به عنوان یک تازه وارد، علاوه بر دیدن این چنارها، شخص محترم دیگری را می بینم. آقای سهراب اسدی که شب گذشته در روستای دولایی ملاقاتش کرده بودم، زمینه ملاقاتم را با رئیس اتاق بازرگانی تویسرکان را فراهم کرده است. 
ساختمان اتاق بازرگانی هم در همین خیابان اصلی شهر قرار دارد. پیشِ رئیس رؤسا رفتن مستلزم یک سری آداب است. پیچ و خم های خاص خودش را دارد. حالا در نظر بگیرید که من هیچ شناختی از این رئیس ندارم. او هم متقابل مرا نمی شناسد. فقط سهراب اسدی مختصر معرفی از ما به همدیگر انجام داده. 


به ساختمان اتاق بازرگانی که می رسم. با هماهنگی خانم منشی به پیش آقای مهندس قمری، مرد خوش پوش با ته ریشی به صورت و آنکار کرده با عینکی به چشم می روم. آرام و شمرده صحبت می کند. یکی از کارهای مهم اتاق بازرگانی تسهیل فعالیت های بخش خصوصی است. ورزشکار بودن و عنوان رئیس هیئت تیراندازی شهرستان را داشتن باعث می شود که احساس راحت تری نسبت به او داشته باشم. 
مهندس به علت ثبت بین المللی گردو عنوان پدر گردوی ایران را هم دارد. توضیحاتش از گردو شنیدنی است. 
-    گردوی تویسرکان قدمتی بیش از 350 سال قدمت و 6 هزار هکتار باغ گردو دارد.
-     سفیدی، میزان چربی و طعم نشان دهنده مرغوبیت گردو است. 
-    با گردو علاوه بر فسنجان که پخت آن معمولا در کل کشور متداول است،  غذاهای متنوعی دیگری مثل گرده مغزی، آش سماق، گل سینه(ترکیبی از نان سنگگ خشک و خرد شده، روغن حیوانی، سبزیجات، مغز گردو، پنیر صبحانه رنده شده) کباب گردو  هم در تویسرکان تولید می شود. 
-    بیشتر صادرات گردو به کشورهای حوزه خلیج فارس است.
-     میزان برداشت گردو در هر هکتار حدود دو و نیم تن است ولی با تجهیزات و دستگاه های مدرن تا 6 تن هم می شود جمع کرد. 
-    کار چیدن محصول گردو کاری است دشوار و سالانه چند نفر که کارشان چیدن گردو هست جانشان را به خاطر افتادن از بالای درخت از دست می دهند. 
در فرصتی اندکی که دارم به همراه مهندس می رویم تا گشتی در شهر بزنیم. این انتظار را دیگر اصلا از او نداشتم که با من همراهی هم بکند.  ساعتی از روز گذشته و مردم حسابی در خیابان ها در تکاپو هستند.
با اینکه گویش مردم تویسرکان لری است، اما قالب مردم به فارسی سلیس صحبت می کنند. نه تنها گویش ها، بلکه زبان ها در حال رنگ باختن در برابر زبان فارسی هستند. حتی خود زبان فارسی هم کم کم در مقابل زبان انگلیسی کم می آورد. البته اینها می توانند دوره گذر هم باشند. با روند اتفاقاتی که در هوش مصنوعی در حال رخ دادن است، چه بسا در آینده هر کسی با زبان وگویش خودش صحبت کند و دیگری به راحتی متوجه صحبت های او شود. هر چند که در حال حاضر این مطلب را می نویسم این اتفاق به صورت کمرنگ از طریق گوگل ترنسلیت و ... افتاده است. 

تویسرکان
در بازار شهر که بافت سنتی خودش را حفظ کرده، علاوه بر گردو و سماق و میوه، شیرینی هایی هستند که مختص این شهر هستند. 

تویسرکان
به محله «باغوار» می رسیم که آدم های قدیمی با چنار قدیمی تر دوهزار ساله دارد. جز شش درخت کهنسال ایران است . این درخت در گذشته در کمال شادابی و خرمی بوده ولی الان کمی از هیبت آن کاسته شده است.

مردمی که در آن حوالی بودند، شکایت از این داشتند که قبلا وضع این درخت خیلی بهتر بود.  شاخ  و برگش کل محله را می گرفت. شاکی بودند از وضعیت امروز درخت و اطرافش.  مثل خیلی از قدیمی ها، گذشته را بهتر از الان می دانستند. 


شاعر و نویسنده هم این شهر زیاد دارد. به نزد دو نفر از آنان می رویم. اما شهرت حاج حسین وامق متخلص به وامق تویسرکانی شاعر شعر «ننه جو» بیشتر است. آقای بیات بازنشسته آموزش و پرورش بوده که الان مغازه ای دارد. مردی با محاسنی سفید و با چهره ای بسیار صمیمی و دوست داشتنی. 
وقتی به داخل مغازه کوچکش می رویم، در حال نگارش شعری برای شهداء بود. با روی گشاده برای دوباره خواندن شعر مادر اعلام آمادگی می کند. درستش این است که خود شعر را اینجا بیاورم. اما از آنجایی که این شعر به گویش لری است ترجیح می دهم در مورد سرایش شعر بگویم. 
بیات می گوید حدود پنجاه سال پیش در سالهای 52 و 53 در خانه مادری بوده. در آن زمان تازه صاحب فرزند دختری شده بود. هوا سرد بود. چراغ گردسوزی خانه را گرم می کرد و سه پایه ای روی آن قرار داشت. و دیزی آبگوشتی  روی سه پایه قُلقُل می کرد. بیات ادامه می دهد: من هم در کنار سه پایه نشسته بودم و در حال نوشتن شعر یا خاطره بودم  مادر سجاده پهن کرده بود و می خواست نماز مغرب و  عشاء بخواند. وقتی دستانش را به نشانه نیت بالا می آورد، از ترس اینکه مبادا پای من به ظرف دیزی بخورد، دلواپسم می شود و به من می گوید کمی خودم را از چراغ دور کنم. اما بیات به اقتضای غرور جوانی اش به مادرش این طور جواب می دهد 
-    مادر  نمازت را بخون، من که بچه نیستم، نگران حال من هستی.  من خودم الان صاحب فرزند هستم و در نتیجه خودم هم می دانم چطور از خودم مراقبت کنم. 
ولی مادر طاقت نمی آورد. دست را که بالا می برد برای نیت بستن باز راضی نمی شد. تذکر دوم را می دهد. آخرش کمی خودم را آن طرف تر می کشم. باز دستش را که بالا می برد راضی نمی شد. می آید و دیزی آبگوشت و سه پایه را برمی دارد، و کنار می گذارد. سر سجاده می رود و نمازش را خواند. همین مسئله دستمایه ای می شود برای آقای بیات و سرودن شعر «ننه جو». در این شعر بیات به دلجویی از مادر می پردازد و اینکه او اشتباهی کرده است ولی از وقتی که صاحب دختر شده، تا حدی متوجه تلاش  و زحمات شده است. با اینکه شعر به گویش لری خوانده شده ولی دانستنش برای کسی که لری می داند، کار سختی نیست. 
بالاخره سخنی که از دل برآید بر دل نشیند. 

حیقوق نبی
شهر تویسرکان یک مقبره معروف دارد که متعلق به یهودیان است مقبره ای حیقوق نبی. حیقوق نبی در نزد یهودیان شخص مقدسی است و در زمانی که کوروش، بابلیان را شکست داده بود به ایران می آید و همینجا هم جانش را از دست می دهد. از آن زمان این مکان، مکانی مقدس می شود برای یهودیان. البته معماری خود مقبره به دوره سلجوقیان یعنی حدود هزار سال پیش بر می گردد که خیلی سالم و صحیح  مانده است. 
این مقبره، ظرفیت بالایی برای جذب توریست های یهودی است. 
تا ظهر کارم را تویسرکان تمام می کنم و به سمت شهر سرکان که هشت کیلومتر بیشتر تا تویسرکان فاصله ندارد می رود. طبق هماهنگی که آقای قمری انجام می دهد، به سوئیتی که اداره آب این شهر در اختیارم می دهد می روم. 
برخورد نگهبان سوئیت برای جالب بود وقتی که با دوچرخه وارد محوطه می شوم، رو به من می کند و می گوید: 
-    پس بقیه تون کو؟ 
-    من تنها هستم، کس دیگه ای همراهم نیست. 
-    یک جورایی به من سفارش کردند که فکر کردم شما چندنفر هستید.
خلاصه اینکه دم مهندس قمری گرم!  اولین کاری که می کنم به چلوکبابی سرکان می روم که حالی به شکم گرسنه ام می دهم. 
شهر سرکان کوچک است و گشت و گذار در آن زیاد وقت نمی گیرد. اما من نمی خواستم شهر را بگردم چرا که خسته بودم. 
اتاقی که در آن هستم در طبقه دوم حسابی جادار و بزرگ است. هم لباس هایم را می شویم، هم یک دوش حسابی می گیرم و هم برنامه سلام کوچولو را از رادیو با آرامش خیلی زیاد گوش می کنم. سالهای از این فضا دور بودم.

عدالت عابدینی

 

تویسرکان

 

  • عدالت عابدینی