پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما
پیوندهای روزانه

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تویسرکان» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

بهار سال 92 بود. بعد از روستای یل آباد در نزدیکی ساوه، مسیر را اشتباهی رفتم. اولش خوشحال بودم. چون هیچ کس در جاده نبود. فقط خودِخودم بودم. انگار توی فضا رکاب می زدم. جاده که  خاکی شد، باز حالم بهتر شد. اما یواش یوش باد شدید آن هم سرد از طرف مقابل شروع به وزیدن کرد. مسیر را هم گم کرده بودم. در مسیر یک رودخانه خشک شده افتاده بودم. خوب که آب ن داشت. دمار از روزگارم در آمد تا به جاده اصلی قدیم ساوه به همدان برسم. 
یا تابستان سال 97 در  چین بود. سر از یک جاده کاملا گِلی در آورده بودم.  مثلا به خیال خودم خواسته بودم به جایی بروم که از ماشین و موتور و سروصدا خبری نباشد. خودم و دوچرخه حسابی مثل دو خر در گل فرو رفته بودیم. 
البته بعد از هر دو این ماجراها، اتفاقات خوبی هم افتاده بود. آدم باید انصاف داشته باشد. 

بعد از ظهر، وقتی کارم در روستای کشانی تمام شد، از آن سربالایی سرازیر می شوم به سمت روستای اُشتران. اما سر یک سه راهی به جای سمت چپ، سمت راست می پیچم. هم سراشیبی است هم پشت باد. انگار که خلبان هواپیما باشی و هواپیما اتومات برود. 
وسط راه وقتی نقشه موبایل را چک کردم. می فهمم ای دل غافل! 15 کیلومتر راه را دور کرده ام. ناراحت نبودم. باغات زیادی در این مسیرم هستند که حال خوب به آدم می دهند. در بعضی جاها از باغ به تپه  ماهورها می رسیدم. حسابی ویراژ می دادم در خلوتی جاده. روستاهایی هم در بین راه بودند. اقوام کرد و لر و ترک در آنجا زندگی می کردند؛ یک ترکیبی قومیتی مثال زدنی!

بعد از یک مسیر U شکل  کج و ماوج، برعکس به روستای اُشتران می رسم. یعنی  تقریبا به همین اندازه راهم را دور کرده بودم.

در ورودی روستا سمت چپ برو روی تپه ای قلعه ای دیده می شود. قلعه ای با دیوارهایی بلند و چهار برج. از بالای قلعه روستا و درختان پرپشتش دیده می شوند. روستا چون باریکه ای در میان دره و درختان انبوه قرار گرفته، درختان به لحاظ عرضی شش برابر روستا وسعت دارند و به لحاظ طولی سر و ته شان ناپیداست. وجود این همه درخت به رودخانه خرم رود بر می گردد که از وسط رودخانه می گذرد. پشت روستا و درختان کوه های بلندی هم دیده می شوند. 


 قلعه تقریبا نیمه مخروبه شده  است. بنایی با سنگ های سیاه تا سقف زیرخاک رفته و سه سقف گنبدی کوچک دارد. معلوم است که زمانی به عنوان حمام از آنجا استفاده می شده است. 
ورودی قلعه به شکل چهار گوش است. دور تا دورش را با آجر تزئین کرده اند. بالای دروازه یک چهارگوش مستطیلی شکل به ابعاد حدود یک متر در یک و نیم متر قرار دارد. مثل تابلویی است که وسط آن را کاهگل زده اند. بعد از عبور از دروازه، اتاقکی است که چند نشیمنگاه دارد که هر کدام تاق هلالی شکل دارند.  یک مسیر مارپیچی آجری به سمت پشت بام می رود. با اینکه دیوارهای آجری در اینجا ترمیم شده اند. اما سنگ های زیادی روی زمین ریخته شده اند. از اینجا به سمت راست محوطه اصلی قلعه قرار دارد که بسیار بزرگ است. تک تک آجر های اینجا می دانند زمانی در اینجا چه خبر بوده است. 
با شیب تندی وارد روستا می شوم. چند مرد روی پلکان سنگی کنار خانه ای نشسته اند. گرم صحبت اند. با دیدنم انگاری سوژه جدیدی برای صحبت پیدا کرده باشند. بعد از کمی صحبت، با راهنمایی آنها به خانه دهیار می روم.  خانه دهیار کمی بالاتر داخل کوچه ای است. در خانه اش باز است. صدایش می زنم. خودش می آید. مردی تنومند با سنی بالاست. قیافه اش بیشتر به کدخداها می خورد تا دهیارها. می گوید الان فرصت پاسخگویی به سوالاتم را ندارد. شماره چند نفر از اعضای شورا را می دهد تا با آنها قرار بگذارم. آخرش قرار می شود با آقای فیاض سرداری دیدار داشته باشم. در فاصله این زنگ زدن، پسر دهیار که گویی مشکل جسمی هم دارد، می رود سریع برایم شربت می آورد. به نظرم شربت آلبالو بود. خیلی می چسبد. 
دهیار سفره دلش را باز می کند. می گوید کسانی می آیند به اسم مستندسازی یا تهیه گزارش کلی وقت آنها را می گیرند، آخرش هم کاری برای روستا انجام نمی دهند. خیالش را راحت می کنم من از آن دست آدمها نیستم. حق هم دارد. ولی نباید همه آدم ها را به یک چشم دید. 
دوچرخه را داخل مغازه یکی از آشنایان سرداری می گذارم. از آنجا به خیابان اصلی روستا می روم. پسر دهیار نمی تواند بگذارد تنها بروم و کلی هم ناراحت است که نتوانسته مرا به خانه شان ببرد. به او می گویم اصلا ناراحت نباشد، قرار نبوده که من مهمان شما باشم. ضمن اینکه شما مهمان داشتید و اصلا خودم راحت نبودم. 


خیابان اصلی که عرض ده متری دارد آسفالت شده و کنار خیابان جدول کاری شده است. معمولا روستاها را سنگفرش می کنند نه آسفالت! اما خوبی اش  این است که نماها بیشتر خانه ها در این خیابان تا کمر سنگ شده و یک ردیف آجر نما رویش چیده اند. بقیه خانه تا سقف کاملا نمای کاهگلی دارد. از سنگ مرمر و آجرنما هم خبری نیست. درختان گردو و چنار هم زیاد دارد. در جایی یک حمام قدیمی بازسازی شده است که روبرویش پیرمردها دم عصری نشسته اند و گرم صحبت اند. 


یکی از آنها با تی شرت لجنیِ آستین کوتاه و شلوار لی  به سمتم می آید. موهای سرش تا وسط کله اش ریخته و سبیل به لب دارد. سن و سالش از آن پیرمردها کمتر است. حمیدرضا با اشتیاق زیادی از روستای شان می گوید. خودش تهران زندگی می کند و آژانس مسافرتی دارد. الان هم برای تفریح به روستا آمده است. 
از شخصیت های قدیمی و مشهور روستا به علی اردلان اشاره می کند که در زمان گذشته وزیر اقتصاد و بازرگانی بوده است. می گوید سریال علی البدل را در این روستا بازی کرده اند. البته بعدها بعد از سرچی در اینترنت  فهمیدم سریال در سه روستا فیلمبرداری شدکه یکی از روستاها همین روستا بوده است. 


داخل  حمام قدیمی می رویم که به تازگی به چایخانه تبدیل شده است. بازسازی اش تعریفی ندارد  و نشانی از نمای قدیمی در خود ندارد به رغم اینکه ساختار قدیمی خودش را حفظ کرده است. صاحب آنجا که پسر جوانی است. از عدم استقبال مردم از مسافران و توریست ها می گوید. یک مقدار از این مسئله را به عدم آشنایی مردم نسبت به اهمیت توریست می توان ربط داد و مقداری دیگر به عدم رعایت برخی از شؤونات روستاست. فرقی هم بین مرد و زن ندارد. مرد شلوارک می پوشد زن هم روسری اش از سرش افتاده و بقیه ماجراها. حالا سروصدا و مسخره بازی های دیگر هم جای خود دارد. 


حمیدرضا دو خانه قدیمی روستا را نشانم می دهد که چنگی به دلم نمی زند، چرا که کامل نتوانستم ببینمش.
یک حرفش برایم خلی جالب بود. وقتی از بهترین لذت زندگی اش می پرسم می گوید: اگر زن و بچه نداشتم هیچ وقت سه روز را در یک جا نمی ماندم!
وقت شب می شود به خانه فیاض سرداری می رویم. خودش منزل باجناقش مهمان است. چه شد؟ مهمانی اندر مهمانی! باجناقش حسابی تحویل می گیرد و با شامی و میوه هندوانه ای حسابی پذیرایی می کند. شب هم با آقای سرداری به خانه می آییم. البته همسرش خانه خواهرش می ماند و دو نفری می آییم. 
آقای سرداری بعد از بازنشستگی کار کشاورزی می کند. هیچ وقت هم دوست ندارد به شهر برود. خانه اش باغچه ای بزرگ پر از درخت دارد. ساعتی را در خانه اش با هم  صحبت می کنیم و بعد در تراس خانه می خوابیم. 
می گوید شب از پشه بند استفاده کنم. به او می گویم: ناراحت نباشد من شب چنان پتو رویم می کشم که پشه حریفم نمی شود. 
با این حال خودش پشه بند را می کشد. شب پشه ها دمار از روزگارم در می آورند. در جایی یکبار اسپری امتحان کردم خوب آنها را دور کرده بود. ولی اینجا نصف شب نمی توانستم دنبال این طور چیزها بروم.
صبح روز بعد به وقت برگشت در وسط روستا با مغازه داری آشنا می شوم که او هم لاله را به من معرفی می کند. پیرزنی که به تنهایی زندگی می کند. خانه اش چسبیده به مغازه است. مرد او را صدا می زند و پیرزن می آید. از طبقه دوم و بالای در نگاه می کند.


نگاهش می کنم.
 می گوید:
-    از پله ها بیا بالا!
در خانه را باز می کنم. حیاط کوچک خانه را می بینم. درست  سمت چپ، پله های تندی هستند. وقت بالا رفتن از خودم می پرسم:
-    خودش چطور این پله ها رو هر روز بالا پایین می ره؟
دبه های پرآب با یک منبع آب ورق آلومنیومی روی سقف حیاط قرار دارند. یک طرف کمرش کاملا قوز دارد. چین و چروک ها صورتش را می شود شمرد. آدم که سنش بالا می رود، دردهایش هم زیادتر می شود، حال و  حوصله اش کمتر می شود. اعصابش به هم می ریزد. چه برسد به اینکه درد تنهایی هم اضافه شود. 


پیرزن شکایت می کند از روزگار از بچه ها و تنهاییش. 
برای اینکه کمی آرامش کنم. می گویم:
-    مادر! بچه ها هم درگیر کارخودشون هستن. نه اینکه دوستون ندارن. وقت نمی کنن بیان 
-    آره! اونا خوب  هستن. وقت کنن میان پیشم
وقتی می گویم با دوچرخه به روستا اُشتران آمده ام. باورش نمی شود. خنده اش می گیرد. چند تا حرف خنده دار  می زنم. خنده پهنای صورتش را می گیرد. انگار چروک های صورتش یکی یکی زمین می افتند.
دوست دارم سر به اتاق¬هایش بزنم. دیوارها تا یک متر قشنگ پلاستیک شده اند. توت فرهنگی های قرمز خوش رنگ حسابی رویش را گرفته ند. یک فانوس هم رو تاغچه است. تعارف می کند برای  چایی مهمانش باشم. 
نمی خواهم خودش را به زحمت چایی درست کردن بیاندازم، همینکه برای لحظاتی باعث پرکردن اوقات تنهایی اش شده ام خوشحالم. 

خروجی قلعه به محوطه بیرون 

یک در قدیمی روستا که دیگر از این درهای چوبی در این روستا پر از درخت نمی شود دید

یکی از کارهای جالب در روستا همین تیر برق  های زیبا و جدول کشی مناسب است.

نمایی دیگر از خیابان روستا 

ترکیب زیبایی از خانه و درخت

مسیر رکاب زنی که دل هر صاحب ذوقی را به ذوق می آورد. 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

استان همدان عمده ترین تولید کننده گردو در کشور است و شهرستان تویسرکان عمده ترین تولید کننده در این استان است . کمتر کسی هست که تویسرکان را به گردویش نشناسد.
اگر از سمت جوکار به سمت تویسرکان در حرکت باشید، پس از عبور از دو گردنه به تویسرکان می رسید. از گردنه دوم تا خود شهر سرازیری است و به هنگام ورود به شهر، چنارهای بلند شهر به استقبال تازه واردان ایستاده اند. 
اما من به عنوان یک تازه وارد، علاوه بر دیدن این چنارها، شخص محترم دیگری را می بینم. آقای سهراب اسدی که شب گذشته در روستای دولایی ملاقاتش کرده بودم، زمینه ملاقاتم را با رئیس اتاق بازرگانی تویسرکان را فراهم کرده است. 
ساختمان اتاق بازرگانی هم در همین خیابان اصلی شهر قرار دارد. پیشِ رئیس رؤسا رفتن مستلزم یک سری آداب است. پیچ و خم های خاص خودش را دارد. حالا در نظر بگیرید که من هیچ شناختی از این رئیس ندارم. او هم متقابل مرا نمی شناسد. فقط سهراب اسدی مختصر معرفی از ما به همدیگر انجام داده. 


به ساختمان اتاق بازرگانی که می رسم. با هماهنگی خانم منشی به پیش آقای مهندس قمری، مرد خوش پوش با ته ریشی به صورت و آنکار کرده با عینکی به چشم می روم. آرام و شمرده صحبت می کند. یکی از کارهای مهم اتاق بازرگانی تسهیل فعالیت های بخش خصوصی است. ورزشکار بودن و عنوان رئیس هیئت تیراندازی شهرستان را داشتن باعث می شود که احساس راحت تری نسبت به او داشته باشم. 
مهندس به علت ثبت بین المللی گردو عنوان پدر گردوی ایران را هم دارد. توضیحاتش از گردو شنیدنی است. 
-    گردوی تویسرکان قدمتی بیش از 350 سال قدمت و 6 هزار هکتار باغ گردو دارد.
-     سفیدی، میزان چربی و طعم نشان دهنده مرغوبیت گردو است. 
-    با گردو علاوه بر فسنجان که پخت آن معمولا در کل کشور متداول است،  غذاهای متنوعی دیگری مثل گرده مغزی، آش سماق، گل سینه(ترکیبی از نان سنگگ خشک و خرد شده، روغن حیوانی، سبزیجات، مغز گردو، پنیر صبحانه رنده شده) کباب گردو  هم در تویسرکان تولید می شود. 
-    بیشتر صادرات گردو به کشورهای حوزه خلیج فارس است.
-     میزان برداشت گردو در هر هکتار حدود دو و نیم تن است ولی با تجهیزات و دستگاه های مدرن تا 6 تن هم می شود جمع کرد. 
-    کار چیدن محصول گردو کاری است دشوار و سالانه چند نفر که کارشان چیدن گردو هست جانشان را به خاطر افتادن از بالای درخت از دست می دهند. 
در فرصتی اندکی که دارم به همراه مهندس می رویم تا گشتی در شهر بزنیم. این انتظار را دیگر اصلا از او نداشتم که با من همراهی هم بکند.  ساعتی از روز گذشته و مردم حسابی در خیابان ها در تکاپو هستند.
با اینکه گویش مردم تویسرکان لری است، اما قالب مردم به فارسی سلیس صحبت می کنند. نه تنها گویش ها، بلکه زبان ها در حال رنگ باختن در برابر زبان فارسی هستند. حتی خود زبان فارسی هم کم کم در مقابل زبان انگلیسی کم می آورد. البته اینها می توانند دوره گذر هم باشند. با روند اتفاقاتی که در هوش مصنوعی در حال رخ دادن است، چه بسا در آینده هر کسی با زبان وگویش خودش صحبت کند و دیگری به راحتی متوجه صحبت های او شود. هر چند که در حال حاضر این مطلب را می نویسم این اتفاق به صورت کمرنگ از طریق گوگل ترنسلیت و ... افتاده است. 

تویسرکان
در بازار شهر که بافت سنتی خودش را حفظ کرده، علاوه بر گردو و سماق و میوه، شیرینی هایی هستند که مختص این شهر هستند. 

تویسرکان
به محله «باغوار» می رسیم که آدم های قدیمی با چنار قدیمی تر دوهزار ساله دارد. جز شش درخت کهنسال ایران است . این درخت در گذشته در کمال شادابی و خرمی بوده ولی الان کمی از هیبت آن کاسته شده است.

مردمی که در آن حوالی بودند، شکایت از این داشتند که قبلا وضع این درخت خیلی بهتر بود.  شاخ  و برگش کل محله را می گرفت. شاکی بودند از وضعیت امروز درخت و اطرافش.  مثل خیلی از قدیمی ها، گذشته را بهتر از الان می دانستند. 


شاعر و نویسنده هم این شهر زیاد دارد. به نزد دو نفر از آنان می رویم. اما شهرت حاج حسین وامق متخلص به وامق تویسرکانی شاعر شعر «ننه جو» بیشتر است. آقای بیات بازنشسته آموزش و پرورش بوده که الان مغازه ای دارد. مردی با محاسنی سفید و با چهره ای بسیار صمیمی و دوست داشتنی. 
وقتی به داخل مغازه کوچکش می رویم، در حال نگارش شعری برای شهداء بود. با روی گشاده برای دوباره خواندن شعر مادر اعلام آمادگی می کند. درستش این است که خود شعر را اینجا بیاورم. اما از آنجایی که این شعر به گویش لری است ترجیح می دهم در مورد سرایش شعر بگویم. 
بیات می گوید حدود پنجاه سال پیش در سالهای 52 و 53 در خانه مادری بوده. در آن زمان تازه صاحب فرزند دختری شده بود. هوا سرد بود. چراغ گردسوزی خانه را گرم می کرد و سه پایه ای روی آن قرار داشت. و دیزی آبگوشتی  روی سه پایه قُلقُل می کرد. بیات ادامه می دهد: من هم در کنار سه پایه نشسته بودم و در حال نوشتن شعر یا خاطره بودم  مادر سجاده پهن کرده بود و می خواست نماز مغرب و  عشاء بخواند. وقتی دستانش را به نشانه نیت بالا می آورد، از ترس اینکه مبادا پای من به ظرف دیزی بخورد، دلواپسم می شود و به من می گوید کمی خودم را از چراغ دور کنم. اما بیات به اقتضای غرور جوانی اش به مادرش این طور جواب می دهد 
-    مادر  نمازت را بخون، من که بچه نیستم، نگران حال من هستی.  من خودم الان صاحب فرزند هستم و در نتیجه خودم هم می دانم چطور از خودم مراقبت کنم. 
ولی مادر طاقت نمی آورد. دست را که بالا می برد برای نیت بستن باز راضی نمی شد. تذکر دوم را می دهد. آخرش کمی خودم را آن طرف تر می کشم. باز دستش را که بالا می برد راضی نمی شد. می آید و دیزی آبگوشت و سه پایه را برمی دارد، و کنار می گذارد. سر سجاده می رود و نمازش را خواند. همین مسئله دستمایه ای می شود برای آقای بیات و سرودن شعر «ننه جو». در این شعر بیات به دلجویی از مادر می پردازد و اینکه او اشتباهی کرده است ولی از وقتی که صاحب دختر شده، تا حدی متوجه تلاش  و زحمات شده است. با اینکه شعر به گویش لری خوانده شده ولی دانستنش برای کسی که لری می داند، کار سختی نیست. 
بالاخره سخنی که از دل برآید بر دل نشیند. 

حیقوق نبی
شهر تویسرکان یک مقبره معروف دارد که متعلق به یهودیان است مقبره ای حیقوق نبی. حیقوق نبی در نزد یهودیان شخص مقدسی است و در زمانی که کوروش، بابلیان را شکست داده بود به ایران می آید و همینجا هم جانش را از دست می دهد. از آن زمان این مکان، مکانی مقدس می شود برای یهودیان. البته معماری خود مقبره به دوره سلجوقیان یعنی حدود هزار سال پیش بر می گردد که خیلی سالم و صحیح  مانده است. 
این مقبره، ظرفیت بالایی برای جذب توریست های یهودی است. 
تا ظهر کارم را تویسرکان تمام می کنم و به سمت شهر سرکان که هشت کیلومتر بیشتر تا تویسرکان فاصله ندارد می رود. طبق هماهنگی که آقای قمری انجام می دهد، به سوئیتی که اداره آب این شهر در اختیارم می دهد می روم. 
برخورد نگهبان سوئیت برای جالب بود وقتی که با دوچرخه وارد محوطه می شوم، رو به من می کند و می گوید: 
-    پس بقیه تون کو؟ 
-    من تنها هستم، کس دیگه ای همراهم نیست. 
-    یک جورایی به من سفارش کردند که فکر کردم شما چندنفر هستید.
خلاصه اینکه دم مهندس قمری گرم!  اولین کاری که می کنم به چلوکبابی سرکان می روم که حالی به شکم گرسنه ام می دهم. 
شهر سرکان کوچک است و گشت و گذار در آن زیاد وقت نمی گیرد. اما من نمی خواستم شهر را بگردم چرا که خسته بودم. 
اتاقی که در آن هستم در طبقه دوم حسابی جادار و بزرگ است. هم لباس هایم را می شویم، هم یک دوش حسابی می گیرم و هم برنامه سلام کوچولو را از رادیو با آرامش خیلی زیاد گوش می کنم. سالهای از این فضا دور بودم.

عدالت عابدینی

 

تویسرکان

 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

دختر مرتب تعارف می¬ کند که به خانه شان بروم. چند دقیقه ای نیست  او را دیدم. نمی¬ دانستم پشت بند این تعارف، اتفاقات خوب و بد در این روستا می افتد. جریانش را می گویم.
روستای دولایی بین جوکار و تویسرکان قرار دارد. بیست کیلومتر بیشتر هم تا تویسرکان فاصله ندارد. از جوکار که به تویسرکان بروید، سمت چپ تابلوی آن را می بینید. بعد از آن هم چند روستای دیگر هم است.  می خواستم به جیجان کوه بروم که بعد از دولایی هست. اما وقتی به روستای دولایی رسیدم، به سمت مغازه کنار جاده می روم. دختر خانمی مشتری-ها را راه می اندازد. در تردیدم که همین روستایی دولایی بمانم یا به جیحان کوه بروم. از دختر می پرسم تا ببینم کدام روستا مناسب دیدن هست. می گوید صنایع دستی آن روستا بیشتر  است ولی مردم این روستا هم در کار صنایع دستی هستند. از طرفی زمین های کشاورزی و باغات این روستا بیشتر است. خب اینها بهانه خوبی است که در این روستا بمانم.
 شماره دهیار را می گیرم و با او تلفنی صحبت می¬ کنم. دهیار هماهنگ می کند که یکی از اعضای شورا به نزدم بیاید ولی نیم ساعتی می گوید باید انتظار بکشم. 
اینجاست که آن دختر دعوت می کند به خانه شان بروم. امتناع می کنم. بعد از مدتی برادرش با عصایی به دست از در کناری مغازه می آید و به خانه دعوتم می کند. خواهرش به او گفته بود که من آنجا منتظر هستم.  تعارف هر دوی آنها باعث می شود که به خانه شان بروم. با تابلوی عکس بر روی دیوار خانه متوجه می شوم پدرشان چند سال پیش در حال چیدن گردو از درخت افتاده و جانش را از دست داده است. خود آن پسر می شود کمک خرج خانواده. چند ماه پیش تصادفی با موتور داشته که اینطور دست به عصا شده است. 
فکر نکنید این خانواده فقط با این مشکل دست و پنجه نرم می کند. مشکل دیگر این است که عمو و عمه این خانواده با وجود ثروت بالایی که دارند، دنبال سهم الارث هم هستند. 
واقعا اعصاب خرد کن است این همه پول پرستی بعضی ها. 
نیم ساعتی با آنها صحبت می کنم. شب شده است. آن شخصی که قرار بود با من تماس بگیرد تا همدیگر را ببینیم. بالاخره زنگ می زند  و می گوید جلوی مسجد روستا بروم تا همدیگر را ملاقات کنیم. از آن دختر و پسر خداحافظی می کنم و به سمت مسجد می روم اما خبری از او نیست. زنگ می زنم. می گوید جلوی مسجد  است. تازه متوجه می شوم که اصلا در این روستا نیست.
ماجرا از این قرار است که دهیار روستا دهیار دو روستاست. حالا چرا دو روستا. 
دهیار روستا یعنی آقای سوری به گفته خودش یک کارگاه تولیدی داشته ولی به خاطر تحریم و نبود مواد اولیه مجبور می شود کارگاهش را تعطیل کند. متاسفانه بعضی از همان کارگرها به سمت اعتیاد کشیده شده اند، چون که کار نداشتند. 
دهیار دو روستا می شود چرا که حقوق دهیار یک روستا به صورت پاره وقت حساب می شود. و جمع کارکرد دو روستا می شود حقوق یک کارمند. 
شب شده است و بد جوری گیر کرده ام. به واسطه دهیار روستا با چند نفر تماس می گیرم تا حداقل جایی را برای اقامت پیدا کنم. اولویت خودم مسجد روستاست که بزرگ هم هست و راحت می شود در آنجا خوابید و فردایش می روم سروقت تصویربرداری و جمع آوری اطلاعات از روستا. 
هم شماره کلیددار مسجد را می دهد و هم شماره یکی از اعضای شورا به نام آقای سهراب اسدی. با سهراب اسدی هم که صحبت می کنم با کلی معذرت می گوید من را به هنگام آمدن به روستا دیده است ولی الان ماشینش خراب شده و نمی تواند به پیشم بیاید. 
آخر کلیددار مسجد می آید و خیلی مِن مِن می کند برای رفتن به مسجد.من هم می گویم خیالت راحت باشد من آنجا راحتم. 
اما دلیل نگرانی او از جای دیگری است.مسجد آب ندارد! به عبارتی روستا در روز فقط یک ساعت آب دارد. در همان یکساعت روستاییان باید آب لازم برای خود را ذخیره کنند و مسجد از این آب بی نصیب می ماند. 
طبق گفته یکی از اهالی روستا مشکل اصلی آب روستا به کمبود آب برنمی گردد بیشتر ناشی از مدیریت نادرست مربوط به آب است.
مسجدی که آب نداشته باشد، یعنی دستشویی هم نمی شود رفت. آن کلیددار هم نمی توانست این را بگوید. ولی به او می گویم برای رفع حاجت چاره ای هم که نداشته باشم، آخرش می روم به دل طبیعت. 
خیلی هم اصرار می کند که به خانه شان می روم. ولی در آن موقع شب یعنی ساعت ده و نیم نصف شب اصلا به صلاح نمی دانم مزاحم خانه مردم شوم. از آن طرف برادر آقای اسدی هم می آید و تعارف می کند که بروم به خانه شان. باز قبول نمی کنم. در هر حال مزاحمت است. 
به مسجد می رویم. از پله های طبقه دوم می رویم. مسجد آب که ندارد، برق هم ندارد. 
برادر اسدی راضی نیست. می رود و از خانه برایم میوه و خوراکی می آورد. چه کنم در مقابل این همه محبت. 
کیسه خواب را زیرانداز می کنم و می روم به خواب. 
ولی هنوز ده دقیقه ای به خواب نرفتم که تلفن زنگ می زند. سهراب اسدی است. می خواهد بیاید ببیندم. 
جریان خوب از اینجا شروع می شود. 
سهراب می آید با موهایی بلند و فرقی باز کرده از وسط. هم سن و سال خودم است. برادرش هم پشت بندش می آید با کلی میوه و خوراکی. 
سهراب از آن دست آدم هایی است که داستان زندگی اش شنیدن دارد 
قصه اش از تلخی شروع می شود. از دوازده سالگی! زمانی که پدر و مادرش را از دست می دهد. می ماند با یک برادر که از ناحیه چشم دچار معلولیت است. اینها باعث نمی شود که دست روی دست بگذارد و منتظر تقدیر یا یک اتفاقات خاص بیافتد، دست همت بالا می زند و می رود به هلال اهمر. موفقیت های زیادی در هلال احمر به دست می آورد. امدادگر نمونه استان همدان و کشور در سال ۱۳۸۴ می شود. جوان ارشد سازمان جوانان هلال اهمر شده و تندیس جشنواره رشد و دیپلم افتخار کسب کرده است. نه اینکه فقط عنوان کسب کرده باشد، جان انسان هایی را نجات داده است. آنقدر از این افتخارات می گوید که قلم از نوشتن باز می ایستد. هاج و واج نگاهش می کنم. 
دوست دارم قلم کنار بگذارم و از همه آنهایی که در آن ساعت خوابیده اند و آنهایی که بیدار هستند بخواهم که بلند شوند و بایستند و برایش دست بزنند. 
البته عناوین کسب کرده او فقط همین مقدار نبود و من خیلی هایش را نگفتم. 
مهم این است که او ارتباطات خیلی خوبی هم دارد. شماره تلفن هایی از مسئولان تویسرکان در اختیارم قرار می دهد تا فردا بتوانم با آنها ارتباط بگیرم و بتوانم کاری را برای شهر تویسرکان و چه بسا اطراف آن انجام دهم. 
از میان شماره تلفن هایی که می دهد شماره آقای مهندس قمری برایم مهم تر بود. 
(به علت فرصت کم، متاسفانه نتوانستم از این روستا تصویری بگیرم)

  • عدالت عابدینی